مقاله‌ای خطاب به ايرج افشار که فرستاده نشد

  هر دو شيرازی

دوست عزيزم! شماره اخير آينده را ديدم و خواندم و لذت بردم، همين شماره ای را می گويم که به ياد شاعر ارجمند روزگارمان فريدون منتشر کرده ايد و به قصد تجليل از مقام والای هنريش. همه مقالات اين شماره خوب و خواندنی بود، و از همه يک سر و گردن بالاتر مقاله دوست مشترکمان دکتر مهدی پرهام با آن نثر لطيف و نکات تامل انگيز و البته آميخته به عواطف دوستانه اش. نرنجيد و برنياشوبيد که " مگر شماره های ديگر آينده خواندنی نبوده است؟". البته که بود و هست و خواهد بود، منتها غالبا برای اهل تحقيق و تخصص، نه در نظر عامی متوسط حال فارغ از تخصص و بی خبر از فضل و تحقيقی چون بنده. شماره اخير آينده شباهتکی به غزلهای حافظ داشت، هم اهل فضل و اصطلاح پسنديدش و هم عوام الناسی چون مخلص. دستتان درد نکند و دمتان درين سرمای بی موقع بهاری گرم.

در مقاله جناب پرهام نکته های فراوانی بود و از آن جمله عبارتی توجه مرا به خود کشيد که:

قوام السلطنه قطعه " ذيمقراط" توللی را که در رهبر چاپ شده است می خواند و رو به مظفر فيروز که وزير کابينه اش، و به تعبير درست پرهام " پا انداز" حزب دموکراتش، بود می کند که:

" من و تو و اين حزب هميشه باقی خواهيم ماند. مظفر خواسته بود بنا به سيره تملق گويان اين بقا را به درايت و کفايت جناب اشرف منتسب نمايد، قوام با تبسم روزنامه رهبر را که جلوش گذاشته بود و ذيمقراط با حروف درشت در آن چاپ شده بود نشان می دهد. اين را مرحوم حسن ارسنجانی برايم ( مهدی پرهام) نقل کرد و می گفت قوام بکرات از اين التفاصيل ياد می کرد و سفارش کرده بود که مراجع سانسور مزاحم فريدون نشوند. "

با خواندن اين شهادت ارزنده آنهم از زبان شاهد عادلی که شخصا درگير قضايای آن روزگار بوده است، آشوب يادها طوفانی در خاطرم برانگيخت و به ياد صحنه های ديگری از دوران آريامهری افتادم و تفاوت رفتار مسند نشينانش با اهل ذوق و قلم. پرهام شهادت می دهد که مرحوم قوام السلطنه، با آن بگير و ببندها و قدرت نمائی ها و تفرعن با شيراندرون شده اش، ماموران سانسور جرايد را از تندروی برحذر می داشت و نمی گذاشت فلان چاکرک تملق پيشه با قدرت مسلط غير قانونيش راه طنز و انتقاد بر فريدون و فريدونها ببندد و قلم توانا و گزنده او را به جرم اينکه از مسند نشين قدرتمند زمانه انتقادی کرده است و درهم بشکند.

شايد جوانان و ميانه سالان امروزين ندانند که فريدون با چه لحن گزنده ای به جنگ قوام آمده بود و با چه نثر و شعر کوبنده ای جناب اشرف زمانه را مشت و مال می داد. از تاثير نوشته ها و سروده های فريدون کسانی با خبرند که چهل سال پيش اهل مطالعه، و احيانا مبارزه، بوده اند و هم اکنون در حوالی شصت سالگی می پلکند و به اقتضای حال و روزگار تماشاگران مهر بر لب زده معرکه اند؛ کسانی که شاهد کيا و بيای جناب اشرف بودند و حزب دموکراتش و قداره بندان معرکه گير نفس کش طلبش( که در مقابل عربده جويان حزب توده وجودشان به هر حال توجيه پذير می نمود)، آنهم در اوج قدرتی که به برکت پخته کاری و وطن پرستی با نرمشی جانانه سبيل استالين را دود داده بود و با وعده سر خرمنی سايه سنگين ارتش سرخ را از سر ملت جنگ زده پريشان حال ايران برگرفته و به تبع آن بساط پيشه وری را درهم پيچيده و مخالفان صاحب نفوذ سياسی را با زمزمه " ای والله" به کيسه کردن ماستها واداشته بود. در همچو حال و هوائی فريدون توللی می نويسد و التفاصيل می نويسد و نوشته هايش در جرايد بسياری منتشر می شود و دست به دست می گردد و مردم می خوانند و به خاطر می سپارند که:

" و اما اينکه بچه علت مسکوکات زرين را اشرفی ناميده اند عقيده داعی چنين است که اتخاذ اين لغت از کلمه اشرف است و اشرف خود مخفف حضرت اشرف است ( خوانندگان بالای پنجاه سال احتمالا ظرايف و نيش های جانانه اين قطعه را درک می کنند، اما برای جوانتر ها فعلا اين توضيح کافی است که لقب رسمی مرحوم قوام السلطنه جناب اشرف بوده است.) و سبب اين تسميه آنکه اشرفان ملک عجم دستمزد خيانات خويش از کيسه بيگانگان بدين نفوذ ستانند: حضرت اشرف رسيد و اشرفی آورد تا که ببندد دهان مدعيان را مردم اوباش گرد خويش بخواند رام نمايد به حيله خرد و کلان را..."

و هر مقامه ای از اين قبيل در شکستن غرور قوام السلطنه بيش از دهها نطق پارلمانی موثر است و از ميتينگ های چند هزار نفری مخالفان خطر خيزتر. با اينهمه قوام السلطنه به حکم ذوق ادبی و طبع هنرشناس خود از خوانندگان پر و پا قرص نوشته های حريف است و به سائقه تربيت دوران مشروطه خواهی از مدافعان سرسخت آزادی قلم. چه بسا بارها محرمعلی خان ( اين محرم علی خان را جوانان و حتی رجال امروزه احتمالا نمی شناسند، پيرمرد ملايم رفتاری بود که وظيفه دشوار سانسور مطبوعات را بر عهده داشت، آنهم در سالهائی که فی الجمله آزادی قلمی بود و احزاب گوناگونی. مرد نازنين در مواجهه با نويسندگان و مديران جرابد بيش از تپز قدرت از لحن نصيحتگر خودمانيش کار می گرفت و با آتش مزاجان مطبوعات مدارائی جوانمردانه داشت. در دوران حکومت کانون مترقی و دولت امريکا پسند منصور جايش را به دکترا گرفتگان فرنگ سپرد که مملکت رو به نوسازی می رفت و پهلوی دوم رو به آريامهری. تا نويسندگان جرايد، و از آن جمله خود بنده، به ياد عهد محرمعلی خان آه حسرت کشيم و از کلنجارهائی که با پيرمرد رفته بوديم احساس خجلت و ندامت کنيم.

