مقاله‌ای روشنگرانه در رابطه با دکتر بقايی و صديقی

  دو بزرگمرد

يادي ديگر از  دو بزرگ مرد ايران

دوست عزيز باصفايم،
شماره اخير ره آورد را ديدم و خواندم و لذت بردم و بر همت و پشتكار جنابعالي آفرين ها گفتم. مي دانستم با همه نرمي ها و نازك مزاجي هاتان مرد عمليد، اما باورم نبود بدين زوديها بتوانيد اين نهال شش هفت ساله را بدين مرحله از بلوغ و كمال برسانيد. در چهار پنج سال اخير به لطف دوست مشتركمان آقاي عبدالله عقيلي تقريبا همه شماره هاي ره آورد را ديده ام،[ ... و چه خوب مي كنيد كه براي خودم نمي فرستيد، وگرنه پول تمبري حرام مي شد و مجله، چنانكه مي دانيد، به دست بنده نمي رسيد. البته اين وضع  ربطي به جمهوري اسلامي و دخالت از ما بهتران ندارد، ظاهرا مساله مربوط به پستچي محله ماست كه به سايقه تعهدش اهل امر به معروف است و نهي از منكر. نمي خواهد مطبوعات خارج از محدوده به دست بنده برسد و مايه بخش ضلالت بيشترم گردد. خداوند جزاي خيرش دهاد!] اما در دو سه شماره اخير جهش برق آسايي داشته ايد و اميدوارم اين سير تعالي همچنان ادامه يابد. چه همتي از اين والاتر و چه خدمتي از اين بهتر كه هم وطن دردآشناي خوش سليقه اي در عين آوارگي و تهي دستي، بجاي فحشنامه صادر كردن و زنده باد و مرده باد بي حاصل گفتن، بكوشد و با انتشار مجله اي بدين پرباري، جوانان مهاجر ايراني را با فرهنگ كشورشان آشناتر كند، تا روزي كه بسلامت برمي گردند و از بركت دانش و تخصصي كه دارند بر مسند قدرت تكيه مي زنند، چون اعضاي كانون مترقي بكلي از گذشته و حال ملت و مملكتشان بي خبر نباشند، و ما را گرفتار عوارض آن بي خبري ها نكنند.

اما، انگيزه تصديع: در شماره اخير بحث مجادله واري ديدم ميان دو تن از خاطره نويسان معاصر درباره دو مرد آزاده اي كه از " عوضي" هاي روزگار بودند، و به پاداش همين خصوصيت و به تعبيري خودماني تر با همين نقصشان، هر دو در اوج تلخكامي به ديار باقي پر كشيدند و رفتند.

بگذاريد اول توضيحي بدهم در باب صفت " عوضي"، كه مبادا خوانندگان عوضي تعبيرش كنند و به همان تفسيرها و توجيهاتي برسند كه معدودي شريعت مآبان روزگار ما در مورد بعضي آيات و احاديث رسيده اند.
فرض كنيد موتور ماشينتان عيبي مي كند و يكي از پيچ هايش مي برد. به فروشگاهي مراجعه مي كنيد و پيچي مي خريد و نفس زنان به تعميرگاه برمي گريدي و آن را به دست تعمير كار مي دهيد. مرد چشمش كه به خريد سركار مي افتد، يكي از آن نگاه هاي يدرك و لايوصف را فر فرقتان مي پاشد و پيچ به زحمت خريده را با بي اعتنايي تحقير آميزي به دور مي افكند و با عبارت" اين كه عوضي" خط بطلاني بر كارنامه تلاشتان مي كشد.[ و حال آنكه " پيچ" خريداري شما بذاته عيبي ندارد، منتها به اين ماشين نمي خورد].

بعض آدميزادگان هم عوضي هستند. اينان به دات خود عيبي ندارند، اگر عيب  و نقصي باشد مربوط به عدم تناسب ايشان است با زمان و مكانشان. جوان صحيح و سالم و خوش قد و قواره اي را در نظر مجسم كنيد كه در سويد يا سويس به دنيا آمده و پرورش يافته است در محيطي كاملا بهداشتي و عاري از هر ميكرب زيان خيز مرض انگيزي. اگر اين عالي جناب را بي هيچ مصون سازي و مقدماتي از محيط پاك و پاكيزه اش بردارند و در ناف يكي ازمحلات فقيرنشين كراچي بگذارند چه بر سرش خواهد آمد.

