از مجله يغما

  جوانمرد دشتستانی مرثيه ای از مرحوم سعیدی سیرجانی

هم وطنان

آنچه می خوانيد مطلبی است که من در رثای رسول پرويزی نوشته ام و در ص ۵۶۸ يغمای سال سی ام ( آذر ۲۵۳۶ يعنی ۱۳۵۶) منتشر شده است و اينک بی هيچ تغيير و " تصحيحی" در اينجا نقل می شود. در اين مقاله دو کلمه با ظرافت های شيرينکارانه يغمائی ملايم تر شده است. آنانکه در يغما چيزی می نوشتند و گاهی قلمشان از محدوده مجاز روزگار تجاوز می کرد می دانند چه می گويم. حبيب نازنين اصراری داشت که نوشته های بی رمق و فرمايشی حتی المقدور چاپ نکنند، ( مگر از صاحب منصب منشا خير و شری!) ، از طرفی ماموران وزارت اطلاعات را هم می شناخت و مته به خشخاش نهادنشان را. به مقتضای ما لا يدرک کله لا يترک کله، گاهی با تبديل کلمه ای مختصر از شدت و حدت مطلب می کاست، و در پاسخ اعتراض نويسنده يک سينه سخن تحويل می داد از ولنگاری حروفچين ها و سربهوائی غلط گيران مطبعه. روانش شاد که او هم از رندان آزاده روزگار بود.

رسول رفت، رسول پرويزی رفت، جوانمرد دشتستانی ديگر در ميان ما نيست. امروز با شنيدن خبر مرگش چشمم گريست و اکنون که می خواهم در سوک او قلم بگريانم با خود به محاکمه نشسته ام. خبر مرگ او تکان سختی به من داد، منقلبم کرد، اشکم بی اختيار سرازير شد، و اين حالت يکی از هفت هشت موردی بود که در زندگی من پيش آمده بود. از خودم پرسيدم چرا؟ واقعا چرا خبر مرگ پرويزی تا اين مايه تاثرم کرد؟

آيا برای اين بود که رسول نويسنده شيرن قلم و هنرمندی بود؟ نويسنده خوب و چابک قلم کم نداشته ايم و نداريم و نخواهيم داشت. درست است که بسياری از قطعات و نوشته های رسول جائی در ادبيات فارسی دارد. درست است که " شلوارهای وصله دار" يکی از نمونه های جاندار و دلنشين طنز معاصر است، اما نظير رسول يا حتی بهتر از رسول درين زمينه کم نيست، وانگهی اگر تاسف من برای مرگ رسول نويسنده و طنزنويس باشد، تاسفی کهنه است و مربوط به ده دوازده سال پيش، نه امروز.

از خودم پرسيدم آيا غم مرگ رسول از اينرو بر دوش من سنگينی می کند که يکی از بهترين و صميمی ترين و نزديک ترين دوستان و همدمانم را از دست داده ام؟جواب منفی بود. دنيا دنيای کون و فساد است، کاروانی است که می رود و دو قدم پيش و پس در اين راه بی نهايت نه مايه بخش آرزوئی تواند بود و نه افزاينده غمی. وانگهی در سالهای اخير من و رسول بسيار کم همديگر را می ديديم و کمتر از گذشته ها مجال اين داشتيم که به خلوت صفا پناه بريم و جهان گذران و بازی خلق جهان را از پس پرده دودی آفرينش تماشا کنيم.

خويشتن خويش را محاکمه کردم که آيا تاسفم از درگذشت رسول از اين روست که ديگر آن دهان پر سخن و شيرين گوی رونق فزای مجالس دوستانه ما نيست، ديگر آن نقالی های لطيف و پر طنز و جاندار در فضای محفل دوستان طنين افکن نخواهد بود؟ خالی از شائبه ريا اجازه فرمائيد عرض کنم که اين هم در حد خود غمی بود، اما نه بدان مايه که جان غم آشنای مرا بدين شدت تحت تاثير ضربه های کوبنده خود قرار دهد. يار محفل آرای شيرين سخن کم نيست، وانگهی آلام اجتماعی و گرفتاريهای زندگی ديگر مجالی برای گرد هم نشستن و محفل کردن و گل گفتن و گل شنيدن باقی نگذاشته است. روزگار روزگار غم است و خشم و خون خوردن و خاموش نشستن.