دريغا که از محل قبرش بی خبرم تا با تهيه شمعی و نياز فاتحه ای در دل خاک دلش شاد کنم.) و مسئولان و رئيسان شعبه مطبوعات شهربانی، روزنامه ای را به دست گرفته اند و به حضور جناب اشرف رسيده و گريبان چاکری چاک داده اند که " قربان، جسارت اين ماجراجوی خائن نوکر اجانب از بردباری ما افزون شده است و اگر ممنوع القلمش نکنيم چنين و چنان می شود"، و دلسوزی های جاسوس مآبانه ای از اين قبيل. اما شنونده عاقل است و پخته کار و از اينها بالاتر پرورش يافته حال و هوائی ديگر. می داند که ايجاد محيط ارعاب و خفقان به فرض آنکه موقتا تسکينی به اوضاع دهد، مسکنی است مهلک، و عوارض جنبی اش هزاران بار زيان خيزتر از دردی که به هر حال تحمل پذير است؛ پرونده را زير بغل " يارو" می دهد که: بردار و گورت را گم کن و با زدن داغ ديکتاتوری بر جبين اعمالم زير پای مرا خالی مکن.

و از اين مهمتر با پاسخی که به مظفر فيروز می دهد سند ذوق سليم و هنرشناسی و شعر فهمی و بالاخره سياستمداری خود را به بايگانی تاريخ می سپارد تا آيندگان بدانند که مرد صاحب فرهنگ است و پرورده معارف ايرانی. شعر و نثر خوب را می شناسد و با ادبيات و زبان فارسی چون اغلب صدراعظمهای پيش از خود آشنائی دارد. او می داند که نوشته های اين جوانک صاحب قريحه شيرازی با سرمقاله های " شاهنده" تفاوتش از زمين تا آسمان است، هم از نظرگاه فنی و هنری و هم از حيث انگيزه نوشتن و نيت نويسنده.

انتقاد بيرحمانه فريدون نه به قصد انتقام گيری شخصی است که مال و مقامش را گرفته باشند، و نه به اشارت فلان سفارت خارجی، و نه برای کسب جاه و منصب. کار او با سم پاشی های فلان منتظرالوکاله و ممنوع الوزاره و مقاطعه گر شياد و دلال سياسی تفاوت دارد که آنهمه به قصد جلب منفعت است، و نوشته های اين برخاسته از وطن خواهی و مبتنی بر عقيدتی، اگر چه تند و افراطی. او می داند که مدايح اين قلم به دستان حتی در روز انتشار هم خريدار و خواننده ای ندارد، اما شعر و نثر فريدون بر صفحات تاريخ باقی می ماند و بعد او هم گويند به دستانها.

ميان کار هنری با هوچی گريهای وقاحت پيشگان تفاوت است، و اين تفاوت را ذهن بيدار قوام السلطنه درک می کند که مرد در کار سياست و امور مملکت داری پنجاه سال تجربه پشت سر نهاده و با اوضاع زمانه آشناست؛ از پشت پاچال بقالی يا از ناف فلان کالج امريکائی بی هيچ مقدمه ای بر مسند حکومت نجسته است که بگير و ببندش حد و مرزی نداشته باشد.

باری با خواندن مقاله پرهام و تجديد خاطره محوی از دوران زمامداری قوام و التفاصيل نويسی های فريدون، به ياد چند سال بعد افتادم که همين فريدون در همين تهران عليه ما عليه آواره و دربدر از سوراخی به سوراخی می خزيد تا از پنجه " عدالت" تيمسار آزموده جائی بدر برد، که کشتی بان را سياستی دگر آمده بود و کشتنيان را هم سياستی ديگر. مردم، به اصطلاح آن روزها " شرافتمند"، تهران قيام کرده بودند و آنهم چه قيامی. مصدق را از مسند رهبری و پيشوائی فروکشيده و بجايش زاهدی را نشانده بودند و سرلشکر ، البته محبوبی، چون بختيار را و تيمسار، البته صاحب فضيلتی، چون آزموده را؛ و محمدرضا شاه پهلوی تبديل شده بود به شاهنشاه عدالت گستر و می رفت که بر سرير آريامهری قدم گذارد و مناسب ترين قربانی اين جلوس خسروی قلمها بود و ذوقها و به عبارتی کلی تر مطبوعات.

لعنت خدا بر اين تداعی مزاحم باد که به مناسبت طنز و هزل، و احيانا هجوی، که در نثر و شعر فريدون موج می زد، در اين روزگار بريدن از گذشته ها مرا به ياد روزنامه توفيق انداخت و هنرمندی نويسندگانش که غالبا صاحب ذوقانی دور از آلودگيهای متداول روزگار بودند. ( نمی دانم اين مطلب را جای ديگر هم نوشته ام يا نه. به فرض نوشتن تکرارش عيبی ندارد که:

يکی از دوستان بنده در آستانه آريامهری شاه عضو کابينه بود و وزير اطلاعات برايم تعريف کرد که قرار شده بود وجودهائی به عنوان عطيه همايونی بين روزنامه نگاران تقسيم کنيم سهم هر مدير روزنامه ای را به تناسب موقعيت و اهميتش مشخص کردم و اسکناسهای درشت را توی پاکتها گذاشتم و روزنامه نويسان را بتفاريق و تک تک احضار کردم و پاکت هر کس را شخصا به دستش دادم. همه گرفتند با اين تفاوت که عده ای به عرض سپاسهای چاپلوسانه اکتفا کردند و چند نفری هم با شرح خدماتشان توقع عنايت بيشتری داشتند. در اين ميان يک نفر از قبول عطيه ملوکانه خودداری کرد با اين که:" منظورتان از دادن اين پولها چيست؟ اگر غرض اين است که اسائه ادبی به مقام سلطنت نکنيم که اين کار قانونا جرم است و ما هم مرتکب جرم نمی شوی، اگر غرضتان کمک به روزنامه ماست روزنامه ما را مردم می خرند و خوب هم می خرند و نه تنها خرج و دخل می کنيم که چيزی هم اضافه می آيد". و اين مرد مدير روزنامه توفيق بود.) و حاصل کارشان در حکم دريچه اطمينانی بود بلا گردان حادثات. مردمی که از نابسامانيهای اجتماعی و آلودگی صاحبان منصب و حرص عنان گسيخته کاسبان شرکت ساز و ... صدها منظره ناخوشايند عصيان انگيز، حيرت در نگاه و بغض در گلو داشتند، بدين دلخوش بودند که هر شب جمعه نسخه ای از توفيق به دست آرند و با خواندن متلکهای دلنشين آن به شيوه سنتی عقده ای خالی کنند و با لبخندی غمهای زمانه را به فراموشی سپارند.