مرد صاحب فضيلت با تقوايي را تصور كنيد كه در خانواده اي سالم و دور از آلودگي هاي اجتماع، دوران كودكيش را گذرانده و در آغاز جواني به قصد معرفت اندوزي راهي دياري شده است كه در آنجا نه دروغ مصلحت آميز خريداري دارد، و نه بازار دورويي و تزويري، نه عنوان تقيه گرم است، نه " سياست" را فن فريب و اغفال مي دانند، و نه دزدي و مال اندوزي را شرط عقل و مآل انديشي. اكنون اگر بازي سرنوشت پرورده همچو محيطي را به سرزميني اندازد كه حال و هوايي ديگر دارد، و ارزش هايي ديگر، و چنان كسي در چونين دياري به فكر فعاليت هاي سياسي و اجتماعي افتد، حاصل كارش جز ناكامي و خانه نشيني و تحمل دشنام و شكنجه است؟

نجيبانه ترين توصيفي كه از همچو فردي در چونان جامعه اي مي توان كرد همين است كه: بنده خدا عوضي است. و ما در تاريخ پر فراز و نشيب مملكتمان از اين عوضي ها كم نداشته ايم. از عين القضاة و منصور حلاج بگيريد تا اميركبير و عباس ميرزا، و از تازه ترين هايشان همين دكتر بقايي و دكتر صديقي خودمان.

بنده هم افتخار شاگردي اين دو بزرگوار نصيبم افتاده بود، و هم در سي ساله اخير در حلقه دوستداران و دوستان نزديكشان بودم، با دكتر بقايي هفته اي يك بار، و با دكتر صديقي هر دو سه ماهي يك بار مي نشتيم و از هر دري سخن مي گفتيم جز سياست. تا آنجا كه مي توانم به تشخيص خود اعتماد كنم هر دو مرداني شريف و اصولي بودند و در زندگي اجتماعي خود معتقد به حد و مرزهايي كه غالبا در كشور ما دست و پاگير است، و در سياست مايه ناكامي و شكست. و عجبا كه اختلاف تاسف انگيز اين دو مرد پاكيزه دامان وطن پرست هم زاييده همين اعتقادشان به ضوابط اخلاقي بود و اصرارشان در حفظ اصول.

رنجش صديقي از بقايي مولود بريدن بقايي بود از مرحوم مصدق؛ و عامل اصلي اين جدايي و اختلافي كه به زيان آن دو و از اين بالاتر به زيان ملت ايران انجاميد، اصرار مصدق بود براي تمديد لايحه اختياراتش وسلب حق قانونگذاري از مجلس كه در دوران حكومت خود او تشكيل شده بود و از نمايندگاني كه غالبا، و به روايتي هشتاد درصد، مورد تاييد او بودند. [ البته بقايي پيش از آن هم خرده خواني هايي شروع كرده بود، بخصوص بعد از سي ام تير كذايي در مورد طفره رفتن دولتيان از مجازات قوام السلطنه].

بقايي كه واقعا به حكومت مشروطه و قدرت مجلس شوراي ملي دلبسته بود، بدين تصور كه مصدق مي خواهد با تمديد اختياراتش مجلس را به آلت معطله اي تبديل كند، و با لايحه امنيت اجتماعي كه مشخصا تصويبش كرده و به اجرايش گذاشته، مخالفان خود را مرعوب و سركوب كند، شروع به مخالف خواني كرد، و سرانجام كار مبارزه اين دو مرد سياسي سرسخت به جايي رسيد كه " سومي" آمد و زر را زد و برد.

