از کتاب  در آستين مرقع
نسخه جهتِ چاپ



  پير ما
پير تو، كوچه بن بست ملال
پير ما، دشتی دشتستاني


تازه وارد كلاس پنجم شده بودم و ديگر «امير ارسلان نامدار» با قلعه‌ی سنگباران و مادر فولادزره‌اش، و «الف ليلة و ليلة» با سندباد بحری و هارون‌الرشيد خوشگذران قدرتمندش، و «فرج بعد الشدة» با آن جلد قرمز بد رنگ و خط نسخ درهم و عبارت‌های قلمبه‌ی عربيش، چنگی به دلم نمی‌زدند و نمی‌توانستند ولع سيری‌ناپذير مرا در خواندن اقناع كنند. بله، «حمله‌ی‌حيدري» هم بود با جلد چرمين و صفحات چهار ستونی و شعرهای حماسی دلنشينش. اما روزها كه وقت خواندن حمله‌ی‌حيدری نيست. حمله را بايد شب خواند. وقتی كه پدر با دستمال گوشت و بقچه نان از بازار آمده، و مادر تنها چراغ نفت‌سوز خانه را روشن كرده و جمع سه نفري، توی اطاق، دور منقل آهنی نشسته‌ايم و كتری مشغول جوشيدن است و قوری در حال دم‌كشيدن. آنوقت بايد بچه حمله‌ی‌حيدری را دودستی از طاقچه بردارد و چهارزانو، «مثل بچه‌ی آدم»، نزديك لامپا بنشيند و بی آنكه هی فين فين كند و دماغش را بالا بكشد و احياناً با گوشه‌ی زبان آب لزج از بينی راه افتاده را ليس بزند، كتاب را از جای نشانه گذاشته باز كند و شروع به خواندن؛ تا پدر غلط‌هايش را بگيرد و مادر با ترجيع‌بند «جونم به فدايت يا علي»، با شنيدن شكست مرحب و كشته‌ شدن عمروبن عبدود و كندن در خيبر، همه‌ی غرورهای سركوفته و حسرت‌های در دل نهفته‌اش را در قالب آهی حماسی بريزد و در فضای محدود اطاق رها سازد.
علاوه بر حمله‌یحيدری كليات سعدی هم بود، اما آنهم خواندنش وقتی داشت: بعد از نماز صبح و بعد از آنكه بچه‌ی آدم همدوش پدر دوزانو نشست و قرآن خواندن خوشاهنگش گوش دل سپرد و بعد از قرآن «دعای چهارده معصوم» خواجه نصير طوسی را به پايان رساند؛ آنوقت بايد كليات سعدی را بردارد و درس ديروزی گلستان را بدون غلط تحويل دهد و درس روز بعدش را بگيرد و برود سراغ ناشتايي، با در نظر گرفتن اين حكم قاطع طبی كه پرخوری آن هم صبح زود، مايه‌ی كم‌هوشی است و احياناً خنگی و خرفتی كه خدا نصيب هيچ تنابنده‌ای نكند.
ديوان خواجه‌حافظ هم اصلاً برای فال ساخته شده بود: بچه‌ای كه ملا شده و سواد ياد گرفته، بايد ظهرها كه از مدرسه به خانه می‌آيد، بعد از آنكه ناهار شاهانه‌اش را‌ -كه يا قاتق بنه است يا آب گرمو يا آش و اماچو- خورد، كتاب حافظ را از روی طاقچه و زير قرآن بردارد و بيايد كنار مادرش بنشيند و بعد از خواندن يك الحمد و سه قل‌هوالله و فرستادن هفت تا صلوات، وقتی كه مادر نيتش را كرد، لای آن را با چشمان بسته و سر به آسمان گرفته و لبان متحرك بيصدا، به كمك انگشت كاچيلويش باز كند و صفحه را ورق بزند و فال را بخواند و سه خط هم از شاهدش، تا بر آتش غم‌های مادر آب تسلايی فرو پاشد.
البته فال حافظ منحصر به ظهرها نيست، وقتی كه پدر در معامله‌ای ضرر كرده باشد، يا آب قنات صدرآباد افتاده باشد، يا از دايی زندانی در شيراز خبری نرسيده باشد، هر ساعت و دقيقه می‌توان كتاب خواجه‌حافظ را آورد و فالی گرفت؛ و اگر فال اولی راهی به دهی نداشت و تسلی‌بخش خاطر غم‌زده و نگران مادر نشد، بار ديگر فال بگيرد. منتها به شرطی كه اين دفعه حمد و قل‌هواللهش را درست بخواند، نه اينكه مثل ملا هارون يهودی وزوز بكند؛ و اگر فال دوم هم لبخند شادی و اميدی بر لب مادر ننشاند، بار ديگر فال را تكرار كند. و بر اثر اين تكرارهای تحميلی به شيطنت معصومانه‌ای كشانده شود و چند غزلی -از آن‌ها كه باب طبع مادر است- در نهانی حفظ كند و برای اينكه مجبور به تكرار فال نشود و بتواند به درس و مشقش هم برسد، هر بار كه ديوان خواجه را می‌گشايد، چشمش را روی صفحه‌ی كتاب بدوزد و بجای غزلی كه پيش چشم دارد، غزلی را بخواند كه در نهانخانه‌ی حافظه برای موقعيت‌هايی از اين قبيل ذخيره كرده است. و با اين تقلب كودكانه، علاوه بر خوشحال كردن مادر، مشتی نقل يا قرصی نان برنجی به عنوان شيرينی فال، كاسبی كند و شكمی از عزا در آورد.
فال‌حافظ‌خواندن كار بدی نيست. هم مزد شيرينی دارد و هم غرور سركوفته‌ی «آدم» را نوازشی می‌كند، مخصوصاً وقتی كه مادر برای يك فال ناقابل به «آدم» احساس احتياج می‌كند و كليد غم و شادی اين «ديكتاتور» به دست قدرت «آدم» می‌افتد؛ همان ديكتاتور قدرتمندی كه در صندوقخانه را می‌بندد و به «آدم» اجازه نمی‌دهد به مجری هزار پيشه دست بزند و با ساعت‌های از كار افتاده و كليدهای بی‌قفل‌مانده و مهر و تسبيح‌های ريز و درشت بازی كند، يا به قابلمه‌ی باقلوا نزديك شود. در اين حالت است كه «آدم» يك‌باره رقيب پدر می‌شود و با همان ژست و لحن پدر فال را می‌خواند، و برای فهماندن معنی فال به مادر و احياناً همسايه‌ی دست راستی خاله عصمت يا همسايه زير ساباطی مشدی خديجه، با غروری سرش را تكان می‌دهد و به تلافی نی‌غليان‌هايی كه بر تن نحيفش فرود آمده، از مادر انتقام می‌گيرد و غم بيسوادی را با همه‌ی عظمتش در دل او زنده میكند و باعث می‌شود كه اين «مظهر قدرت» آهی بكشد و نفرينی نثار پدر و مادرش كند كه او را از مكتب خانه واگرفتند و به بهانه‌ی اينكه اگر خط نوشتن بياموزد ممكن است نامه‌ی عاشقانه بنويسد، كور و بيسواد تحويل جامعه‌اش دادند؛ و حالا كارش به جايی رسيده كه بايد برای يك فال حافظ خواندن منت نيم وجب بچه‌ای را بكشد...