لطيفه پردازی و به قول امروزی ها جک سازی تا بوده و نبوده حربه اکثريت ايرانيان دل آزرده ای بوده است که از بيم جان يا غم نان طنز دلگشای غالبا بی خطر را بر اقدام مستقيم البته خطرناک ترجيح می دهند.

اگر اصحاب جامعه شناسی در عرصه ادبيات ايران گشت و گذاری کنند شايد با شواهد متعدد موفق به تاييد اين واقعيت شوند که هر اختناق اجتماعی بيشتر بوده است و استبداد حکومتها سنگينتر، از ميان انواع صنايع ادبی توجه نويسندگان و سرايندگان به دو صنعت بيشتر شده است يکی هزل و هجو، و ديگری بکار گرفتن زبان کنائی و به اصطلاح فرنگی مسلکان " سمبوليک". نمونه هايش نه ده نه صد هزارها، و از آن جمله نثر هزل آلود عبيد زاکانی و شعر لبريز از کنايت و ايهام حافظ که هر دو محصول استبداد سياه عهد مبارزالدين است و فترتی که در سلطنت شاه شجاع پيش آمد با حمله محمود و اراذل عراقی به سرزمين ذوق و ظرافت شيراز.

باری، دخالت در معقولات کافی است. روزنامه توفيق در آن روزگاران دريچه اطمينانی بود بر فرق ديگ بخاری که آتش بياران معرکه در کار تافتنش بودند و غافل از انفجارش. اگر در آن سالها بجای هويدای روشنفکر در فرنگ باليده با دموکراسی غربی آشنا شده و اعضای کابينه از آمريکا رسيده بر صندلی وزارت جهيده اش، مردی چون فروغی بر مسند بود يا چون قوام و مصدق و حتی حکيم الملک و علاء و امثال اينان، محال بود فرمان توقيف چونان نشريه ای را صادر کنند و مردم را از اين بازيچه عقده گشای بی خطر محروم.

اما دوره دوره ای ديگر بود، دوره شعر و شعارها و جوش و خروشها؛ دوران شهسوارانی که دروازه های گشوده " تمدن بزرگ" دل از دست و عقل از سرشان برده بود و سمند دولتشان چنان سرکشيده می رفت که ضربه نعل اسبان بر صدای شکستن استخوانها غلبه می کرد.

( امان از اين تداعی مزاحم، سمند سرکش مرا به ياد خاطره ای انداخت گويا مربوط به بهار ۱۳۵۷. در دهلی بودم که شنيدم قرار است شاه ايران به هند سفر کند و مقامات انتظاهی هند گرفتار بگير و ببند ايرانيان بی آرامند تا سفر ملوکانه به خير و خوشی برگزار گردد و قرار داد خريد سنگ آهن، که مايه بخش زمزمه و شايعاتی بود، به مبارکی امضا شود. شهرداری دهلی دعوتی کرده بود در " لعل قلعه". دعوتی بدان حد همگانی که يکی از دعوتنامه هايش هم نصيب من شد، البته به لطف دکتر اظهر دهلوی. توفيق شرکت در مراسم نصيبم نشد، اما تماشای کارت دعوت عالمی داشت. نمی دانم ظرافتی رندانه بود يا تصادفی عبرت آمور. در يک سوی کارت مينياتوری چاپ کرده بودند که ظاهرا صفحه ای از بوستان سعدی بوده است، و در کنار مينياتور اين ابيات با نستعليق روشن و خوانائی که:

تو بر کره توسنی بر کمر
نگر تا نپيچد ز حکم تو سر
که گر پالهنگ از کفت درگسيخت
تن خويشتن کشت و خون تو ريخت

نمی دانم در جمع انبوه ملازمان رکاب همايونی آيا ذهن بيداری مانده بود که پيام را بگيرد و به عرض خاکپای مبارک برساند؟ حتما نه اگر چنان می بود که چنين نمی شد.) متفکران و ايده پردازان رستاخيزی همه عقل کل بودند و داعيه داران حق مطلق در ديار الحق لمن غلب، و غالبا در محاصره رندان فرصت طلبی که به حکم تربيتی ديرينه با نرح روزانه نان آشنائی داشتند و با جهت وزش باد قدرت نيز هم.

دو چيز آفت انصاف و مداراست: يکی عشق، و به تعبيری رساتر شيفتگی فرزند بيچاره آدم، و باز هم به عبارتی بهتر: فرزند بيچاره حوا، به افکار و معتقدات خودش که مايه بخش نازکی خاطر لطيف او می شود تا بحدی که تاب از گل نازکتری ندارد، و نه تنها نفرين که دعای ملتمسانه را هم بر نمی تابد؛ و ديگری احساس ضعف و سقوط که کار مسندپرستان را به جنون قساوت می کشاند، تا آنجا که ويرانی چهل ميليون را ضامن آبادی خود می دانند و برای دستمالی قيصريه ای را به آتش می کشند. و اين هر دو عامل در آن روزگاران راه بر مروت و مدارايی، که آسايش دو گيتی در پناه آن خقته است، بسته بود.

جناب رئيس الوزرا از شوخی لطيف روزنامه توفيق برمی آشوبد و با بک فرمان تلفنی موسسه چهل ساله ای را به کام نيستی می فرستد با دهها نويسنده و شاعر صاحب ذوق و ده ها هزار خواننده دلبسته مشتاقش؛ و در پاسخ معدودی مصلحت انديشان واقع نگر پای لجبازی بر زمين حماقت می کوبد و در پناه سپر " مصالح عاليه" و حفظ رژيم و مقدسات ملی، شمشير " لمن الملکی" در خزينه غرور می چرخاند. سرنوشت نامبارک توفيقی ها عبرت آموز ديگران می شود و در سکوت مرگباری که فضای مطبوعاتی مملکت را فرا می گيرد، تيراژ مشترکان اخبار شفاهی و در گوشی بالا می رود، تا آنجا که نتيجه اش را ديديد و ديديم.

*****************

باری، سخن از شماره اخير آينده بود و نوشته های دوستان فريدون و اشاراتی که غالبا به تحول حال او و گردش يکصد و هشتاد درجه ای راه سياسی اش کرده بودند.

