متن سخنان سعيدي سيرجاني در مجلس يادبود استاد خانلري

  مرد دوهزار و پانصد ساله به ياد دکتر خانلری از مرحوم سعیدی سیرجانی
عمر در اوج فلك برده به سر
دم زده در نفس باد سحر..
گر در اوج فلكم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
(برگرفته از شعر عقاب دکتر خانلری)

بنده اينجا نيامده ام تا از شما نخبگان فضل و ادب مملكت كه در اين هواي گرم حضور در مجلس يادبود دكتر خانلري را فريضة ملي و فرهنگي خود دانسته ايد تشكر كنم. حضور شما اعاظم فرهنگ مملكت اداي حرمتي است به فرهنگ و زبان فارسي و من نه متولي فرهنگ ايرانم و نه وكيل زبان و ادبيات فارسي كه همچو وظيفه اي بر عهده گرفته باشم.

همچنين اينجا نيامده ام تا از خدمات دكتر خانلري به زبان فارسي و عمق دلبستگي اش به معارف ايراني سخن بگويم كه شما خودتان از ديرباز با فكر و قلم او آشنا بوده ايد و بهتر از من مي دانيد.

باز هم اينجا نيامده ام تا دربارة مقام شامخ ادبي و طبع مبدع و مبتكر و قريحة لطيف شاعريش طول و تفصيلي بدهم كه همة شما هم از خدماتش در بنياد فرهنگ ايران باخبريد و هم از تاثير مجلة سخن در تحولات ادبي معاصر آگاهيد و هم اشعار معدود اما قدر اولش را به خاطر داريد.

ابدا همچو منظورهايي ندارم، اينجا آمده ام تا يكي از آخريت كلمات مرد را بازگو كنم و زحمت كم كنم. براي نقل اين خاطره و اين كلمه اجازه مي خواهم با مقدمة كوتاهي به توضيح واضحات پردازم.

خانلري عاشق تمدن و فرهنگ ايراني بود و مثل همه عاشقان صادق خود جزيي از وجود معشوق شده بود كه:

ز بس كردم خيال تو تو گشتم پاي تا سر من
تو آمد رفته رفته رفت من آهسته آهسته،

و اين مساله اي تازه نيست، همة ما داستا ن

ترسم اي فصاد اگر قصدم كني
نيش ناگه بر رگ ليلي زني

را شنيده ايم و نتيجه اش را مي دانيم كه: من كيم ليلي ليلي كيست من

همة شما اهل اصطلاحيد و از مرحلة فناي عاشقانه اي كه ماية بقاي ابدي است داستانها شنيده ايد و از اتحاد عاشق و معشوق نكته ها به خاطر داريد. خانلري همة وجود خود را در تمدن و فرهنگ ايران حل كرده بود و مصداق همان ذرة در فضا چرخنده اي بود با اين دعوي صادقانه كه به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد. مصداق قطرة باراني بود كه به اقيانوس عظيم معارف ايراني پيوسته و خود جزيي از دريا شده بود، و شما بهتر از من مي دانيد كه در اين مرحله ديگر از فرديت و تشخص و منيت چيزي باقي نمي ماند. اگر فلان عارف حق داشته باشد با زمزمة " سبحان ما اعظم شاني" بي خبران را به حيرت اندازد، خانلري هم كه همة عمر پر بارش را صرف عشق ورزي با اين فرهنگ و اين تمدن نه صد ساله و هزار ساله و هزار و پانصد ساله كرده است حق دارد در آخرين روزهاي زندگي مادي جمله اي بگويد كه مي توان صدها صفحه در تفسيرش نوشت. اكنون نقل ماجرا:

مي دانيد خانلري در بيماري اخير بيش از يك ماه ملازم بستر و مقيم بيمارستان بود، غالب ساعات شب و روزش در نوعي اغما و بيهوشي گذشت، لحظات كوتاهي چشم مي گشود و به زحمت كلمه اي مي گفت و بار ديگر به خواب مي رفت. دو روزي پيش از مرگش مرد نازنيني از آشنايان به عيادتش مي رود و اين مقارن لحظاتي است كه بيمار پس از دقايقي بيداري چشم بر هم نهاده و آمادة فرو رفتن به خواب اغما گونه است. مرد محترم كه اهل فن و تكنيك است و با ريزه كاريهاي ادبي چندان سر و كاري ندارد، وارد مي شود و سلامي مي كند و ضمن احوال پرسي سوالي مطرح مي كند كه : آقاي دكتر چند سال داريد؟

طرح همچو سوالي در چونين موقعيتي چندان خوشايند نيست، بوي خير و اميدي از آن نمي آيد. اما خانلري در عين ظرافت و نكته داني مردي مودب است و مبادي آداب، نمي خواهد با بستن چشم و لب، به مكالمه پايان دهد. لبان بي رمق مرتعشش را مي گشايد و با صدايي كه بسختي شنيده مي شود جواب مي دهد، جوابش كوتاه است، اما عميق است؛ يادتان باشد، عيادت كننده پرسيده است آقاي دكتر چند سال داريد. خانلري مي گويد: دو هزار و پانصد سال.