نمي خواهم به بحث سياسي پردازم و درباره حقانيت راه يكي از اين دو مرد برجسته به قضاوت بنشينم. قدر مسلم اينكه: هم مصدق در اصرارش براي گرفتن اختيارات و تصويب قانون امنيت اجتماعي و بالاخره فرماندهي كل قوا دلايلي داشته است، كه خود را در نبردي نامساوي با امپراطوري محتال و بيرحمي ديده است و از نفوذ فساد آفرين عمال بريتانياي كبير در محافل به اصطلاح سياسي و اجتماعي ايران با خبر بوده است، و د رهمچو شرايط و احوالي ظاهرا چاره اي نديده است جز قبضه كردن همه اهرم هاي قدرت؛ و هم بقايي كه با قدرت فردي استبدادي، ولو در دست فرشته معصومي، از بيخ و بن مخالف بوده و حكومت مطلقه را به هر رنگ و در هر لباسي، اعم از تاج شاهي يا عباي امامت، مايه فساد و انحطاط ملت و مملكت مي دانسته، به حكم شجاعت و صراحتي كه متفق عليه دوست و دشمن است، ظاهرا چاره اي نداشته است جز به مخالفت برخاستن.

عمل بقايي در نظر صديقي كه ظاهرا ادامه نهضت ملي را منحصر به وجود مصدق مي پنداشت و در صحت راه او، و احتمالا درستي شيوه عمل او، ترديدي نداشت، حركت مذموم محكومي بود.

 

اما، رنجش بقايي از صديقي، ظاهرا مربوط به وزارت صديقي است در پست و تلگراف. بقايي دار و دسته اي راه انداخته است و به خانه سدان هجوم برده و اسنادي به دست آورده، و از آن جمله دفترچه رمز شركت نفت را. مرد به يقين مي داند كه شركت نفت در محافل موثر و سرشناس ايران عواملي دارد، و اين شركت انگليسي را مايه فسادها و بدبختي هاي جامعه ايراني مي داند. در منطق او شركت نفت پيش از آنكه موسسه اي تجاري باشد سازماني استعماري است و عمال ايرانيش خاينان و جنايتكاراني كه ده ها سال ايران و ايراني را به خاك سياه نشانده اند. با اين زمينه ذهني، كه احتمالا از واقعيت هم فاصله چنداني ندارد، بقايي معتقد است اكنون كه مفتاح رمز شركت به دست آمده، بايد نسخه تلگرام هايي را كه وسيله شركت در ساليان اخير به لندن مخابره شده است به دست آورده و با استفاده از كليد رمز، اسرار جنايات انگليسي ها و عمال ايرانيشان را برملا سازد.

اصل تلگرام ها در كجاست؟ در وزارت پست و تلگراف. در منطق بقايي شرط وطن خواهي اين است كه وزارت پست وتلگراف متن تلگرام هاي رمز را تسليم كند تا متخصصان به كشف اسرار بنشينند و آنچه نهفته است هويدا شود. شايد  تقاضاي بقايي در عرف مبارزات سياسي و با توجه به مصالح ملي تقاضاي معقول و مشروعي باشد، كه ايران و انگليش در حالت جنگند، جنگي سياسي و تبليغاتي و اقتصادي، و جنگ هم تعارف بردار نيست.

اما، وزير پست و تلگراف، پيش از آنكه مقامي سياسي باشد، مردي اصولي و اخلاقي است، آنهم از آن ملا نقطي هاي مكتب اخلاق. نامه خصوصي تلگرام رمز هر فردي يا مقامي يا موسسه اي در حكم اسرار مردم است؛ و وزارت پست و تلگراف بايد امانت دار مراجعان و مشتريانش باشد. اگر بيايد و متن تلگرام ها را تسليم مدعيان كند اصولا و اخلاقا محكوم است و صديقي مردي اصولي و اخلاقي است. شايد به ملاحظه همين نكته و با توجه به فشارهايي كه ممكن است در آينده بر او وارد آورند و وادار به عدول از اصولش كنند، دستور امحاي تلگرام ها را داده باشد.

عرض كردم " شايد" و نه قطعا اگر هم يقين مي داشتم كه او دانسته و عمدا چنين كاري كرده است، عملش را محكوم نمي كردم كه مرد درين رهگذر محكوم شيوه تفكر خويش بوده است و ملزم به رعايت جوانب اخلاقي و اصولي قضيه.