عقب گرد فريدون، آنهم بدين شدت، قابل دفاع نيست و گمان می کنم روزی که تلفن کرديد و درباره تخصيص اين شماره آينده به تجليل از فريدون يادآوری فرموديد به عرضتان رسانده باشم که در نظر من تاريخ مرگ فريدون توللی شاعر بلند آوازه اجتماعی مربوط به بيست سال پيش است نه امسال. ( در اين مقوله تحليل خواندنی جالبی دارد دانشمند شيرين کلام معاصر دکتر صاحب الزمانی در کتاب " ديباچه ای بر رهبری" که اگر نخوانده ايد اميدوارم بياييد و بخوانيد.) با اينهمه نه به قصد دفاع بلکه به عنوان تبصره ای خواستم سئوالی با خوانندگان مجله شما در ميان نهم، و آن بی هيچ مقدمه چينی اينکه:

توللی شاعری مبارز بود. در روزگار جوانی، که هر کس را از مقوله افتد و دانی گرفتاريهاست، اين جوان هنرمند شيرازی به يک عشق دل بسته بود و آنهم عشق وطن بود و ابنای وطن. و غيرت همين عشق او را به جنگ قوی پنجگان بی رحمی فرستاده بود، از خان سرسپرده قشقايی و مرشد مردم فريب شيراز و امير قدرتمند ارتش گرفته تا فلان محتکر اجناس و فلان مقاطعه کار زد و بند چی و فلان داعيه دار سجاده نشين. فريدون در رهگذر اين عشق هم صادق بود و هم غيور، و دليل صفا و صداقتش همين بس که با همه تعلق خاطری که چون بسياری از جوانان پاکدل و اصلاح طلب نسل خويش به حزب توده داشت و همه خوشباوريهايش به شعارهای خلايق پسند سران حزب، و همه نفرتهايش از حرص عنان گسيخته سرمايه داران و زراندوزان زمانه، بمحض آنکه ماجرای پيشه وری علنی گشت و دست جنايت استالينی را در کار تجزيه وطنش احساس کرد، بی پروا از داغ ارتداد و سرنوشت تلخی که در آن بازار آشفته سياست به انتظار مرتدان سياسی کمين کرده بود با شجاعتی شاعرانه فرياد " انی احب الخائنين" سرداد و با تنی چند از دوستانی که در عين شعار دادنها گوشه چشمی هم به تفکر و تامل داشتند از دستگاه حزب کناره گرفت و مرد مردانه به رسوا کردن اجنبی پرستان پرداخت. ( شايد جوانان امروز ندانند حزب توده با دستگاه جهنمی تبليغاتيش و با عمال ورزيده شايعه سازش چه قدرت مخوفی بود برای انگ زدن و بدنام کردن مخالفان و برای برکشيدن و به نام و کام رساندن موافقانش. کافی بود متشاعر با نويسنده بی تجربه بی هنری گرايشی به حزب نشان دهد تا بک باره عکس و تفصيلاتش صفحات مهم جرايد را زينت بخشد، و دعوتنامه مسکو برای دريافت جوايز گوناگون لنينی و استالينی به نامش فرستاده شود. و در مقابل اين کافی بود کلمه ای برخلاف منويات البته مبارک سران حزب از قلم نويسنده ای صادر شود تا بلافاصله داغ باطله ای بر پيشانيش گذراند از قبيل: عامل استعمار، جاسوس انگليش، نوکر سفارت، جرثومه فساد، و ايل و تبارش را به باد رسوائی دهند که پدرش فلان بوده و مادرش فلان.

بريدن فريدون از حزب توده در اوج قدرتش البته عمل سنت شکنانه ای بود دور از عقل سليم و منطق مصلحت انديش که مذهب مختار قلم به دستان زمانه جز اين است. به هجو ممدوح پرداختن در دنيای شعر و نثر ما ظاهرا خلاف جوانمردی و اخلاق نبوده است، علی الخصوص که هجو و انتقاد بعد از سقوط ممدوحان باشد و زوال قدرتشان. اما عمل فريدون خلاف رای اولی الالباب بود که سران حزب توده بسرعت پلکان نردبام ترقی را پشت سر می گذاشت و بسياری از مشتاقان قدرت بعد از تجزيه آذربايجان به انتظار ايرانستان شدن ايران دقيقه شماری می کردند.)

انشعاب جماعت " مرتدان" از حزب توده، مصادف با سالهای پرهيجانی از عمر کشور کهنسال ما بود، واپسين سالهای سومين دهه قرن حاضر، سالهای جوش و خروش ملی و لغو قرارداد نفت و به مسند نشستن دکتر مصدق و آزادی قلم ها و زبانها. در اين دوره پر تب و تاب، فريدون جوان با قريحه و قلمش به دفاع از ملی کردن نفت برخاست و حمايت از مصدق و حمله به استعمار انگليس. و درين رهگذر با خلوصی شاعرانه خدمت کرد، بی هيچ توقعی از دستگاه حکومت يا سردمداران ملت. نه از امکانات دولت برای کسب ميز و منصب و ترقی مقام استفاده کرد و نه از علاقه مردم برای جلوس بر کرسی بهارستان. در اين سالهائی که بسياری از گمنامان، و حتی بی مايگان، از برکت التهاب مردم معرکه گير احزاب و کرسی نشين مجلس و قهرمان ملی شدند، فريدون بی اعتنا به مال و مقام همه نيروی خداداده اش را در راه بيداری مردم و دفاع از منافع ملی و حمله به سرسپردگان سفارت فخيمه مصرف کرد، با يک جهان آرزو در اشتياق ايرانی آباد و آزاد و مترقی.

اما چرخ کهن به شعبده گشتی زد و دست قدرت انگليس از آستين بلاهت امريکا بدر آمد و حلقوم ملت ستمکشيده ايران را در هم فشرد ( واقعه سقوط مصدق از حوادث تامل انگيز است هم برای ما ايرانيان و هم برای امريکائيان واقعا ساده لوحی که در همه جای دنيا می خواهند همه مسائل را با قدرت زور و پول خود حل کنند. اکنون با گذشت زمان و انتشار اسناد و خاطرات گوناگون مسلم شده است که طراح اصلی و حتی کارگردان صحنه های ۲۸ مردادی وزارت خارجه انگليش بود و ماموران ايرانی گوش به فرمانش از قبيل رشيديانها و امريکا ساده لوحانه سينه سپر کرد و سپر بلا شد و همه خشم و نفرتهای ملت ايران را به جان خريد.) و با يکی از بازيهايی که درين گوشه جهان نه بی سابقه است و نا نامنتظر، مصدق و حکومت مشروطه اش ( که با تصويب مجدد قانون اختيارات و معطل ماندن و بالاخره انحلال مجلس و در دست گرفتن قدرت نظامی می رفت تا به استبدادی سياه بدل گردد، که مکان و ومجال اين بحث آشوب انگيز در اينجا نيست.) به بايگانی تاريخ سپرده شد و شهريار دموکرات تبديل به شاهنشاه مستبد.