پس، چرا مرگ رسول مرا بدين حد متاثر کرد؟ راستی چرا؟. و در جستجوی پاسخ اين " چرا" به گذشته ها سفر کردم:

ارادت من به رسول از بيست و چند سال پيش شروع شد، و واسطه اين آشنائی روزنامه " ايران ما" بود. در آن روزگاران جمعی از بهترين متفکران و نويسندگان زمان با ايران ما همکاری داشتند و اين روزنامه کم تيراژ و فراوان تاثير مطلوب طبع همه کسانی بود که از مطبوعات مطالبی بالاتر از گزارس حوادث و اعلان های ختم و ترحيم می خواستند.

در آن روزها بازار سالوس و ريا گرمی داشت و دکان عوام فريبی رواج و رونق. گويا دولت وقت لايحه ای به مجلس برده بود برای منع فروش و استعمال مشروبات الکلی. مرحوم ظهيرالاسلام به مقتضای عنوان و لقبش در محاسن لايحه داد سخن داده بود و مهدی فرخ با لايحه مخالفت کرده بود.

در اين گيرو دار مقاله ای بامضای " رسول" در ايران ما منتشر شد، با نثری گيرا و طنزی زنده و لحنی خودمانی و از همه بالاتر بی ريا و شهامت آميز. هنوز مضمون اين عبارتش چاشنی بخش مذاق جان من است که " اميدوارم دختر رز حجله نشين بزم عشرت فرخ باشد" در آن آشفته بازار ظاهر سازی و رياکاری، شهامت رسول مرا مجذوب کرد و در رديف خوانندگان و ستايندگان قلم نافذ و نثر جاندار و گزنده خويش درآورد.

و به سائقه همين ارادت ديرينه، چند سال بعد، در ايامی که از برکت دولت وقت، مجال قلم زدنی بود و من در مجله خوشه با جهانگير تفضلی " نکته نويس" آن روزگار آشنا شده بودم، دعوت او را برای آشنائی با پرويزی استقبال کردم و ترتيب نخستين ديدارمان به همان " جهان" شبی در رستوران " سورن" داده شد، و آن شب دريافتم که انتخاب و نظر " جهان" صائب است و محضر " رسول" صد برابر نوشته هايش لطف و گرمی و گيرائی دارد.

اين دوستی ادامه يافت و با گذشت زمان بيشتر و محکمتر شد و چه شب ها که شبگرديهايمان از رستوران لوکس باشگاه فرانسويان شروع می شد و به دخمه های جنوب شهر می انجاميد.

پس از آن رسول در جريانهای سياسی افتاد، نويسنده شلوارهای وصله دار بر مسند معاونت نخست وزير تکيه زد،حزب ساز و لژيون باز و وکيل و سناتور شد؛ اما در هر حال و هر منصبی همان رسول رند عالم سوزی بود که با " مصلحت بينی" سروکاری نداشت.

مقام و منصب رسول را تغيير نداد. و اين نکته بسيار نادر و بسيار مهمی است. لازمه کسب و حفظ و مقام و منصب در هر رژيم و هر حال و هوائی، مقداری ريا و سالوس است در لفافه " حفظ ظاهر" و مبلغی انحراف مادی و حرص مال اندوزی است بعنوان " بيم آينده"؛ و رسول ما تا واپسين روزهای عمرش از اين هر دو پرتگاه برکنار ماند.