دومين مورد رنجش اختلاف انگيز بقايي  از صديقي مربوط به دوران وزارت كشور اين بزرگوار است. رييس شهرباني مملكت را دزديده اند، عده اي متهم و مظنون اند و دستگير شده اند. ماموران آگاهي كارشان كشف جرم است و وضعي كه پيش آمده، موردي كاملا اضطراري و استثنايي. بازجويان و كارآگاهان در تحقيقات مقدماتي خود سرنخي به دست آورده اند و معتقدند كه حدسشان خطا نبوده است و جماعت متهمان در ربودن رييس شهرباني دستي داشته اند. سازمان كشف جرايم در كشور ما هنوز بدان مرحله از تبحر و كمال نرسيده است كه با فوت و فن هاي روانشناسانه بتواند متهمان را به اعتراف وادارد، آنهم متهماني مار خورده و افعي شده را. [ البته صحبت سي چهل سال پيش است و ربطي به زمان حاضر ندارد، كه آدميزاد در حال ترقي است و مملكت در حال پيشرفت. امروزه بحمدالله در زمينه اعتراف گيري چنان توفيقاتي نصيب بعضي ممالك جهان شده است كه انگشت حيرت لاي لبان تماشاچي مي خشكد. چه توفيقي از اي بالاتر كه با استماع يكي دو جلسه موعظه اعاظم ملاحده زمان، به دين مبين گرايند و با پاي خويش دست افشان و بشكن زنان بر صفحه تلويزيون ظاهر شوند و چندين برابر توقعات مردم، به خيانت ها و جنايت هاي خود اعتراف كنند.
آيا اين پيشرفت ها مرهون مهارت اعتراف گيران است يا وجدان بيدار و سريع التاثير جنايتكاران ؟ بي تعارف نمي دانم. اگر عامل نخستين يعني مهارت بازجويان موثر بود چرا نتوانستند همين دكتر بقايي را به نمايش تلويزيوني بكشانند؟ راستي چرا؟]

شايد، تكرار مي كنم: شايد، رييس آگاهي به حضور وزير كشور رفته و گفته باشد كار، كار حضرات است، منتها بدين سادگي ها اعتراف نخواهند كرد و جان رييس ربوده شده در حطر است، اگر اجازه دهيد وادار به اعترافشان كنيم. وزير هم سكوتي كرده يا سري تكانده باشد و آنان حمل بر رضايت و جواز كرده باشند. شايد هم بدون مراجعه به وزيربه شيوه معمول خود عمل كرده باشند و بعد از علني شدن قضيه، وزير تحقيقكي كرده و با شنيدن گزارشي كه " در آستانه اعترافند" از دخالت صريح طفره اي رفته باشد. اما مدعي اش بقايي است، مردي كه با همه وجودش از شكنجه گران نفرت دارد و با شكنجه زنداني مخالف است؛ تا آنجا كه موضوع درس اخلاقش را هم منحصر به تاريخ شكنجه كرده است. مردي با آن زمينه ذهني و آن نفرت جبلي اش از هر شكنجه و شكنجه گري، در برابر اين واقعه محكوم به اعتراض است و مخالفت و جار و جنجال. آخر، او هم به همان شدت و حدتي اخلاقي و اصولي است كه وزير سابق پست و تلگراف بود.

هر دو در اعتراض و رنجش و سرانجام اختلاف مصالحه ناپذيرشان محكوم طبع و فطرت خويشند، و نخستين قرباني خصوصيات فطري و عقايد اصولي اين دو مرد واقعا اندك نظير، دوستي چندين و چند ساله است.

باز هم تكرار كنم: قصدم قضاوت نيست. اين كاري است موكول به آينده و در عهد آيندگان. موكول به روزگاري كه گذشت زمانه بر شعله هاي سركش و تعقل سوز حب و بغض هاي خصوصي خاكستر فراموشي گسترده باشد و مردم زمانه بجاي تامل و تفكر، نخواهند با شعارهاي جنجال آفرين اعلام حضور و وجود كنند.