و فريدون که چون بسياری خوشباوران اعتدال موقتی هوا را طليعه بهاری دلکش پنداشته و بی هيچ بالاپوشی از نهانگاه گرم زمستانی بيرون خزيده بود، حيرت زده از تراکم ابرهای طوفان خيز و سوز سرمای ناگهانی، آواره از ديار خود از اين سوراخ بدان سوراخ پناه برد، و در اوج ناباوری ها شاهد بغارت رفتن خانه و خانمان خويش گشت، آنهم در ديار هنرپرور شيراز و آنهم به دست گروهی از همين شيرازيها و در برابر چشمان بی اعتنای گروهی ديگر.

و اين نخستين ضربه ای بود که روح حساس مرد شاعر تحمل کرد، ضربه ای کاری و تحمل ناپذير. منظره را در نظر مجسم کنيد، توللی شاعر است و خيلی هم شاعر است، بهترين قطعات التفاصيلش را در شيراز نوشته و در جرايد شيراز منتشر کرده؛ با طنز جانگزای خويش به جنگ جماعتی رفته که مورد نفرت مردم شيرازند، و نود درصد فارسی ها از تاراجگری ها و مردم فريبی ها و ستمکاريهای آنان دل پر خونی دارند؛ با نشر هر قطعه ای هزاران به به و چه چه از زبان مردم کوی و برزن ولايت شنيده است و اين استقبال عمومی را پشتوانه قدرت معنوی خويش پنداشته و سد فولادينی در هجوم حوادث روزگار. و اينک با يک ورق گردانی ليل و نهار شاهد هجوم همين جماعت خلق الله است به لانه و کاشانه خوی، که با من هر چه کرد آن آشنا کرد. مرد هراسان حيرت زده هرچه به دور و بر خود می نگرد يا عربده کشان غارتگر می بيند، يا خلايق جا زده ای که چشم خود را درويش کرده اند و با سياست سر و کاری ندارند، و يا رقيبان پرمدعای حسادت پيشه لبخند شماتت بر لب نشسته.

فرار می کند و به سواد اعظم تهران پناه می آورد، و با فرونشستن امواج فتنه به سر کار و زندگی خود برمی گردد، با دلی پرجوش و زبانی خاموش که تحفه روزگار اختناق است و دوران درهم شکستن ارزشها.

يارانی که تا ديروز همدم و همقدم او بودند و سنگ آزادی بر سينه می کوفتند و همصدای او از جور روس و انگليش می ناليدند و در راه آزادی و استقلال دم از نثار جان می زدند، اکنون عقل مصلحت بين هشيارشان کرده است و به جبران عقب ماندن از کاروان منافع شخصی گرم تاختن اند و آنهم چه تاختنی.

مردی که تا ديروز هواخواه خلقهای درهم فشرده و توده های به زنجير کشيده بود و شاه را عامل اجنبی می دانست و رژيم سلطنتی را يادگاری از عهد جاهليت، اکنون خادم بارگاه سلطان است و بجا و بيجا داد چاپلوسی می دهد که تشريف وزارت دلفريب است و دل از آن برگرفتن سخت سخت است. فقيرزاده تهيدستی که تا ديروز هر مالک و خان و ارباب را مظهر ستم می شمرد، اينک گربه دست آموز سفره خان و امير است، آنهم خان و اميری که تا هفتاد پشتش عامل سرسپرده و سرشناس امپراطوری فخيمه بوده اند. اديبی که تا ديروز سرش به دنيی وعقبی فرو نمی آمد و کوس مناعتش گوش جهانی را کر کرده بود، اينک مدافع نظريه البته مقبولی است از مقوله چه فرمان يزدان چه فرمان شاه. در همچو حال و هوائی، فريدون مبارز اگر به می و مستی نمی زد، چه بايد می کرد؟

به نظر من شعرهای ساليان اخير توللی محصول اين سرخوردگی اجتماعی است. البته علت ديگر هم در کار است، و آن تفريطی است که در عالم تجربه بر سر راه افراطی ها کمين کرده است. نمی دانم افسانه منسوب به ابن سينا را شنيده ايد يا خير؟ می گويند جناب شيخ الرئيس با اينکه به مرض قولنج مبتلا بود در اواخر عمر علاقه بسياری به تمتعات شهوی داشت و صحبت زيبارخان. شاگرد دلسوز و البته بلفضولی روزی به ملامتش پرداخت که " جناب استاد خود از اجله اطبای زمانه اند و می دانند افراط در بعض امور آنهم در سنين آ ن سوی چهل مايه تشديد مرض قولنج است و کوتاهی عمر"، و جناب شيخ سخنش را بريد که " فرزند، من به پهنای زندگی بيش از طولش علاقه دارم". جواب شايد حکيمانه نمايد، اما برخاسته از غريزه است نه تعقل. در نظر کسانی که از روزن روانشناسی با تحولات نفسانی بشر آشنايند، معلوم است که جناب حکيم راهی غير از اين نداشته است. مردی که دوران کودکی و جوانيش منحصرا مصروف کتاب و بحث و تحقيق باشد و غرايز طبيعی را سرکوفته نگهدارد، ناچار در سالهای کهولت گرفتار انتقام طبيعت خواهد شد و از هر چه علم و بحث و مطالعه بيزار.

توللی هم که سالهای پر شور جوانيش را فدای مسائل سياسی کرده است، چاره ای ندارد جز در پنجه غرايز سرکوفته افتادن و سر پيری به هوسهای جوانی روی آوردن.

نمونه اين حالت به صورت معکوسش در زندگی شاعری ديگر از همشهريان فريدون مشهود است. دکتر حميدی شيرازی را می گويم، شاعر توانائی که اخيرا با مرگ خويش جامعه ادبی ايران را داغدار کرد. همان گوينده " اشک معشوق" و شعرهای آنچنانی روزگار جوانی که همه فکر و ذکرش وصف اعضا و جوارح محبوب بود و جنگ با رقيب، فارغ از مسائلی که در کشورش می گذشت. سرتاسر ديوان چند صد صفحه ای اشک معشوق را نگاه کنيد، تا بنگريد چگونه آدميزاده صاحبدل صاحب ذوقی می تواند دور از محيط زمين و گرفتاريهای زمان، لای ابرهای خيال زندگی کند و همه استعداد خداداده اش وقف عشق " مجازی" گردد و توصيف ساق و سر وسينه دخترکی دلفريب. آنوقت همين حميدی در سالهای اين سوی چهل تبديل به سراينده ای متفکر می شود و مبارزی بی پروا با استبدادگران و مفاسد جامعه.

اين خاصيت افراط است و نمونه هايش در شوون گوناگون زندگی فراوان.