اما دريغا كه اين غرورها و شادي‌ها، مثل همه‌ی توفيق‌ها و منصب‌های جهان دوامی ندارد. «آدم» بزرگ می‌شود، و همراه اين باليدن و بزرگ‌شدن، توقعات و هوس‌هايش هم توسعه می‌يابد و تغيير شكل می‌دهد. ديگر نه جامع الدعوات چنگی به دلش می‌زند و نه حسين‌كرد و اميرارسلان و حمله‌ی‌حيدري. كتاب تازه می‌خواهد، و از اين تازه‌جويی نمی‌توان بازش داشت. مگر كودكی را كه تازه به دست و پا آمده و به راه افتاده است توپ و تشر مادر می‌تواند از پوييدن و تقلا بازدارد و در يك گوشه ميخكوبش كند؟
اين كتاب‌ها همه مربوط به دوران بچگی است و كم‌سوادي، نه در خور شأن آدمی كه ديگر حسابی بزرگ شده و قدم به كلاس پنجم دبستان گذاشته و از بركت كلی «علم و دانش» سری توی سرها درآورده و شوق مطالعه در اعماق دلش پنجه افكنده؛ و جز اين‌ها كتابی به دسترسش نيست. البته آن كتاب گنده‌ی جلد چرمی هست، با شعرهای بندتنبانيش، كه خود «آدم» صد بار از آن بهتر می‌تواند شعر بسازد، اما هيچ جاذبه‌ای ندارد، و پدر زحمت بی‌حاصل كشيده كه بچه را از دست زدن به آن منع كرده و سفارش كه «مثنوی را بگذار برای بعد، وقتی كه ان‌شاءالله بزرگ شدی و عقلت رسيد و حرفهايش را فهميدي». راستی كه پدرها خيلی خوشباورند و اگر جسارت نباشد ساده لوح و احياناً بدسليقه. باز هر چه باشد شعرهای حمله‌ی‌حيدری خيلی از شعرهای اين بابايی كه اسمش را گذاشته‌اند «ملا» بهتر و بامعنی‌تر است. دريغا كه فهماندن اين حقيقت مسلم به پدری كه اخم‌هايش را درهم می‌كشد و با نهيب «فضولی موقوف» توی ذوق «آدم» می‌زند، كار آسانی نيست. چه می‌شود كرد با اين پدرهايی كه نه سليقه و ذوق درست و حسابی دارند نه سواد و فهمشان به اندازه‌ی «آدم» است. جز ساختن و سوختن چه بايد كرد؟
خوب، در همچو شرايطی كه «آدم» به كلاس پنجم رفته و همه‌ی كتاب‌های موجود در خانه را نه يكبار و نه دوبار كه چندين بار خوانده و دوره كرده، اگر در جستجوی كتاب تازه برنيايد چه خاكی به سرش بريزد؟ اما در سيرجان كه كتابفروشی نيست. اگر هم می‌بود، «آدم» كه پولی ندارد تا بدهد و كتاب بخرد؛ و به فرض آنكه پدر يك شاهی به «آدم» داده باشد مگر جاذبه‌ی اجتناب‌ناپذير دكان آقا محمد حسن قناد می‌گذارد كه «آدم» پولش را خرج خريدن كتاب بكند؟ خوب، با اگر و مگرهايی از اين قبيل تكليف «آدم» چيست؟ جز به اينجا و آنجا رو آوردن و از اين و آن كتاب‌گدايی‌كردن و با شور و شوق خواندن و به هوای گرفتن كتابی ديگر، صحيح و سالم به صاحبش پس دادن و گاه وگداری هم كه صاحبش فراموش كرده، يا خود را به فراموشی زده، كتاب جذاب و دلنشين را به ملكيت خود درآوردن و به روی مبارك خود نياوردن...

و چهل سال بعد در گوشه‌ای از كتابخانه‌ی محقر خويش به ديوان كهنه و پاره‌پوره‌ی ايرج ميرزا برخوردن با اين عبارت ساده بر پيشانی صفحه‌ی اولش كه «اين كتاب تعلق دارد به اينجانب علی شهابی بتاريخ دوازده مهر هزار و سيصد و هفده» و با همه‌ی تلاش‌ها و مرور در گذشته‌ها به خاطر نياوردن كه چگونه كتاب علی شهابی به دست «آدم» افتاده است و چرا كتاب مردم را پس نداده؛ و از آن گذشته به چه علتی در اين چهل سال طولاني، كه در حد خودش عمری است، لای كتاب‌ها پنهان مانده، تا امروز خودنمايی كند و «آدم» ملا و مغرور چهل سال پيش، و موجود خسته‌ی دل‌افسرده‌ی امروزين را در خاطرات تلخ و شيرين سال‌های بربادرفته غرقه سازد، و به ياد نخستين آشناييش اندازد با مرد آزاده‌ی هنرمندی كه همين دو هفته پيش جسد نحيف‌ آزرده‌اش را به بهشت‌زهرا برد و بر آن نمازی خواند و تا گوشه‌ی سرد و خاموش حجره‌ای در امامزاده‌عبدالله بدرقه‌اش كرد؛ تا سال‌ها و شايد هم قرن‌ها بعد، اگر نامی از ايران و نشانی از زبان فارسی در جهان باقی مانده باشد، به يادش مراسم سده و هزاره برپا كنند و بر مزارش قبه و بارگاه بسازند.

[تا اينجای مقاله مقدمه‌چينی نالازم خسته‌كننده‌ای بود، و حق اينكه در اين چاپ حذفش كنم و بی هيچ خطبه و خطابه‌ای وارد موضوع شوم كه چاپ حاضر قرار است در خارج از قلمرو وزارت ارشاد اسلامی منتشر شود و دور از چشم بصيرت بزرگانی كه قلم باطله‌ای كشيده‌اند بر همه‌ی گذشته‌های ملت ايران و بر نام همه‌ی كسانی كه در عهد طاغوت مقامی داشته‌اند ولو استادی دانشگاه، و چيزی نوشته‌اند ولو در معارف اسلامي، و قدمی برداشته‌اند ولو در معرفی فرهنگ و تمدن ايراني. در اقاليم كفار برای بيان مطلبی اين‌همه پشتك و وارو زدن ضرورتی ندارد، كه اين عقب‌ماندگان بی‌فرهنگ نه دستگاه سانسوری دارند و نه مأموران كم‌حوصله ای كه نويسنده بكوشد با مقدمه‌چيني‌های نامربوط و روده‌درازي‌های ملال‌انگيز خسته‌شان كند و به چرتشان وادارد و در فرصت كوتاهی رخصت نشر نوشته‌اش را بگيرد. به همين ملاحظات تصميم داشتم اين مقدمه راحذف كنم اما نكردم، كه گواه مشكلات زمانه است، و در حقيقت نقد حال ماست اين. شما در نخواندنش مختاريد]
* * *

آري، همين ايرج ميرزا واسطه‌ی نخستين آشنايی من و «او» بود. او را كه نويسنده‌ی ‌نام‌آور بلند‌آوازه‌ای بود، به من كه تازه وارد كلاس پنجم ابتدايی شده بودم معرفی كرد، با يك بيت كوتاه از مثنوی معروف زهره و منوچهرش. همين و بس.
نمی‌دانم در طرز معرفی نقصی بود كه «او» را تحويل نگرفتم، يا كسر شأن خويش می‌دانستم كه با هر كس و ناكسی در نخستين برخورد اظهار آشنايی و التفاتی كرده باشم. يادتان باشد به كلاس پنجم ابتدايی قدم گذاشته بودم، و شما لابد بهتر از من می‌دانيد كه رسيدن به كلاس پنجم چه مايه خون‌دل‌خوردن دارد و آدمی را به چه مراحل والايی از فضل و تخصص و تبحر در علوم اولين و آخرين می‌رساند؛ و آدمی كه به اين پايگاه علمی و ادبی و هنری رسيده باشد، بسادگی حاضر نيست با هر مدعی فضل و هنری هم‌نشين شود و از شئونات علمی و اجتماعی خويش بكاهد.
بگمانم علت اصلی ديرآشنايی و بی‌اعتناييم با «او»، همين غرور علمی بود كه سبحان ما اعظم شأني. اما مرد استخواندار بود و اهل عقب‌نشينی نبود، تأمل كرد تا پنج و شش سالی بگذرد. و دوری از وطن، غرور ديرجوشی مرا تعديل كند.