اگر سي و چند سال آشنايي نزديك و معاشرت مداوم به من اجازه دهد، مي خواهم عرض كنم اين دو وجود نازنين پرهيزكار، وصله هاي ناجور جامعه و زمانه ما بودند، و در مقام پيچ و مهره اي عوضي كه در مقدمه نامه عرض كردم.

صديقي و بقايي هر دو در خانواده اي تنزه طلب و با فرهنگ پرورش يافته بودند، دوره جوانيشان در فرنگ گذشته بود، آنهم فرنگ پيش از جنگ جهاني و عوارض مصيبت بار آلوده كننده اش. اين دو بزرگوار بجاي آنكه در اروپاي دلرباي اوايل قرن حاضر خوش بخورند و خوش بگردند و با محافل صاحب نفوذ آشنا شوند و سري بسپارند و به وطن بازگردند، روز و شبشان به درس خواندن گذشته است. بعد از خاتمه تحصيل هم بجاي آنكه اباطيل فرنگان را در مقولات سياسي و اخلاقي و اجتماعي در همانجا بگذارند و با افكاري مناسب آب و هواي مشرق به وطن بازگردند و عمري با لذت سواري كام جاني شيرين كنند،  دل به ياوه هاي سقراط بستند و به تلقين اساتيد سوربن حرمت هيولاي بي خاصيت دست و پا گيري به نام " قانون" را واجب شمردند، و دفاع از حق را بالاتر از منافع شخصي دانستند.

آنانكه با صديقي حشر و نشري داشته اند و در موارد مختلف شاهد رگ هاي برآمده گردن ني غلياني اش بوده اند سايه خشم و خروشي كه بر چهره استخواني اش مي دويد، مي دانند چه مي گويم.

 

سال هزار و سيصد و بنجاه و هشت، سالي بعد از انقلاب، در خدمت دو تن از اساتيد و باتقاق دوست ديگري از معاريف سياست بازان زمانه به ديدار صديقي رفته بوديم. مرد سياسي، كه از ائمه مذهب مختار عصر حاضر است، به اقتضاي زمان شروع كرد به بد گويي از شاه و شرح جنايت ها و خيانت هايش. صديقي كه مشغول گذاشتن گلابي در بشقاب من بود، از شدت غضب دستش به رعشه اقتاد و با چهره افروخته و لحن عتاب آميزش رو به مرد آورد كه " آقا، انصافتان كجا رفته است، شما هم حرفهاي عوامانه مي زنيد، من سال ها در زندان شاه بوده ام، مغضوب و خانه نشين بوده ام، اما بدانيد خدماتي كه محمد رضا شاه به ايران كرد فراموش ناشدني است، اين نه انصاف است و نه جوانمردي كه چشم از خوبي هايش بپوشيم و بدي هايش را صد برابر بزرگ كنيم". [ اين را مي گويند نقل كفر، كه در سوابق ايام از مقوله كفرگويي به حساب نمي آمد، اما در زمانه ما اين هم كفر است. بنابراين: استغفرالله ربي و اتوب اليه، البته از زبان مرحوم صديقي و اندكي هم از قول خودم.]

آنانكه بقايي را مي شناختند و با او نشست و خاستي داشتند، مي دانند مرد چه حرمتي براي قانون قايل بود. در مهر ماه هزار و سيصد و پنجاه و هفت و در جوش تحولات زمانه، روزي تلفن زد كه امشب به خانه تو مي آيم، به آقاي " ص" هم بگو بيايد. آمدند. بعد از چيدن مقدمه اي كه مملكت در خطر است و انقلاب به هر صورتش به زيان ايران تمام خواهد شد، رو به دو نفر از حاضران كرد كه: اگر قرار شد وارد عمل شويم شما بايد وزارت دارايي را بپذيريد. نگاه آرام و مطمئننش را بر چهره ام پاشيد كه: " مي دانم، امكان موقعيت يك درصد است، اما اگر دعوتم كنند وارد عمل خواهم شد، فداكاري را براي همين روزها گذاشته اند، اگر انقلاب شود همه چيز مي پاشد و پنجاه سال عقب خواهيم افتاد". [ كه البته اين هم نقل كفري است از زبان بقايي، لطفا خودتان صيغه توبه را جاري كنيد به حساب آن مرحوم].