مردان سياست در کشور ما، و شايد بسياری از کشورهای نظير ما، در عروج از نردبام مناصب، شيوه يکسانی دارند، به هر پله بالاتری که پا نهادند، با همه تعلقات گذشته وداع می گويند و ياران دوران تنگی و محروميت را فراموش می کنند و منصب تازه را برای خود تولدی ديگر می شمارند. اصول اخلاقی محکم و ضميری استوار می خواهد تا در برابر اين تمايل غريزی مقاومت کند و پله های فروردين نردبام را درهم نشکند و رابطه خود را با ياران گذشته که اغلب مزاحمان پرتوقع امروزند، قطع نکند. و رسول ما صاحب اين قدرت روح بود. در آغوش گشوده خانه اش از همه دوستان ديروز و امروز بيکسان استقبال می کرد، و با شيوه عيارانه خاص خويش فلان پيله ور شندرپندری دشتستان را همدوش اميران و وزيران می نشانيد و در محفلی که به ديگ جوش قلندر بی شباهت نبود ميدانداری می کرد. و اين شيوه جوانمردان است.

در سالهای سياه روزگار ما، مذهب مختار مردان مقام و منصب اين است که اگر کسی از دوستان و نزديکانشان در فراز و نشيب های سياسی به تهمتی گرفتار آمد، يکباره از او ببرند و نه تنها بترک آشنائيها گويند، بلکه به حکم غريزه حفظ جاه و مقام، خود بيرحمانه تر از هر جلادی شمشير ناسزا بر گردن باريکتر از موی او فرود آرند؛ و گر چه متهم مظلوم فرزند يا برادرشان باشد، از او تبرا جويند و حتی نامه استغاثه او را ناگشوده پاره کنند و فرياد امانخواه او را ناشنيده بگيرند.

در چنين روزگاری، جوانمردی بسيار می خواهد برای نجات يار گرفتار به هر دری زدن و هر دستی بوسيدن و به هر قيمتی او را رهاندن. و رسول از اين مايه جوانمرديها بسيار داشت. به شيوه عياران دل بدريا می زد و به ياری گرفتاران می شتافت و درين رهگذر دل شير و همت جوانمردان داشت.

با خلق خدا بشوخی " صنعت" کردن و حافظ مجلسی و دردی کش محفلی بودن، شيوه مختار بزرگان عصر ماست. به مقتضای روز، به حاکم منصوبی سر می سپرند و مقام و موقعيت او را دستاويز ترقيات خود می کنند، و در عين حال از دو نکته غفلت ندارند: يکی آنکه دسترسی به قبله حاجات را بخود منحصر کنند و از نزديک شدن ديگران به لطايف حيل جلوگيری نمايند و در اين پرده داری غيرت ورزند. ديگر آنکه به حکم مصلحت بينی و مآل انديشی از ورق گردانی ليل و نهار انديشه کنند و با حاکم معزول نيز رابطه مخفيانه ای داير سازند و با او نيز در خفا لاس محبت زنند که اگر روزگاری دفتر ايام ورق خورد بی سنگر و بی پناه نمانند.

اين خصلت دوسره بار کردن و در دو قبله نماز خواندن و " دل سوی تو و ديده بجای دگر ستم" اگر با موازين اخلاقی منطبق نباشد، در عرف زمان ما عيبی ندارد که البلاء اذا عمت طابت. اما در دوستی صفا کردن و بر نطع محبت پاکباز بودن، شيوه جوانمردان است و رفيق از دست رفته ما چنين بود.

همه می دانند که او به درگاهی سرسپرده بود و در اين سرسپردگی اخلاص تمام داشت و چندين برابر آنچه در اين دوستی حاصل کرد، در طبق اخلاص نهاد و فدای قدم يار عزيز کرد. کسانی که در سالهای اخير از پرتو دوستی بزرگان به جائی و نوائی رسيدند، کم نيستند، اما بسيار نادرند آنانکه در غيبت و حضور يکسان باشند، و بدين صراحت و شهامت سينه خود را آماج طعن بجای گوشه نشينان و مخالفان کنند و در هر محفل و مجلسی " امير، امير" بزنند و صادقانه حق دوستی ادا کنند.