* * *
غروب يكی از روزهای خوش بهاری بود. در كتابخانه‌ی دانشسرای مقدماتی كرمان، روی صندلی دسته‌داری لميده بودم و حيران بودم كه نگاهم را به صفحه‌ی كتاب بدوزم يا به منظره‌ی داربست زيبايی كه بوته‌های پيچ امين‌الدوله را چون سايه‌بان سبز معطری برفراز حوضچه‌ی وسط باغ گشوده بود. «مرد» از اين حيرت من استفاده كرد و در قيافه‌ی زندانی پرخاشجوی مغروری پيش چشم خيالم نشست؛ با شكوه‌نامه‌ی پر جوش و خروشی كه در ايام محبس نوشته و نظام ظالمانه‌ی استبداد را درهم كوفته بود. فرياد شعارگونه‌اش را سرداد كه «اگر موسی و عيسی و محمد بر گرگ‌های بيابان مبعوث شده و تعاليم معنوی خود را بر آنان فروخوانده بودند، گرگان درنده‌خوی صحرا با سبعيت طبيعی خود وداع می‌گفتند، اما ما بشرها چه سنگدل و بدفطرتيم كه به قدر سر سوزنی تعاليم انسان‌ساز آن بزرگواران در روحمان اثر نكرده است». از «او» خوشم آمد، از لحن گرم و گيرايش، از بيان موثر و دلنشينش، از عبارات غالباً درهم‌شكسته اما لبريز از شور و هيجانش. تأسف خوردم كه چرا در نخستين مراسم معارفه با او گرم نگرفته بودم. به تدارك مافات برخاستم و روزهای ديگر به سراغ آثار ديگرش رفتم. چند قطعه‌ی ديگر از نوشته‌هايش را خواندم، و بعضی را پسنديدم. آنجا كه مرد بر نظام غلط اجتماعی حمله می‌برد و از تراكم ظلمات جهل و تسلط استبداد می ناليد، لحنش شور و حال ديگری داشت. اما در قطعاتی كه خواننده را به مجالس اشرافی می‌كشاند و او را به تماشاگر حسرتكش معاشقات دزدانه‌ی محفليان تبديل می‌كرد، چيز دلنشينی نمی‌يافتم؛ و حيرت می‌كردم كه چرا اغلب مردم بخلاف من می‌انديشند و معتقدند كه همه‌ی هنر مرد در تجسم حالات نازكانه و دلبرانه‌ی عشقی و به تعبيری رساتر، فسقی نهفته است. اينكه فلان آقای شيك‌پوش اودكلن‌زده‌ی كرم‌ماليده، يك دل نه، صد دل عاشق عليامخدره‌ی بزك‌كرده‌ی فاحشه‌مآبی شود و احساسات خود را با عباراتی لبريز از كلمات و تعبيرات فرنگی در گوش معشوق زمزمه كند، مقبول طبعم نبود.
* * *
دو سه سالی از اين دوران آشنايی گذشته بود كه طبع زودرنج اندك‌تحمل از كار معلمی در سيرجان ملولم كرد، و آواره‌ی تهرانم. سر و كارم به دانشكده‌ی ادبيات كشيد. و به حكم ارادتی كه در كرمان به حبيب يغمايی پيدا كرده بودم به سراغش رفتم. با گرمی بی‌تكلف روستاپسندش پذيراييم كرد و قرار شد در كارهای دفتری و مطبعی «يغما» ياريش كنم. از جمله به خرج خويش سوار اتوبوس شوم و به سراغ نويسندگان بلند‌آوازه‌ی يغما روم، و نمونه‌های مطبعی مقالاتشان را ببرم و مقالات تازه را بگيرم و به دفتر يغما بياورم. كاری جذاب و دلنشين بود، برای جوانی كه زاويه‌ی عزلت سيرجان را پشت سر گذاشته و رو به عرصه‌ی پرتلاش تهران آورده و به اقتضای جوانی جويای نام است و مشتاق ديدار بزرگان شعر و ادب. از بركت همين «شغل» تازه بود كه نخستين بار با «او» روبرو گشتم. در يكی از كوچه‌های خيابان سعدی شمالي، پشت شركت بيمه منزل داشت. مرا در اطاقك تنگ و باريكی به حضور پذيرفت. قبای صوف سفيدی اندام لاغر و كشيده‌اش را پوشانده بود. نشستم و معرفی‌نامه‌ی حبيب را با نمونه‌ی مطبعی مقاله‌اش به دستش دادم. نامه‌ی حبيب را خواند و از پشت عينك ذره‌بينی‌اش نگاهی به سر و وضع فقيرانه‌ام افكند و مقاله را ديد و تصحيح كرد و به دستم داد و روانه‌ام كرد.

چند سالی گذشت و اين ديدار كوتاه و آن آشنايی ديرينه می‌رفت تا به دخمه‌ی فراموشی سپرده شود، كه به قيمت چند روز گرسنگی و حتی صرفه‌جويی در مصرف سيگار، به كتاب تازه‌اش دست يافتم. كتابی كه سر و صدايش در مطبوعات پيچيده و چون سنگی فرود آمده در بركه‌ای آرام، وقار ملال‌انگيز محافل ادبی پايتخت را درهم شكسته بود. كتاب درباره‌ی حافظ بود و تحليل و تفسير زبان جادويی و فاخر خواجه. با خواندن و ديدن اين كتاب آشنايي‌های بی‌تفاوتانه‌ی قبلی جای خود را به ارادت داد. مرد، برای نخستين بار صور مبهم و غبارآلود ذهنی مرا در قالب عباراتی روشن ريخته بود و درباره‌ی خواجه‌ی شيراز متذكر همان نكاتی شده بود كه سايه‌واری از آن بر صفحه‌ی خاطر داشتم؛ اما نه بدين نظم و روشنی و فصاحت.
اين واقعه آشنايی نيمبند ديرينه را تبديل به ارادت كرد.
آخر مرد پس از عمری قلم زدن و به شرح مجالس عيش و عشرت پرداختن و راوی راز و نيازهای عاشقانه‌ی اين و آن بودن، راه خودش را يافته و رو به گنجينه‌ی لايزال ادب فارسی آورده بود. و اين تحول فكريش، وسيله‌ی آشنايی جوانان ايرانی شده بود با مفاخر ارزنده‌ی نياكانشان. اين او بود كه به مدد طبع تازه‌جوی نكته‌يابش، به بركت قلم مؤثر هنرنمايش، سعدی را از صفه‌ی مدرسه و مسند شيخی نجات داد و به محافل خصوصی و عمومی برد، و شيخ شيراز را همنشين و همدم جوانانی كرد كه آزرده از بوی نمور مكتب‌خانه‌ها، رو به جهان پر زرق و برق فرنگ آورده بودند. اين او بود كه نقاب افسانه‌های مبتذل را از چهره‌ی درخشان مولوی و شمس‌تبريزی به يكسو زد و زاويه‌نشين خانقاه قونيه را از مجالس دربسته‌ی سماع صوفيان بيرون كشيد و به محافل اشرافی نو‌دولتان و به مجالس پر جر و بحث روشنفكران آورد؛ و هر دو طبقه از نسل معاصر ايران را با چهره‌ی درخشان مولانا و عرفان جهان‌پسندش آشنا كرد. اين او بود كه خيام را از پستوی دودزده‌ی ميخانه‌های لاله زار و استانبول و از چنگ پرحرفی مستان پرت و پلا گوی نيمه شبی رهاند و به سالن‌های سخنرانی و مجالس بحث دانشگاهی و محافل گرم و سالم خانواده‌ها كشاند و از پشت ماسك ميخواره‌‌ای لوطی منش، قيافه‌ی متفكر بلند‌انديشه‌ی آسمان‌ستيز او را به ايرانيان شناسانيد. اين او بود كه خاقانی مغرور ديرآشنا را از غار عزلت در كمركش قاف تنهايي، كشان‌كشان به ناف اجتماع آورد و با جوانان تنگ حوصله‌ی امروز آشتی داده بود...