زندگی اين دو شاعر شيرازی شباهتهايی با هم دارد و البته کپکی. ( اجازه دهيد اين اصطلاح محلی را بنده وارد ادبيات کنم به يادگار هم ولاينی با هوشی که موفق شد از اردوگاه اسيران جنگی در عراق پيامش را به گوش مردم ايران رساند. خلاصه داستان اينکه در ايام جنگ راديوی بغداد با اسيران ايرانی مصاحبه ای داشت تا با پخش اظهار رضايت مبارزان اسير ايرانی از رفتار البته نجيبانه و صد البته انسانی ماموران عراقی به نفع خودش تبليغی کرده باشد. نوبت مصاحبه به جوانی می رسد از قصبه هوشمندپرور " زيدآباد" که " " در اينجا به ما خيلی خوش می گذرد و رفتار برادران عراقی با ما کاملا انسانی است، التبه کپکی". به خاطر داشته باشيد که در تداول سيرجانيها کپکی يعنی معکوس و وارونه.)

هر دو نيمی از عمرشان را وقف عشق و شيدائی کرده اند و رنگ شعری بر هوسهای غريزی پاشيدن، و در شعر عاشقانه بخلاف اسلافشان از توصيفات کلی تخيلی به جزئيات محسوس احيانا ملموس پرداختن و درين رهگذر قدم به کوچه های متروک دريدگی نهادن و معشوقه را به نام و نشان رسوای خاص و عام کردن؛ منتها با تفاوتی مختصر، که طلوع و اوج اين دوره در زندگی حميدی مخصوص ايام جوانی است، و در توللی مربوط به سالهای بعد از چهلی که آغاز چل چل زبانی است.

اين هر دو بزرگوار در شعر عاشقانه بخلاف شيوه سنتی ادبيات فارسی عمل کرده اند، در شعر سنتی ما، عاشق خاک راه و سگ درگاه معشوق است، و طرفدار هر چه از دوست می رسد نيکوست. عاشق سنتی موجود حقير خواری پذيری است که در عين مظلوميت از ترکتازيهای معشوق لدتی خودآزارانه می برد، و خشم و عتابش را بجان می خرد که فحش از دهن تو طبيات است؛ و اگر خشم و عتابی داشته باشد نثار رقيب بدبختی می کند که به حکم وظيفه پاسدار عصمت محبوب است. و سرانجام همين شيوه مرضيه است که بتدريج کار عاشق را از عشق مجازی، و به تعبيری روشن تر از عشق واقعی، به عشق معنوی می کشاند و بحکم المجاز قنطره الحقيقه محبوب فنا پذير مادی تبديل به معشوق ازلی می گزدد؛ و در هر دو مرحله کلمات و تعبيرات بحدی کلی است که می تواند از خاک تا افلاک را دربرگيرد.

اما حميدی و فريدون نه اهل کلی گوئی و خيال بافی اند که سر از کوچه های پرپيچ عرفان درآورند، و نه اهل عجز و نياز عاشقانه و خريدار ناز معشوق. هر دو با جسارت و خشونتی به سراغ معشوق می روند ناشی از خودباوری مفرطانه و غروری خودپسندانه. معامله فريدون با معشوق از قبيل رفتار گرگ خون آشام بيرحمی است که گوسفند بی دست و پای مظلومی به چنگش افتاده باشد، و طرز خطاب حميدی با معشوق يادآور کبريای شاه بر مسند قدرت نشسته ای است در برابر رعيت گنه کار پريشان روزگاری. هر دو در اين رهگذر صادقند و محق که خون خانی در عروق توللی جريان دارد، و شيوه اغلب خوانين محترم يورش و ايلغار و کشتن و بستن؛ و غرور معلمی در سر حميدی پيچيده است که پيشه معلمان تحکم است و همه را در حکم اطفال دبستانی پنداشتن و به امر و نهی پرداختن. باز هم با اين تفاوت که فريدون با طبع تنوع پسندش در انتخاب معشوقکان غريبه و آشنا، مجاز و ممنوع نمی شناسد و با فتوای " به هر چمن که رسيدی"، از چپ و راست شمشير می زند و عجبا که به هر طرف رو می کند موفق است و همه در مقابل طوفان هجومش چون برگ پائيزی به خاک می افتند؛ اما حميدی همچنان ثابت قدم بر عشق نخستين ايستاده است و طرف را هميشه در همان جمال و جذابيت روزهای خوب دبيرستان می بيند، و گرچه تناسب درهم ريخته اندامش با اخطار وحشت انگيز " بچه ديوی خود همين فردا برآرد شيون من" به آزار ذوق شاعرانه پردازد و تخريب فصاحت اديبانه.

رفتار هر دو شاعر با معشوق شعريشان خشونت آميز است، با تفاوتی مختصر که حميدی نه تنها خود معشوقه که ايل و تبار و کس و کارش را هم به باد ناسزا می گيرد آنهم تا هفتاد پشتشان را که:

در نسل شما اصل زن و مرد دو تا نيست
مردان و زنان هر دو به شمشير نياميد

و توللی ضمن حمله به رقيب، همه خشونتهايش را به حجله گاه وصال می کشاند و دندان گزنده را جانشين لبان بوسنده می کند و اين پديده خشونت با معشوق ظاهرا از برکات خون ناب ايلياتی البته قشقائی است که در عروق و شرائين لطيف طبع ما جريان دارد، و چه تشبيه مناسبی کرده است خود او در اين باب که:

در خيل مه رويان من آن خونخواره گرگم
کز خيرگی افتد ميان گوسفندان

و چه عطشی دارد برای مکيدن خونش که:

تشنه ام تشنه که خونت بمکم مست و در افتم
ای که بر جان من افتاده چنين درد و بلايت

و چه نشاه خيز است خونی که بجای بوسه از لب دلدار نصيب کام نشاه طلبش گردد:

جز خون فروزان لبت ای گل سيراب
کو باده نابی که کند سر خوش و مستم

و چه آسان خواننده را به ياد فيلم کذائی دراکولا می اندازد تجسم اين صحنه که:

خون در بن دندان گنه جوش دگر داشت
در چنبر خود گردن زيبای تو می جست

و گاهی هم بجای بوسه مهرآميز با گاز دردخيز به ارضای معشوق آزارجو رفتن که:

نازم کن و دردمند گازم کن
کز ناز توام به تن شرار آيد

و هر دو شاعر در مقولات عشق ممنوع اهل صراحتند، با اين تفاوت که حميدی به حکم چون وصال دوست نبود با خيالی هم خوشيم، حاضر نيست دست از عشقبازی با ياد معشوق بکشد و به پاس خاطر همسری که زندگی و زيبائی اش را وقف او کرده است، دست کم تظاهر به فراموشی کند، و با تجديد خاطره ها آتش حسد بر جانش نيفکند. ابدا، مرد نازنين اهل ثبات قدم است و به تعبيری ديگر لجبازی، و تازه دو قورت و نيمش هم باقی است که:

کشت از حسد ها اين زن پر کينه ام
نه شنبه ام بگذاشت نه آدينه ام
خواهد که يا از خانه ام بيرون رود
يا عشق ديرين را کند از سينه ام

اما گرفتاری همسر فريدون با شوهر هنرمندش بدين سادگيها نيست که مرد به اعتراف صريح خودش:

من تشنه بيقرار آن ننگم
کز دامن پاک دودمان خيزد

و همسر نازکدل حسود، و البته حقگو، بر او می تازد که:

تا چتر هنر بر سر شوريده گرفتی
يارت به يسار است و نگارت به يمين است
من هر چه به شعرت نگرم شرح غمی نيست
تا هست سخن بر سر ناف است و سرين است

و مسائل ديگری که بازگفتنش نه مناسب روزگار است و نه کار قلم ناتوان کم جرات من.

علاوه بر اين هر دو بزرگوار اهل حق شناسی اند نسبت به مرغان از قفس گريخته به دام آمده، منتها نوعی حق گزاری خاص خودشان يعنی به توصيف لحظات وصال پرداختن و شرح خلوتهای عاشقانه را بی محابا بر صفحه کاغذ ريختن، باز هم با اين تفاوت که حميدی اهل نظر است و به شيوه قيس بنی عامر در فاصله ای از آهوی رميده بازآمده نشستن و به غزلسرائی پرداختن و با وصف عيش کام جانی از نصف عيش شيرين کردن که:

او گرم حرف و من ز سر مستی
گرم نگاه و گرم تماشايش
تا اين زمان چه گفته نمی دانم
گوشم شنيده است از اين جايش

اما امان از توللی به تمام معنی کلمه " اهل عمل" که لذتی می برد از رنج رقيب و رسوائی معشوق:

خواهم که گستاخانه بوسم نزد شويت
جامی بده تا وارهم از شرمساری

و امان از حيای بی جا که گاهی هم آلوده به نوعی ريا می شود:

با شوی تو می خواستم آن قصه بگوين
گفتم، نه بدان گونه، حيا را که خبر کرد

هر دو علاوه بر شاعری اهل بحث و محاجه بودند در کيفيت شعر و تحولات ادبی روزگار هم توللی در مقدمه ديوانها و احيانا مقالات و مصاحبه هايش بدعتهای شاعران زمانه را به نقد و بررسی گرفت و پاره ای را مطلوب و پاره ای را مردود شمرد؛ و هم حميدی با سخنرانيهای بحث انگيز خويش و تعرضهايش به نوجويان روزگار انگشت در لانه زنبود کرد.

با اين تفاوت که توللی از برکت هم نشينی با دوستان سخن سنج غالبا ملا تر از خودش هم به ضرورت تحول در شعر فارسی پی برده بود و هم خالی از تعصب با نهضت نيمائی آشنا شده و درکش کرده بود، اگر چه خود پس از تفنن هائی در اين شيوه، بار ديگر به قوالب کهن رو کرد و تعبيرات تازه و ترکيبات لطيف خود را در اوزان سنتی گنجاند.

اما حميدی با تعصب و شدتی حيرت انگيز به انکار نوسرايان پرداخت و با قبول ظاهرا تعارف آميز اين واقعيت که به " شعر اگر چه کسی آشنا چو نيما نيست" به تخطئه کار او پرداخت که " سوای شعر خلافی ميانه ما نيست".

و در اين تفاوتها نمی توان هيچ يک را ملامت کرد. اگر حميدی هم در همان محافل و محيطی می افتاد که در سالهای نقش پذيری نصيب توللی شده بود، چه بسا که راه او هم عوض می شد و شيوه شاعريش نيز. در سالهائی که حميدی گرم جر و بحث با معشوق و به عبارتی بهتر با خيال معشوق بود و سردادان آه و ناله های عاشقانه و نبرد شاعرانه با رقيب فلان فلان شده، و خواندن اشعارش برای گروهی جوانان عاشق پيشه و پيران جوان مانده و تحويل گرفتن به به غرورانگيز، توللی به بازيهای سياسی روی آورده بود.

هر دو شاعر تا واپسين روزهای زندگی با شور و شوق می سرودند، اما فريدون از اواسط دوران شاعريش دل از مسائل اجتماعی برگرفت و در خم زلف دلبران بست و اگر گاهی به گزارش اوضاع روزگار پرداخت، غالبا مضمون سخنش منخصر بود به انتقاد از فرصت طلبی های ياران ديرينه؛ و حميدی بخلاف او در نيمه راه شاعری دست از خطاب و عتابهای عاشقانه کشيد و با توجه به مقولاتی والاتر از مسائل شهوی آثار دلنشينی به يادگار گذاشت.

هر دو شاعر به شهرتی دلخواه رسيدند، گرچه تاثيرشان در نسل جوان مملکت به يک اندازه نبود، که يکی با ابتکارات مطبوع و تعبيرات بديعش بسياری از جوانان را به راه خود کشاند و از آن ميان شاعران نام آوری قدم به عرصه ادبيات فارسی نهادند، و تاثير ديگری با همه لطف کلام و استواری بيان بدين مرحله نرسيد که صاحب سبک و مکتبی گردد.

از هر دو شاعر چند اثر برجسته ماندنی در حافظه ادب فارسی نقش بسته است که با گذشت سالها و شايد قرنها باقی ماند.

هر دو مرد شيرازی چنانکه بايد اهل مفاخره اند و مدعی مکتب و علاوه بر شاعری صاحب فتوا در قوالب عروضی و مضامين شعری و مکتبهای ادبی. باز هم با اين تفاوت که مفاخره های فريدون از ظرافت زيرکانه دلنشينی برخوردار است که غالبا سخن مطلوب را در دهان البته ظريف محبوب می گذارد و گفتار خوش از کام و دهان و لب شيرين به هر حال، به حکم تجربه هم ولايتی اش سعدی، دلنشين است که:

فريدون توئی؟ شادمانم که بخت
مرا رهنمون شد به ديدار تو

اما، امان از حميدی که در اين رهگذر حد و مرزی نمی شناسد و متعصب ترين هواداران را هم اگر نه به اعتراض که به تامل وا می دارد، و حق با اوست، شايد اگر او هم خلقتی نظير فريدون می داشت و چون او از موقعيتهای موفقيت آميزی بهره مند می شد در اين رهگذر تعديلی می کرد. اين از غرايز آدميزادگان است که تحسين و تعريف ديگران و بخصوص صاحب نظران به وجدشان می آورد، اگر پيدا شوند کسانی که پا بر سر ميل غريزی نهند و عنان اختيار از کف ندهند و شخصا به نيابت هواخواه و مدحتگران قبول زحمت نکنند بايد سپاسگزار فهم نکته سنج و طبع نصيحت پذير خود باشند و ياران مخلص بی پروا.