برآشفتم كه: در زيرزمين همين خانه زندانيت مي كنم و نمي گذرام احدي بفهمد كجا هستي. خنديد كه: من هم بعد از اين تنها به اينجا نخواهم آمد. يكي از حاضران گفت: اولا دير شده است و ثانيا اگر بخواهند و بپذيرند، تنها اميد موفقيت در آرام كردن خلايق اين است كه در سحرگاه نخستين روز زمامداريتان، مردم كه از خانه بيرون مي آيند بر تيرهاي برق خيابان شاهرضا صدها جسد آويزان ببينند. و او برآشفت كه " ابدا، من عمري دم از قانون زده ام، حالا بيايم و سر پيري قانون شكني كنم؟ خير، دزدان و فاسدان را مي گيريم، محاكمه مي كنيم و طبق راي محكمه مجازاتشان".

باري، اين دو بنده خدا نه عقايد و افكارشان به درد ايران مي خورد و نه شيوه عملشان. در كشوري كه هر قانوني، حتي قوانين الهي، را مي توان به بهانه رعايت مصلحت، آن هم مصلحتي از ديد صاحب قدرت، درهم شكست، چه خوشباور و ناكامند آنان كه مي خواهند به شيوه سقراط جام شوكران را بر لب نهند كه راي مردم قانون است.

در كشوري كه براي رسيدن به هدفي مطلوب استفاده از هر شيوه نامعقول نامشروع خلاف ديانت و تقوايي مجاز است، چه بيچاره اند مردمي كه نمي خواهند، و به عبارتي بهتر نمي توانند، از مرزهاي اخلاقي سر سوزني تجاوز كنند.

در دياري كه شعار" الحق لمن غلب" ورد زبان فرصت طلبان است، چه بي اجر و مزدند از جان گذشتگاني كه در برابر قدرت غالب فاسد سينه سپر مي كنند و طعنه تيرآوران را هم تحمل.

نمي خواهم به شيوه رايج زمانه بت سازي كنم كه هر چه ديده ايم از بت پرستي هاست. بقايي و صديقي هم با همه فضيلت هاشان نقص ها و اشتباهاتي داشته اند:

در منزل دكتر صديقي با حضور دو شاهد عادل حي و حاضر،[ نوشتم " حي و حاضر"، تا اگر منكري پيدا شود، اين دو برادر دانشمند با همه محافظه كاري ها به ياريم آيند و جزييات جلسه را بازگو كنند.  بنده به شدت از نقل مكالمات دو نفره پرهيز دارم، و گرچه به قيمت جاني باشد و ضرورتي اقتضا كند، كه آن را در حكم راز بين الاثنين مي دانم و افشايش را جز با اجازه صريح طرف خلاف اخلاق. آنچه در اينجا نقل كردم مربوط به جلسات عمومي سه نفره به بالا بوده است و جواز نقلش را هم قديمي ها صادر كرده اند كه : كل سر جاوز الاثنين شاع."] بحثي پيش آمد درباره شيوه عمل مرحوم مصدق در آخرين سال حكومتش. گفتم: مصدق متاسفانه در ماه هاي آخر گرفتار در و قبول عوام الناسي شده بود كه همه هنرشان منحصر به شعار دادن بود، و خود او به شعار دادنشان واداشته بود، و سرانجام، چون هر مارافسائي، با نيش مار از پا درآمد. دكتر صديقي به عادت هميشگي دستش را به عنوان شروع سخن بالا برد، انتظار داشتم به حكم علائق و ارادتش به مصدق به انكار و ملامتم پردازد، اما به تاييدم برخاست كه: " حق با شماست، همين رفراندوم يكي از اشتباهات متعدد دكتر مصدق بود. متاسفانه كار به لجبازي كشيده بود و مخالفت من هم بي اثر ماند". يكي از حاضران پرسيد:" مگر شما مخالف بوديد؟". گفت: " البته، صد در صد مخالف بودم". مدعي بر جسارتش افزود كه: " خوب، اگر مخالف بوديد چرا با صدور اعلاميه اي استعفا نكرديد و كناره نگرفتيد؟" مرد بزرگوار سري فرو افكند و بعد ا ز لحظاتي سكوت زير لب ناليد كه: " حق با شماست!".