دوستان و همقدمان و همقلمانی که از رسول رنجيدند و اندک اندک ترکش گفتند، نکته گيران آزاده ای بودند که نمی توانستند با رسول درين مداحی ها همداستانی کنند. و اگر رسول اندکی درين راه کوتاه می آمد و بهر مناسبت و گاهی هم بی مناسبت به ستايش و دفاع از ممدوحش برنمی خاست، هم مايه رنجش دوستان نمی شد و هم امکان اين بود که خريدارانی ديگر به شکارش برخيزند و به قيمتی بييشتر خريدارش گردند. اما در مذهب عياری و جوانمردی خطا باشد نمازی در دو محراب. و من درست برای همين خصيصه، همين فداکاری و صفای محضش در دوستی او را دوست می داشتم، و گرچه با محراب و منبرش رابطه ای نداشتم. ( اصل نوشته:" گرچه از محراب و منبرش بيزارم").

رسول مظهر مجسم عياری و جوانمردی در روزگار ما بود. درباره عياران وفتيان در کتابها بسيار خوانده ايم، اما قرن بيستم ديگر قرن عياربازی و جوانمردپروری نيست، بلای ماشين زدگی، تعلقات روزافزون مادی، حرص بينهايت جاه طلبی ديگر ميدان را برای عيارپيشگی تنگ کرده است. و در اين دنيای وانفساه، رسول يک جوانمرد به تمام معنی بود. يکی از اصول عياری صفای محض و وفای لايزال است نسبت به ولی نعمت، مرد عيار جان به خطر می افکند، ار مهالک نمی هراسد، پروای خويش و کار خويش و آبروی خويش ندارد، همه امکانات و هوش و استعداد خود را در خدمت ولی نعمتش می گذارد و هرگز از پشت سر بدو خنجر نمی زند.

مرد عيار پروای اين ندارد که فرمانده محبوبش در نظر مردم خوب است يا بد، ظالم است يا عادل، پاک است يا ناپاک. ملاک کار مرد عيار ضابطه و سليقه خودش است نه رد و قبول اجتماع. و اگر کسی را پسنديد و قبول کرد و به خدمتش گردن نهاد با آن سرسپردگی همه امکانات و توانائی و ذوق و حتی وجودش و از آن بالاتر حيثيتش را فدا می کند و پروای طعن و دق ديگران ندارد. چنان فضای سينه اش از نقش دوست پر می شود که وجود خود را به فراموشی می کشد.

و رسول پرويزی چنين بود، در محبت و صفا يکدل و يکجهت و يکرو بود، از همه وجودش مايه می گذاشت و بر نطع محبت قماربازی پاکباز بود.

رسول رفت و از او بجز قصه های طنزآميز و لوندش، خاطراتی در ذهن آشنايان باقی ماند. دوست و دشمن درباره او نظراتی دارند. کسانی که از او رنجيده و بريده بودند، اغلب ستايندگان پيشين طبع و قلمش بودند؛ اما چون با راهی که در سياست گزيده بود موافقت نداشتند و از طرفی به اهميت وجودش و قدرت قلمش آشنا بودند و او را وزنه سنگينی در کفه حريف می پنداشتند بيرحمانه از او بريدند يا سرسختانه به جنگش آمدند.

کسانی که دوستی را تا آخر بسر بردند دو دسته بودند: گروهی که موقعيت سياسی او را برای خويش غنيمتی می شمردند و به پنجه گره گشای او نياز داشتند؛ و معدودی که فداکاريها و ستايشهای بی پروای او را معرف صفای باطنش می دانستند و درين قحط سال وفا اين خصلت ممتاز را می پسنديدند و می گفتند، خوشا بسعادت او که در راه خويش ثابت قدم و وفادار بود.