و من كه از دور شاهد اين فعاليت‌های چشمگير و بی‌نظيرش بودم، هر لحظه بر ارادتم افزوده می‌شد و شوق ديدارش در اعماق دلم زبانه می‌كشيد و منتظر فرصتی بودم كه پانزده سال بعد از نخستين ديدار، به سلامش بشتابم و فيض محضرش دريابم، تا...
* * *
تا روزی كه حبيب يغمايی از راه رسيد، با كلاهش و چماقش و شر و شورهای مألوف و اخم و تخم‌های دلنشينش. نشست و سخن مرد را پيش كشيد كه: «عجب احمقی است، او هم مثل من احمق است». خنديدم كه: «در مورد خودتان قبول، اما او چرا؟». با لحنی تلخ و جدی جوابم داد: «اگر احمق نبود كه اين قدر برای ديدن تو اصرار نمی‌كرد، دو سه بار تا به حال به من گفته، ديشب قول داده‌ام كه امروز عروس كشان كنم و ترا ببرم پيشش».
رفتيم. با حبيب رفتيم. محفل دنج سه نفره‌ای بود، بی هيچ مزاحمی و خرمگسي. رفتن همان بود و پای ارادت من در سر كوی محبت او به گل فرو رفتن همان.
بيش از ده سال از آن روز می‌گذرد، و اكنون كه به ياد او قلم را بر كاغذ‌، به قول بيهقي، می‌گريانم، همه‌ی خاطرات تلخ و شيرين اين ده سال پيش چشم خيالم جان گرفته است. گفتم خاطرات تلخ و شيرين. درست‌تر اين بود كه می‌گفتم خاطرات شيرين و تلخ، كه شيرينيش مربوط به هفت سال نخستين بود و تلخ‌تر از زهرش منحصر به دو سال واپسين.
درباره‌ی مجلس حال و خلوت انسش قصه‌ها شنيده بودم و از اطوار نامعهود هنرمندانه‌اش روايت‌ها در افواه بود. هم‌‌ولايتی ساده‌دل و خل‌وضع و با‌صفايم كوهی‌كرماني، داستان «سطل آب نمك» را سال‌ها پيش برايم تعريف كرده بود. [خلاصه‌اش اين‌كه: جوانك فقيری از مردم روستانشين كرمان به تهران می‌آيد و پس از مدت‌ها كار متفرقه به عنوان خانه‌شاگرد به خدمت «مرد» مشغول می‌شود. دوران سردار سپهی رضا‌خان است و بازار سياست گرم و كار روزنامه‌نويسان سكه و مرد از روزنامه‌نويسان پر‌حرارت و نامور روزگار. كوهی هم در شفق سرخ منصبی در حد پادویی دارد و هم خدمات خانه‌ی مدير مجرد و معاشرتی را متعهد است، و از مشخصات عمده‌اش دهاتي‌گری و درانتقالي. و از مشخصات اربابش هم تا آنجا كه ديده‌ام انتخاب كودن‌ترين‌های زمانه برای پيشخدمتي. نيمروز گرم تابستانی مرد ظريف نازك مزاج، احتمالاً بر اثر افراط دوشينه، احساس تخمه و ترشی معده می‌كند. كوهی را صدا می زند كه «برو از مغازه‌ی دم خيابان يك بسته نمك ميوه بگير و بيار». كوهی بينوا كه فرق نمك طعام و نمك ميوه را نمی‌دانسته می‌رود و بسته‌اي، مثلاً يك كيلو نمك می‌خرد و می‌آورد و به عرض ارباب می‌رساند كه «نمك خريدم، چه كارش كنم». ارباب می گويد «بريزش توی آب بيار من بخورم». كوهی می‌پرسد «همه‌اش را» و ارباب می‌گويد «بله، همه‌اش را». طبعاً يك كيلو نمك نه در ليوان جا می‌گيرد نه در كاسه. همشهری بی‌گناه بنده مناسب‌ترين ظرفی كه پيدا می‌كند سطل دسته‌داری است كه در خانه‌ مخصوص زباله است و در طويله‌ها برای آب دادن گاو و خر مصرف دارد. طبق دستور عمل می‌كند. سطل را پر از آب می‌كند و بسته‌ی نمك را يكجا می‌ريزد توی سطل و می‌برد به اطاق خواب ارباب كه «بفرماييد، بخوريد!». بقيه‌ی داستان معلوم است. كوهی وحشت زده از جنون آنی اربابش پا به فرار می‌گذارد و مرد آتش‌مزاج با زيرپيراهن و شورت كوتاه در كوچه‌ی پشت شركت بيمه و خيابان شلوغ سعدی سر و پا برهنه به دنبالش و انگشت تحير جهانی ا‌ز حركات عجيب اين دو تن به دندان.] دوست ديگری از ماجرای كلوپ فرانسه و درهم شكستن ساز و ضرب مطربان، خاطره‌ی حيرت‌انگيزی داشت. [مرد هنرمند بود و مثل اغلب هنرمندان كم‌تحمل؛ حتی در سال‌های پيری و دوران پختگي، شنيده بودم كه در باشگاه فرانسه چون آهنگ‌های نوازندگان را نپسنديده، از جا پريده و طبلشان را دريده. خود من كه بارها شاهد پرخاش‌های تند و بی‌ملاحظه‌اش به والامقامان ياوه‌گو بوده‌ام، بظاهر ملامتش كرده‌ام اما در دل به او حق داده‌ام. پرخاش‌هايش تلخ و تند بود اما ناروا نبود.] قصيده‌ی هجويه‌ی بهار و داستان رقابت‌های از ادبيات به سياست كشيده‌ی اين دو نامور را شنيده بودم. از قهر و آشتي‌هايش با سردار سپه حكايت‌ها بر زبان‌ها بود. از طبع حساس و زودرنج داستان‌ها می‌گفتند و نمونه‌ها می‌آوردند. قصه‌ی زن‌بازي‌هايش نقل محافل بود. و اين همه اگر چه اغراق آميز، لاجرم سهمی از واقعيت داشته است كه، تا نباشد چيزكي،...
اما مردی كه من ديدم و در يكی دو جلسه‌ی نخستين دلبسته‌ی ‌ديدارش گشتم، بكلی غير از اين‌ها بود. شايد روزگاری سيل جوشان گل‌آلود دراز‌آهنگ پيچان زمين‌كنی بوده است، اما در بستر گسترده‌ی روزگار، امواج كف‌آلود جوانی را به ساحل افكنده بود و گل و لای هواجس نفسانيش فرو نشسته و اينك تبديل به نهر زلال مصفايی شده بود كه با نشاطی روان‌بخش جريان داشت.
* * *
مرد عاشق زندگی و زيبايی بود. زندگی را دوست می‌داشت. می‌كوشيد از لحظات اين وجود مختصری كه ميان دو عدم بيكران قرار گرفته، بهره گيرد و لذت برد. از تذكار نام مرگ و مردن پرهيز حيرت‌انگيزی داشت. حافظی بود بر لب بحر فنا ايستاده و با همه‌ی ذرات وجودش فرياد اخطاری سرداده كه «فرصتی دان كه زلب تا به دهان اينهمه نيست».