هم سن و سال هاي بنده مي دانند در واقعه سي ام تير، دكتر بقايي چه شر و شوري برپا كرد و بعد از سقوط قوام السلطنه چه اصرار نادلپسند، و به نظر من بي انصافانه اي، داشت براي مصادره اموال و محاكمه او. همين بقايي در نوار مصاحبه، و به تعبير خودش: محاكمه_اي كه از به يادگار دارم، يك از بزرگترين اشتباهات زندگيش را مخالفت با قوام دانسته است.

من هيچ آشنايي و الفتي با حزب و تشكيلات سياسي مرحوم بقايي نداشته ام، دوستي مان خارج از مسايل سياسي بوده است كه هرگز دلم نخواسته آلوده سياست شوم. چند ماهي بعد از انقلاب كه اعضاي جبهه ملي و هواداران مصدق، غافل از لبخند فريبنده صبح كاذب، مجالي ديده بودند، به فعاليت  افتادند؛ دوستان و همفكران بقايي هم طبعا نمي توانستند آرام بنشينند. مردي از دستفروشان جنوب شهر و از اعضاي پر و پا قرص حزب زحمتكشان، عكسي چاپ و توزيع كرده بود به عقيده خودش براي بي اعتبار كردن مرحوم مصدق كه بوسه بر دست ملكه ثريا مي زد. اهل بخيه و آشنايان با تمدن فرنگي مي دانند مصدق تحصيل كرده فرنگ بود و در عرف فرنگان عملش نشانه آداب داني، و اين را بيشتر و بهتر از همه خود دكتر بقايي مي دانست. انتخاب و چاپ همچو عكسي در اوج تب و تاب انقلاب اسلامي و تظاهرات شريعت مدارانه حزب اللهي هاي متعهد، خالي از خباثتي و به نظر من رذالتي نبود.

طهر پنجشنبه اي كه رفقاي " سراچه" دور هم بوديم، بنده خدايي ورقه اي را از جيبش درآورد و پيش چشم بقايي گرفت كه : " اين يعني چه؟. سرخي خجالتي بر صورت و گردن بقايي دويد كه: اين چه ربطي به من دارد؟ كسي دلش خواسته و عكس چاپ كرده. مدعي مهاجم برخروشيد كه: اگر ربطي به شما ندارد چرا اسم حزبتان را زيرش گذاشته؟ اين عوام بازي ها از شما بعيد است. بقايي سكوت كرد، چند دقيقه بعد صدايش را از اطاق كناري شنيدم كه در تلفن مي گفت: بگرديد و هر جا هست پيدايش كنيد و هر چه دارد بگيريد و بسوزانيد، بگوييد دست از ديوانه بازي بردارد.

 

از شما مي پرسم: آدميزادگاني كه بدين سهولت به خطاي خود اعتراف مي كنند به درد اين مملكت مي خورند؟ ديار ما سرزمين مرغان يك پا است. مرد بزرگ آن كسي است كه اگر به سائقه شهوت رياست، مملكتي را به آب و آتش كشيد و ميليون ها خانواده را به عزاداري و نكبت، نه هرگز به خطايش اعتراف كند و نه به كسي رخصت دهد با زير سوآل بردن اعمالش مرتكب معصيت كبيره شود. مگر از قديم و نديم در گوشمان نخوانده اند كه خطا بر بزرگان گرفتن خطاست. مرد صاحب قدرت كه خطا نمي كند، خطا از بلفضولاني است كه پيروزي هاي درخشان را شكست مفتضحانه مي نامند و در عين الحاد و ارتداد منكر امدادهاي غيبي اند.