در تاريخ ادبيات فارسی رجز خوانيهای پرطنطنه خاقانی قرنها مقام بی رقيب والائی داشت، دريغا که ظهور حميدی رکوردشکن حريف را بلامنازع نگذاشت، و در اين رهگذر من خود از کسانی بودم که احساس غبطه ای می کردم، زيرا حميدی بدانچه در ستايش کار و آثار خود می گفت صادقانه معتقد بود، و کسانی که با مقوله من آنم که من دانم آشنايند و خود را در مقايسه با ديگران صاحب نقص ها و عيب ها می بيند و با زمزمه ما خود هيچ نه ايم از هستی بی حاصل خود شرمساريها دارند، می دانند چه حالت خوشی است خود را برتر از ديگران ديدن و با شهد خودستائی ها در اين دنيای تلخی ها و ناتوانی ها کام جانی شيرين کردن. و خوشا به حال حميدی که چنين بود و نه به عنوان معارضه با حريفان و همکاران که به حکم طبع سليم و يقين قطعی خود را خدای شاعران سلف و خلف می پنداشت و با زمزمه " داند که من از رودکی کندم بنای کودکی" در نشاه لذت خيزی سير می کرد. ( وقتی که می خواستند محل دفن او را تعيين کنند همسر بردبار فرزانه اش در پاسخ متوليانی که می خواستند جنازه اش را به شيراز برند و در حافظيه به خاک سپارند، نکته نغزی گفت که" حميدی در زمان حياتش خود را صد مرحله از حافظ بالاتر می دانست، حالا می خواهيد جنازه اش را ببريد و زير پای او دفن کنيد؟". دريغا که سخن زن ناشنيده ماند.) امان از مدعيان مزاحم که در اين رهگذر با طنز و تمسخرهای خود به جانش می افتادند، و اگر نه اين بود که تعريضهای منکران مايه بخش مفاخرات تازه ای می شد و تجديد لذتی، شايد خدای قاصم الجبارين بدين سادگی از گناهشان نگذرد.

آشنائی من با آثار توللی از نخستين روزهای نوجوانيم آغاز شد، در دانشسرای کرمان بودم که قطعه زيبای " بلم" به دستم افتاد و خواندم و حفظش کردم. سالها بعد که به تهران آمدم و در مجله خوشه گاهی چيزکی می نوشتم با انتشار " نافه" به قريحه مبتکر و طبع توانايش عرض ارداتی کردم، اما خود او را سالها بعد ديدم.( آنهم يک بار و در شرايطی استثنائی. قرار بود جشنهای دوهزار و پانصد ساله در شيراز برگزار شود، رفيقی که از صاحب منصبان فرهنگ و هنر آن روزگار بود، با استمزاج از خودم نامم را در فهرست مدعوين گذاشت، با اعلام اين مطلب که اسامی مهمانان به ساواک رفته است و در ميان فهرست دويست نفری، روی اسم تو انگشت گذاشته اند که نباشد و من مسئوليتش را پذيرفته ام و ضمانت کردم که بی خطر باشی. روز موعود راهی سفر شدم، در هتل کوروش حيرت زده از اسرافها و تظاهرها گوشه ای گرفته بودم که رفيقی شيرازی از راه رسيد و مرا برای پرچانگی های بعد از ناهار به محضر فريدون برد، با دو سه تنی از آشنايان. رفتی، جلسه باصفائی بود، و بحث شعر و حالی که در ميان آمد در حکم نوعی غسل روحی از گرد ملالی که بر خاطر داشتم. در آن محفل غزلی خوانده شد از فريدون با مطلعی شبيه اين که:

چشم هوسباز تو و آن لعل خندان
آتش زند بر جان ما زيباپسندان

و بيتی که از شيوه عشق " خانی" او حکايتها داشت که:

در خيل مه رويان من آن خونخواره گرگم
کز خيرگی افتد ميان گوسپندان

من که سالها با شعر و شاعری وداع کرده بودم بمناسبت چند بيتی پشت قوطی سيگارم نوشتم که:

گر صد چراغان است و صد آئينه بندان
تار است شهر از دود آه دردمندان

که همانجا خوانده شد و تنها نسخه اش تقديم فريدون. هوا تاريک شده بود که برخاستيم و راهی هتل شديم. دو ساعتی بعد، آماده خفتن شده بودم که تلفن زنگ زد و به دفتر هتل احضار شدم تا آقای بلند قامت شيک پوشی با يک جهان عتاب البته دوستانه به ملامتم پردازد که " شرط ادب نمک خوردن و نمکدان شکستن نيست"، و مطالبه اصل غزل، و نپذيرفتن حرف من که: تنها نسخه اش نزد ميزبان است و شرری بود و در هوا افسرد؛ و بالاخره بقيه قضايائی که انصافا به خير و خوشی پايان گرفت و مزاحمت چندانی در پی نداشت. اما حيرت انگيزتر از سرعت عمل خبرچينان، سرعت پخش خبرها بود که دو سه هفته ای بعد دوست شاعرم محمد زهری بسراغم آمد با خواندن دو سه بيتی که " بقيه اش را بنويس و به من بده"، و چند ماهی بعد، دوست ديگرم هما مقدم محبت کرد و متن کامل غزل را از پاريس برايم فرستاد.)

اما با حميدی حشر و نشری داشتيم در دو دوره متمايز: يکی مربوط به آغاز جوانی و دوران دانشجوئی من و اوج شهرت او، که غالبا در محفل مرحوم معدل شيرازی می ديدمش و ندرتا به خانه اش می رفتم. بعدا بی هيچ علتی رشته معاشرت و ملاقات گسسته شد، و سالها از هم بی خبر مانديم تا سه چهار سال پيش. از سفری بازآمده و مشغول استراحت بودم که تلفن زنگ زد، و صدای خسته حميدی در گوش جانم پيچيد که: پايم شکسته است و در بيمارستانم و با " آستين مرقع" تو سرگرم.

و بالاخره هر دو شاعر طعم تلخ زندان چشيده اند و به جزای گناه ناکرده گرفتار آمده، باز هم با اين تفاوت البته اندک، که زندان فريدون در سالهای جوانی است و روزگار پر شر و شوری که سودائی در سردارد و نيروی تحملی در تن، و زندان حميدی مربوط به روزگار شکستگی و بيماری است و دوران وانفسای بی ياری...