دلبسته‌ی بيقرار زيبايی بود در همه‌ی جلوه‌هايش، از شعر و موسيقی گرفته تا كراوات خوب و لباس شيك و در رأس همه، زيبايي‌های انسانی و اخلاقي. و به فيض همين ظرافت طبع و زيبا‌پرستی‌اش از آفت ابتذال بركنار مانده بود. پيش از آن و بيش از آن كه در بند موی ميان باشد، دلبسته‌ی «آن» بود. هم صاحب‌نظر بود و هم اهل‌نظر، و چون در برخورد با زنان رفتاری به شيوه‌ی فرنگيان داشت، نا‌آشنايان داغ فسقی بر جبين اعمالش نهاده بودند و شاخ و برگش داده‌. من كه در طول مصاحبت ده ساله‌ام آثاری از آنچه می‌گفتند و می‌شنيدم، نديدم. شايد بخنديد و قصه‌ی نی‌زن توبه‌كار را بر زبان آريد. اما يادتان باشد كه پيری سد راه فاسقان نبوده است و نخواهد بود، و نمونه‌هايش بسيار است.
او زيبايی را می‌پرستيد. از مصاحبت زيبايان لذت می‌برد؛ و اين زيبايی منحصر به جمال صورت انسان نبود. دريغا كه مدعيان همين را می‌ديدند و بس. نمی‌ديدند و نمی‌خواستند ببينند اين روح تعالی جوی آزاده را هر جلوه‌ی نازنينی اسير خود می‌كند، خواه قلم افسونگر نقاشی باشد يا طبع سخن‌آفرين شاعري، فكر بديع نويسنده‌ای باشد یا ذوق تناسب‌جوی معماري، اثر پنجه‌ی خياطی باشد یا حسن سليقه‌ی كدبانويي، رفتار باصفای بی‌ریايی باشد يا رندی دلنشين عياري. همه‌ی اين مظاهر زيبايی روح رميده‌ی اين پيرمرد هشتاد‌ساله را چنان در پی خود می‌كشيد كه گويی آهويی سردر‌كمند است. و چه طبيعی و معتاد است پنهان ماندن اين جلوه‌های گوناگون از چشم ظاهربين كسانی كه با شنيدن كلمه‌ی زيبايی به ياد جنس مخالف می افتند، آنهم در حيوانی‌ترين لحظه‌هايش كه هر كه بينی نقش خود بيند در آب. مرد، سعدی بی‌ريای آخرالزمان بود كه با فرياد «همه كس دوست می‌دارند و من هم» ، دل و ديده به طوفان بلا سپرده و با شعار «جان سپر كردند مردان ناوك دلدوز را»، از سنگباران ملامت سپر تزهد بر سر نمی‌كشيد و به حصار ريا نمی‌گريخت.
گفتم مرد عاشق زندگی و زيبايی بود، اما عشق والاتر و پر شورتری هم داشت. عشق به حقيقت. با همه‌ی وجودش مرد حقيقت‌جويی بود، و تا حدی كه امكانات زمانه اجازه می‌داد، حقيقت‌گويي. مرد، به تمام معنی كلمه يك روشنفكر بود. نه از اين گروهی كه با قسم حضرت عباس در پی اثبات روشنفكری خويشند. اهل منطق بود و تفكر و استدلال. اسير لجاج و تعصب نبود. بمحض برخورد با منطقی قوی‌تر، به اشتباه خويش اعتراف می كرد و در بازگويی اين اعتراف اصراری داشت. و اين فضيلتی نه اندك است، آنهم در محيط ظلمت‌زده ای كه همه عقل كل اند و مؤيد من عندالله ، و اگر مهبط وحی نباشند، دست كم با الهام غيبی سرو كاری دارند.
همين عشق به حقيقت و شور روشنفكری بود كه او را تا اين حد پرخاش جوی و عصبی كرده بود. گاهی كه سخن ابلهانه‌ای می‌شنيد، از پشت شيشه‌های عينك، چنان نگاه نوميدانه‌اش را در فضا رها می‌کرد و چنان قيافه‌اش درهم می‌رفت كه گويی هر چين صورتش دهانی شده است و فرياد می‌زند كه «مردم اندر حسرت فهم درست».
او را آتشی مزاج و عصبی می‌شناختند، و چنين بود؛ اما نه باهمه كس. وقتی با خشم و خروش طرف را درهم می‌ماليد كه مستحق مالش بود. از مردم بی‌اطلاع و بی‌مايه‌ای كه به اتكای مقام و منصبشان می‌خواستند فضل‌فروشی و هنرنمايی كنند، نفرت داشت و با يك پرخاش تند و دلشكن بساط معركه‌گيريشان را درهم می‌ريخت؛ و در اين لحظات مردی بود مردستان. تبديل به رند عالم سوزی می‌شد كه با مصلحت‌بينی سروكاری نداشت. در اين بحران خشم و خروش، قيافه‌ی پرخاشگر و حركات دست ظريف لاغرش تماشايی بود.
از عوام بازی نفرت داشت، و عجب اينكه با عوام هم می‌جوشيد و در اينگونه مجالس كه بندرت گذارم افتاده و شاهد ناخواسته و مهمان‌ ناخوانده‌ای بوده‌ام، انصاف می‌دهم كه رفتارش با عوام‌الناس لبريز از ظرافت و مهارت و در عين حال صداقت بود، بی‌آنكه خود را همرنگ آنان سازد يا سر مويی با سليقه و عقايدشان همراهی نمايد. در مواردی از اين دست، سياستمدار پخته‌كاری بود، عاری از عوام‌فريبی و رياكاري.
مرد بخلاف آتش مزاجي‌ها، در خوردن و پوشيدن و نوشيدن اهل اعتدال بود. قوت روزانه‌اش از غذای كودك شش‌ماهه‌ای كمتر بود، و از بركت همين اعتدال در سال‌های آنسوی هشتاد، عليل و افتاده نشده بود. چشمی بينا و گوشی شنوا و حافظه‌ای بكمال داشت. با اينهمه از پيری رنج می‌برد و گاهی مثل آسمان بهاری چهره درهم می‌كشيد و رگبار خشم و خروش خود را نثار «نكبت پيري» می‌كرد؛ و به نظر من، حق داشت. طبيعت در حق او ستم گونه‌ای كرده بود. بسياری از نيروی جوانيش را به تحليل برده بود بی‌آنكه از نعمات پيری بهره‌مندش سازد. می‌خواهيد بپرسيد مگر پيری هم نعماتی دارد؟ بله، چه نعمتی بالاتر از گوش كر‌شده و چشم به‌كوری‌گراييده و حافظه‌ی از‌دست‌رفته و از اين‌ها بالاتر و ارزنده‌تر حرص فزونی‌گرفته و شهرت‌طلبي‌های لجام‌گسيخته و خودپسندي‌های بی‌حد‌و‌مرز و دروغ‌بافي‌های خودستايانه. اين همه نعماتی است كه پيری به فرزند آدم، فرزند بيچاره‌ی آدم، ارزانی می‌دارد. و عجبا كه در مورد او طبيعت امساكی بغايت كرده و ستمی به افراط روا داشته بود. مرد را نه در جوانی تعلق خاطری به مال و مالكيت بود و نه در پيري. هر چه از مال جهان هستی داشت، صرف زندگی كرده بود و زندگی‌كردن و به زندگان رساندن. در سال‌های آخر كه دو مصيبت بزرگ پيری و نيستی متفقاً بر او هجوم آورده بودند، آنهم با عايله‌ای سنگين و پرخرج، من هرگز نشنيدم سخنی از تنگدستی بر لب آورده، يا حتی اشاره‌ای به مسايل مادی كرده باشد.