 

اين دو بنده خدا بكلي " عوضي" بودند. چنان وحشتي از دروغ داشتند كه گويي استخوان دارد گلويشان را  گيرد. و اين اولين رمز شكستشان بود در صحنه سياست مشرق زمين. يكي نبود به اين دو بزرگوار بگويد: آقايان محترم، شما كه دل و جراتش را نداريد روي يك خشت هزار تا دروغ تحويل خلق الله  بدهيد و داغ هزاران جنايات ناكرده و خيانت ناداشته بر پيشاني بخت حريفان و مخالفان نهيد، كار بسيار بدي كرديد كه وارد گود سياست شديد.

از اين بدتر وسواس جنون آميزتان بود در رعايت مساوات و پرهيز از تبعيض. سياستمدار موفق در كشور ما كسي است كه چون به قدرت رسد و دستش به عرب و عجمي بند شود، خود و كسان و بستگانش را به نوايي برساند، انحصار توزيع فلان كالا را به نور چشمي بدهد، معامله اسلحه را به پسر عمه اش بسپارد، صادرات فلان  محصول را به فلان خويشاوند منحصر كند. اگر قرار است آدميزاده به مسند رسيده در همان خانه محقر مخروبه موروثي يا اجاريش زندگي كند، پس تكليف خانه هاي چند هزار متري و كاخ هاي مصادره اي چيست؟ اگر بنا شد آدميزاد بعد از قبضه كردن قدرت با همان سادگي سابق در حاشيه خيابان منتظر تاكسي بماند و حصار گوشتيني از محافظان مسلسل بر دست دورش را نگيرد و بنزهاي متعدد اسكورتش نكنند، مقام و منصب چه خاصيتي دارد؟

اين دو پاكباز عالم سياست، حتي از حيث دشمنان هم گرفتار كم نصيبي بودند. مخالفان سياسي بجاي آنكه براي بدناميشان بروند و ميليون ها مارك در حساب خارجيشان واريز كنند، انواع ناسزاها را در همين داخله مملكت بر فرقشان باريدند. چه مي توان كرد؟ جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند. شايد هم علتش كوتاهي خودشان بود كه در هيچ بانك خارجي حسابي نداشتند. [ و البته با تفاوتي بسيار كه صديقي با همه شهامت ذاتي و ثابت قدمي ها و حق پرستي هايش، نازك طبعي گريزان از هياهو بود و بيش از آنكه اهل سياست باشد، دلبسته تامل و تحقيق بود و به همين نسبت از گزند مدعيان و مخالفان در امان. اما بقايي خلق و خوي ديگر داشت. با احساس رسالتي در عرصه، و به تعبيري دقيق تر، در ورطه سياست قدم نهاده بود، آنهم با شجاعتي كه به جسارت مي زد. در بهار آزادي عهد مصدق كه رفقاي حزب توده  سر از لانه ها برآورده و پر و بالي گسترده بودند، اين بقايي بود كه سينه سپر كرد و با موثرترين حربه ها به جنگشان آمد. مبارزه توده ايها منحصر به بقايي نبود، مالكان عمده، سرمايه داران بازار، صاحبان صنايع و خواجه تاشان درباري هم بودند، كه نفس مخالفت و مقابله آنان به نفع توده اي ها بود و از آن استقبال هم مي كردند، اما بقايي وضع ديگري داشت. با مرد جسور ثابت قدمي كه در هفت آسمان يك ستاره ندارد و در سرتاسر زندگيش نقطه ضعفي به چشم نمي خورد، جنگيدن كار آساني نيست. بايد همه نيروها را بسيج كرد و همه حربه ها را به كار گرفت و به نابوديش كمر بست... كاري كه بالاخره كردند و شد. ]

دوست عزيزم، در شروع نامه قصدم توضيحي چند سطري بود و حالا كه به انبوه ورقه هاي مقابلم مي نگرم، دلم به حال شما و خوانندگان مجله تان مي سوزد. اين هم از خواص خاموشي هاي اجباريست كه آدميزاد را به پرحرفي مي كشاند. حوصله بازخواني نامه را ندارم تا چه به پاكنويسش. هر جا را نتوانستيد بخوانيد ناديده اش گيريد و حذفش كنيد. به دختر خوبم گيتي جان سلام ها دارم.