شيوه‌ای بخلاف رسم مختار اهل روزگار. حريصان بدبخت سيری‌ناپذيری كه همه‌ی شكوه‌هاي‌شان از تحولات زمانه‌ منحصر به قطع درآمدهای نامشروع بادآورده است و احياناً مصادره‌ی مختصری از اموال بسيارشان. شخصيت‌های دروغين از هفتاد گذشته‌ای كه غم فردا و ترس بی‌پولی به هذيانشان كشانده است و ذكر دايمی دل‌آشوبشان اين كه «به گدايی افتاده‌ام، از كجا بياورم، مگر رفقا چيزكی به قرضم دهند، من كه درآمدی ندارم»، و در پاسخ نصيحت‌گر بيهوده‌گو، كه «چرا می‌نالي، همين كاخ را بفروش، به فرض اينكه سی سال ديگر بماني، ماهی صدهزار تومان خرج كن و اينهمه دم از فقر و گدايی مزن»، عذرشان اين كه «مگر می شود؟» و راست می‌گويند اين بيچارگان كه، نمی‌شود. وقتی كه ذائقه‌ی به‌انحراف‌گراييده از نفس پول و حرص پول لذت برد ديگر همه‌ی لذت‌های زندگی در كام جانش هيچ است.
يار ما از اين جماعت نبود. او مشرب و فرهنگی ديگر داشت؛ كه، سال‌ها پيش از نفوذ آمريكا به مناصب رسيده بود و با مكتب اصالت دلار بكلی بيگانه بود.
* * *
پيرمرد، بی‌خبر از حال و هوای دلفريبی كه بر كند دل مرد مسافر از وطنش، به عزم سير و سياحت سفری به ديوان شمس تبريزی كرده و شيفته‌ی جهان لبريز از عجايب شمس و مولانا شده و به هوای گردوی پر مغز عرفان به سراغ هر گردی رفته بود، غافل از اينكه گوهر مردمی چون حافظ و شمس و مولوی از خاك جهانی دگر است. در اين سفر شوق مرد پژوهنده به حكم دل تازه‌جوی خويش از اين صومعه به آن خانقاه و از اين خانقاه به آن مدرسه سرزد و به سراغ مسندنشينان پرآوازه‌ی جهان تصوف رفت و خشمگين و حيرت‌زده باز آمد، كه از دلق‌پوش صومعه‌ بوی ريا شنيده و مدعيان تخته‌پوست درويشی را دلالان جهان سياست ديده بود، و داعيه‌داران كشف و كرامات توفيقی در جلب ذهن شكاك و رمنده‌ی او به دست نياورده بودند. پيران دعوی‌دار خانقاهی چشمه‌های متعددی از كرامات خويش به چشمش كشيده بودند، اما بوی حقيقتی از كار و بارشان به دماغ هوش پيرمرد نخورده بود؛ و ظاهراً حق داشت. مار از سوراخ بيرون كشيدن و بر گرده‌ی ديوار نواختن و خشت وگل را به حركت آوردن، سجاده بر آب افكندن و در هوا پرواز كردن، با نگاه غضبی دخترك زيبای بی‌گناهی را آب كردن و به زمين فرو بردن، شبی چهل بار كام دل از نوعروسی خردسال گرفتن، و حتی با آب دهانی دكان جراحان و اطبای برجسته را تخته كردن، جلوه‌های دلفريب و دام‌های خطرناكی است، اما آشيانه‌ی عنقا بر قلل رفيع تعقل نهاده بود و سر پر شورش به هر كمندی فرو نمی‌آمد.
مرد، رواج و رونق خانقاه‌های قرن پنجم و ششم را ديد و بازيگري‌های خطرناك پيران طريقت را كه از معنويت و اخلاق به كار حكومت و سياست پرداخته بودند و گرم ستاندن و دادن مسند شاهنشاهی بودند. ديگجوش‌هايی ديد كه با نيازهای ميران و شاهان جبار بر اجاق خانقاه می‌غليد و معده‌ی حرص درويشان شكمباره را لبريز می‌كرد. بورياهايی ديد كه از هر رخنه‌ی دهان‌گشوده‌اش، بوی گند ريا بر مشام جان می‌باريد. چله‌خانه‌هايی ديد لبريز از بتان پندار و هوس. اين‌همه را ديد و يادش آمد كه پيش از اين در ظلال رياض ديوان شمس چريده است و اليف مرغزار طبع حافظ بوده؛ دلش لبريز نفرت و بيزاری گشت و فريادش به آسمان رسيد كه: رطل گرانم ده ای مريد خرابات...
و از آن پس بجای پرداختن به خاقانی و خيام و سعدي، شمشير قلم برداشت و به جان داعيه‌داران ارشاد خلايق افتاد و با سلاح تعقل و استدلال به جنگ خرافات و تعصب رفت. در اين مرحله، مشاهده‌ی جهاد دليرانه‌ی مرد به‌آستانه‌ی‌‌نود‌سالگی رسيده مرا به ياد دو سالگی دخترم صهبا می‌انداخت كه در اثنای بازي‌های كودكانه، سرش به ديوار خورد و جيغ و دادش به هوا رفت و وقتی اجازه‌ی تنبيه ديوار از طرف مادرش صادر شد، با پنجه‌های ظريف و مشت‌های كوچكش به جان ديوار افتاد و با هر مشتی كه به ديوار سرد و سنگين می‌نواخت دلش خنك می‌شد، اگر چه درد دست و پنجه بی‌تابش كرده بود.
* * *
جنگ پيرمرد، اين مشت بر سندان كوفتن‌های هيجان‌انگيز و بی‌حاصل تا واپسين سال‌های زندگيش ادامه يافت، و به حيات پيرانه‌‌سرش گرمی و حرارت بخشيد. با هر حمله‌ای نقش غرور و رضايت بر پيشانيش می‌نشست، و اعتنايی به دست و پنجه‌ی آسيب‌ديده خود نداشت. در نظر بسياري، پيرمرد شواليه‌ی از جان گذشته‌ای بود كه در جنگل اوهام با ديوان افسانه‌ای می‌جنگيد؛ و در نظر من، اگر حقيقتش را بخواهيد، دن‌كيشوتی بود كه با شمشير چوبی به جان آسياب‌های بادی افتاده بود و جز شكستن شمشير و خسته كردن بازوان خويش، نصيبی نداشت. كه، نقش مار در چشم بسياری مقبول‌تر از كلمه‌ی مار است، وانگهی در كارخانه‌ای كه ره عقل و فهم نيست...
اما پيرمرد می‌جنگيد و دليرانه می‌جنگيد كه خون جوانی در عروقش جريان داشت، و از اول عمر جنگيده بود و خوی جنگيدن در طبيعتی كه نشست...
با پيرمرد در اين مقوله مناقشاتی داشتيم. مدعی بودم كه: اگر اين عمل شدنی بود و به نتيجه رسيدني، پيش از من و تو ليل و نهاری بوده است، و شاعران و نويسندگاني. و مرد می‌خروشد كه: ما هم مثل ديگران بنشينيم و دست روی دست بگذاريم، آن هم آخر قرن بيستم؟. لحنم را آرام‌تر می‌كردم كه: مردم امروز هم مثل عهد مولوی‌اند، فن و صنعت پيش رفته است اما فهم و عقل را چه عرض كنم؛ مگر مولوی آه حسرت نمی‌كشيد كه گر نبودی فهم‌ها تنگ و ضعيف...
و اين جر و بحث‌ها روزی پايان گرفت كه به سراغش رفتم و برافروخته ديدمش. لرزان و عصبی در اطاقكش قدم می زد و زير لب می‌غريد، چشمش كه به من افتاد ايستاد و نگاه يأس‌آميزش را به صورتم دوخت كه: «حق با تو بود، مردكه‌ی ديوانه‌ی احمق آمده اينجا نشسته و به مقدسات دينی توهين می‌كند. احمق می‌پندارد كه روشنفكری يعنی بی‌ديني، روشنفكری يعنی توهين به مقدسات. حق با تست. هنوز خيلی عقب مانده‌ايم. هنوز درس‌خوانده‌هامان هم نمی‌توانند بين ايمان واقعی و خرافات ابلهانه تفاوت بگذارند. به خيالشان جنگ با موهومات و خرافات يعنی جنگ با دين و ايمان. زدم انداختمش بيرون».
پيرمرد به فيض هوش فطری و تجارب سال‌های طولانی بينش سياسی خاصی داشت، و چون گذشته‌های پر آشوب ايران را در سال‌های جوانيش ديده و تلخی آشفته‌ساماني‌ها را چشيده بود، معتقد به حفظ قدرت مركزی بود، قدرتی كه به جنون و جهالت نگرايد و از فساد استبداد بركنار ماند. اگرچه، مرد، در نظر من جويای كوسه‌‌ی ريش‌پهنی بود، اما در موارد بسيار نادری كه خلوت می‌كرديم در اين مقوله به بحث می‌پرداختيم، استدلال‌هايش اگر نه قانع كننده، باری قابل‌توجه می‌نمود. نمی‌خواهم در حال و هوای حاضر بدين زاويه‌ی زندگی او بنگرم كه مجال كامل‌گفتن نيست و‌، بچه نازادن به از شش ماهه افكندن جنين.
اما بی‌اشاره بدين نكته نمی‌توان گذشت كه مرد، پرورده‌ی حال و هوای ديگری بود و بشدت از سبكسري‌های مسندنشينان ساليان اخير رنج می‌برد و از حصاری كه جنون قدرت و مرض خود‌گنده‌بينی در قالب كانون مترقی پيرامون مركز «غصب قدرت» كشيده بود، شكايت‌ها داشت و حكايت‌ها. او سرنوشت شوم شاه را سال‌ها پيش از اين، در سال‌های اقامت بيروتش پيش‌بينی كرده و طی نامه‌ی مؤدبانه‌ی نصيحت‌آميزی باز گفته بود، و حيرت‌زده پاسخ شنيده بود كه «از وطن دوری و از حقايق بی‌خبر»، به عبارت لری پوست‌كنده: فضولی موقوف.
* * *
پير ما سعه‌ی‌ صدری داشت و روح انتقاد‌پذيري. در دياری كه كوره‌ سوادی و نشر كتابی و شهرت كاذبی جواز جنت مكانی است و علامةالزمانی و هر كه بدين جواز دست يابد ساحت عصمتش از هر خطايی مبرا، مرد اصراری در پی‌بردن به اشتباهات خود داشت. اغلب نوشته‌هايش را پيش از آن‌ كه بدست حروف سرد و سنگين چاپخانه بسپارد به دو سه تن از ياران نزديكش می‌سپرد، تا بخوانند و موارد ضعف و خطايش را يادآوری كنند.
ظاهراً دوستان در ادای وظيفه‌ی دوستی به حكم مزاج‌گويی و ادب شرقی كوتاهی می‌كردند، و به همين مناسبت چند سال پيش كه دوست تازه‌ای پيدا كرده و به ذوقش اعتقادكی بهم رسانده بود، هر چه می‌نوشت به او می داد، و رفيق صراحت‌پيشه موارد ايراد را بی هيچ اغماض و ادبی ذكر می‌كرد؛ و من آثار لذت و ارادت را در چهره‌ی پيرمرد می‌ديدم. يادم نيست در نوشته‌ای مربوط به صائب بود يا حافظ كه دوست مشتركمان بالای فصلی نوشته بود «خيلی آبكی و بی مزه است»، و مرد بلافاصله بر سرتاسر آن فصل خط بطلان كشيد.
و از اين بالاتر و كمياب‌تر، روح بزرگوار او بود در رعايت حق ديگران. محال بود نكته‌ی تازه‌ای از كسی بشنود و آن را به نام خود باز گويد.
رفيقی درباره‌ی نظامی گنجوی در محفلی خصوصی نكته‌ی ظاهراً تازه‌ای با او در ميان گذاشته بود، و او در هر مجلس و محفلی مطلب را با نقل مأخذ باز می‌گفت، همراه يك دنيا تعريف و توصيف از فراست گوينده‌اش.
دوست ديگری بر يكی دو نوشته‌اش نكته‌ای افزوده بود. مرد وارسته اين نكته‌ها را با ذكر اسم نويسنده ضبط كرد و به دست انتشار سپرد. آنان كه با آماده‌بری و پخته‌خوری بزرگان اهل تحقيق در اين سرزمين نكبت‌زده آشنايند می‌دانند چه می‌گويم.
* * *
مرد، نازك‌انديش بود و نكته‌ياب. يكی از دوستان ضمن يادداشت‌هايی كه در مجله‌ی يغما منتشر می‌کرد نيشی زده بود به مستفرنگانی كه كلمات و تعبيرات فرنگی را چاشنی نوشته‌های خود می‌كنند و از قبح كارشان بی‌خبرند. بعد از انتشار مقاله، مرد، سرزده به سراغش رفت و لب بر گونه‌اش نهاد كه «نازنين من، متشكرم؛ پيش از اين هم چند نفر مرا متوجه عيب كارم كرده بودند، اما نه بدين ظرافت و تأثير. چشم، می‌كوشم كه از استعمال لغات فرنگی پرهيز كنم». و چنين كرد. شاهد مدعا؟ نوشته‌های ساليان اخيرش.
به چاپ و نشر نوشته‌هايش علاقه‌ای -به تعبير خودش، كودكانه- داشت. در سال‌های اخير به سراغ ناصر خسرو رفته بود و نوشته‌هايش را به دوستی سپرده بود تا بخواند و عيب‌جويی كند، كه ورق‌گردانی ليل و نهار آغاز شد و سيلاب انقلاب پست و بلند ايران را يكسان كرد و ناشران موقع‌شناس را، سياستی دگر آمد.
در بازگشت از دومين «سفر»، نوشته‌ها را بازخواند و حك و اصلاحی كرد و به من سپرد كه هر چه می‌خواهی بكن. گفتم حروفچينی‌اش می‌كنيم، نشرش باشد برای روزگاری كه مردم حال‌و‌حوصله‌ی خواندن داشته باشند. خنده‌ی تلخی كرد كه «به من ربطی ندارد، به اسم هر كه می‌خواهی منتشرش كن ».
دو «سفر اجباري» اخير، پيرمرد را خسته و فرسوده كرده بود. از سفر اول كه باز آمد حكيمانه صبر و سكوت پيشه كرد. از جوانی كه نادانسته و شايد هم شناخته و دانسته سيلی بر صورت استخوانيش نواخته بود شكايتی نداشت، شكوه‌اش از توهين نابجايی بود كه به او و پسر‌خوانده‌اش روا داشته بودند. اما سفر دوم مرد را بكلی درهم‌شكسته بود. حقيقت را بخواهيد به عنوان جسد بی‌جانی بازش آورده بودند كه به خاكش بسپاريم. برادران مير، و به تعبير خودش دو فرشته‌ی نازنين، پرستاريش كردند و به جبران شكستگی‌ها پرداختند. دريغا كه برای شكست روح مرهمی نساخته‌اند. پيرمرد از سفر دوم شكايت‌ها داشت كه «معنی بهشت و دوزخ را تازه فهميدم، در مسافرت دوم پی بردم كه سفر اولم در باغ بهشت بوده است». گويا زاهد پسنديده‌خويی به دادش رسيده و از چنگ انتقام‌جويی رفيقان بازش رهانيده بود. اما، مرد از خلق و خوی رفقا آگاه بود و از سرنوشت خويش بيمناك. از قدرت رفيقان باخبر بود و از كينه‌جويی و قساوتشان.
* * *
گفتم مرد عاشق زندگی و زيبايی و حقيقت بود. و بازی زمانه را بنگر كه در هر سه مورد چه به روز و روزگارش آورد. مردی كه به زيستن عشق می‌ورزيد، بر اثر دو سفر ناخواسته‌ی ساليان اخير، چنان از جان و جهان بيزار شده بود كه به انتظار مرگی ناگهانی دقيقه‌شماری می كرد، يك ماهی پيش از مرگش روزی كه خلوتی دست داده بود، با مقدمه‌چينی مفصلی در مورد آشنايی كوتاه‌مدت و پر كيفيتمان و اينكه اهل تعقل و منطقم پنداشته، از من خواهشی كرد كه مو بر تنم راست شد و عرق سردی پيشانيم را پوشاند. مرد، از من كپسول سيانور خواسته بود. سكوتی كردم و قولی دادم، بی‌آنكه عواقب اين تعهد را سنجيده باشم. آنهم چه عواقب جانكاهی كه در طول يك ماه، ده سال پيرم كرد. اگر در عمر خويش گرفتار جدال درونی تعقل و عاطفه شده باشيد، به عظمت رنج من آگاهيد، و نيازی به باز گفتن نيست. در غير اين صورت هم، به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن. از آن پس مطالبه‌های مكرر او بود و وعده‌های امروز و فردای من.
من عمری با هنرنمايي‌های پزشكان كه نام اخلاق بر آن نهاده‌اند جنگيده‌ام و هميشه مخالف اين بوده‌ام كه آدميزاده‌ای را خرگوش آزمايشگاه كنند و در هر حالتی و به هر كيفيتی زنده‌اش نگاه دارند. چه لطفی دارد با ذلت و نكبت و علت زيستن و به عبارت بهتر نفس كشيدن، بی هيچ اميد بهبودي؟ سال‌هاست كه به تحريك همين طبع راحت‌طلب، از دوستان طبيبم خواسته‌ام كه در منزل واپسين برای چند روزی نفس كشيدن بيشتر، آزارم ندهند و دست از هنرنمايی بردارند. با اين‌ همه در دو بزنگاه حساس زندگی بر سست‌اعتقادی و بی‌حميتی خود خنديده‌ام؛ خنده‌ای به تلخی جام شوكران و زهر هلاهل:.
يكی روزی كه مادر مغرور و هم‌سليقه‌ام، بر اثر سكته‌ی مغزی به حال اغما رفته و روی تخت بيمارستان افتاده بود؛ و طبيب معالجش می‌گفت قسمت اعظم بدنش فلج شده است؛ و من می‌دانستم كه فلج‌شدن كوچكترين عضوی چه رنج جانكاهی نصيب پيرزن مغرور خواهد كرد و اگر زنده بماند هر لحظه‌ی حياتش چه عذاب اليمی خواهد بود. با اين‌ همه بجای آن‌كه فرمان‌پذير عقل باشم و بگذارم با آرامش بميرد، به حكم عاطفه‌ دست التماس به دامن طبيبانش انداختم كه به عمل مغز متوسل شوند و به هر صورت زنده‌اش نگه دارند. و پيرزن نيمه‌شب قبل از عمل، با كشيدن آخرين نفس از چنگ عواطف احمقانه‌ی من خويشتن را نجات داد.
و دومين باری كه هجوم عاطفه نظام عقليم را درهم ريخت، همين ماه آخر عمر پيرمرد بود. بخلاف سابق می‌كوشيدم كمتر به ديدنش بروم و هر بار انبان طفره و بهانه‌ای پيش چشمان هوشيار و دقيقه‌يابش خالی كنم و با وعده‌ی‌ فردايی از چنگ اصرارش خلاص شوم...
... و روزی كه تك و تنها، كنار سنگ غسالخانه ايستاده و شاهد شستشوی پيكر نحيفش بودم، روح ظريف او را ديدم كه بالای پيكر بی‌جانش می‌چرخد و با همان حركت معهود دست، می‌گويد «نازنين من! تو هم كه بی‌غيرتی كردي، اما ديدی چطور قالت گذاشتم و رفتم؟». می‌خواستم مطابق معمول جوابش دهم كه «آقا، همين فراد صبح سر ساعت ده می‌آيم به بيمارستان و برايتان می‌آورم»، كه ناگهان يكی از آن خنده‌های غم‌آلودش را سرداد و با دستش اشاره‌ای به طرف مرده‌شور كرد كه: «جوابش را بده». و اين جناب مرده‌شور بود كه ظاهراً برای سومين بار از من می‌پرسيد «كفن مكه‌ای داريد يا خودمان بگذاريم؟». چه تلخ و دردناك است بازي‌های مسخره‌ی سرنوشت.
بعد از آنكه پيكر استخوانی در‌كفن‌پيچيده‌ی او را به دهان گشاد گور سپرديم، خسته بر زمين نشستم و تكيه بر ديواری دادم، در حالی كه می‌كوشيدم صفحه‌ی آشفته‌ی ذهن غمناك خود را از هر نقشی خالی كنم و دقايقی در خلاء محض از ياد هستی و نيستی برهم، اما آشوب يادها امان نمی‌داد... جنازه‌ی بی‌يا‌ر ‌و‌ ياور فردوسی را می‌ديدم كه ملای متعصب طوس راهش را بسته است و عربده سر داده كه «نمی‌گذارم جسد اين شيعه‌ی رافضی را در قبرستان مسلمانان دفن كنيد»، جمعيت سنگ در مشت را می‌ديدم و جنازه‌به‌دوشان وحشت‌زده‌ی معذرت‌خواه را كه: «نمی شناختيمش، نمی‌دانستيم رافضی و بدمذهب است». حسنك وزير را می‌ديدم كه بر چوبه‌ی دار می‌رقصد و به ريش خليفه‌ی قرمطی‌كش عباسی قهقهه می‌زند. پسر منصور حلاج را می‌ديدم كه ميان خنده می‌گريد و می‌نالد كه «شبلي! تو هم می زني؟». عطار را می‌ديدم كه مغول خنجر‌بر‌كف كف‌بر‌لب را به ريشخند گرفته است تا غضبش بيشتر و ضربه‌هايش كاری‌تر گردد. شمس تبريزی را می‌ديدم كه زير ضربه‌های خنجر تعصب می‌چرخد و سماع صوفيانه‌ای دارد. عين‌القضات را می ديدم كه بالای جسد خويش ايستاده و هر تكه‌ی بدنش را كه جدا می‌كنند وبه هوا پرتاب می‌نمايند می‌قاپد و به هم می‌چسباند.
و سرانجام «او» را ديدم كه از تخت‌خوابش فرو می‌آيد، عينكش را از ميز كنار دستش برمی‌دارد و بر چشم می‌گذارد، قبای صوف سفيدش را بر تن می‌كند، محمد استكان چای را روی ميز می‌گذارد و زير بازويش را می‌گيرد، پسر كوچك محمد با دندان‌های‌ درشت و صورت نازيبا پيش می‌آيد و او خم می‌شود و با گفتن «نازنين» صورتش را می‌بوسد، كمربند قبايش را محكم می‌كند، دم‌پايی‌هايش را می‌پوشد و بطرف صندلی من می‌آيد. انگشتان ظريفش را لای موهای سرم فرو می‌كند و با خنده‌ی شيرين معنی‌داری می‌پرسد «توی چه فكری بودي؟ نكند باز هم داشتی به گذشته‌ی پر افتخارمان فكر می‌كردي، می‌بينی چه ملت حق‌شناس و فرهنگ‌دوستی داريم، می‌بينی چه...»

كه ناگهان صدای دكتر مير به فضای غم‌زده و خاموش امامزاده عبدالله بازم می‌گرداند، دو برادر -و به قول پيرمرد دو فرشته‌ی نازنين- دست از كار و بيمارستان كشيده و آمده‌اند تا با يار ديرينه‌ی پدرشان وداع كنند. و چند قدم آن‌سوتر زير درخت خزان‌زده‌ای دكتر رعدی ايستاده است. غمگين و مبهوت. همين و بس.

و سرانجام عيناً تحويل ورثه‌اش شد.