از کتاب  در آستين مرقع
نسخه جهتِ چاپ



  نيميم ز ترکستان - حبیب یغمایی بزرگمرد فراموشی ناپذیر جندق و بیابانک

روی تختم در خوابگاه دانشسرای شبانه روزی کرمان لميده و مشغول کتاب خواندن بودم که يکی از همکلاسان با فرياد " بچه ها! رئيس فرهنگ آمده"، آب در لانه مورچگان ريخت وآرامش محيط خوابگاه را بهم زد. " بچه ها" شتابان و آسيمه سر از جا پريدند و به تعويض لباس و ترتيب تختها و پوشيدن کفشها پرداختند و به تالار جلو خوابگاه هجوم بردند تا پذيرای مقدم مقام رياست باشند. رئيس تازه ای که در دومين هفته ورودش به کرمان، در ساعات چرت آفرين بعدازظهر، آنهم بدون خبر قبلی و از اين بالاتر بدون فوج ملازمان و همراهان، با معرفی راننده اداره از چنگ دربان سختگير دانشسرا معاف دررفته، و اينک باتفاق ناظم هيجان زده ای که به استقبالش دويده بود، در طول خيابان مرکزی به طرف ساختمان شبانه روزی می آمد.

دوستان از خوابگاه بيرون زدند و من همچنان روی تختم افتاده ماندم و با تظاهر به مطالعه نگاهم را بر صفحه کتاب دوختم، بی آنکه چشم خيره و ذهن پريشانم قادر به خواندن و فهميدن باشد. با خاطره تلخی که از برخورد با رئيس پيشين داشتم، در وجودم انگيزه ای برای ديدار و استقبال خلفش نمانده بود: يک سال و نيمی از آمدنم به کرمان می گذشت و در اين مدت طولانی بيش از دو بار به زيارت موجودی به اسم " رئيس فرهنگ استان" موفق نشده بودم، و در هر دو بار از او بدم آمده بود.

مفهومی که ما بچه های سيرجانی از " رئيس فرهنگ" در ذهن خود داشتيم سيمای مطبوع معلم دلسوز سراپا شور و هيجانی بود که همه وجودش وقف رسيدگی به درس و کار شاگردان و معلمان باشد و غالب ساعات روزش را در اين مدرسه و آن مدرسه بگذراند و از اين کلاس بدان کلاس رود و نام و نشان بيش از يکهزار محصل ولايت را بداند و با يکايک شاگردانی که استعدادکی دارند رابطه گرم پدر و فرزندی برقرار کند و با تشويقها و تحسينهای بی دريغش بر آتش زندگی بخش شور و شوقشان دامن زند. و اين تصويری بود که رئيس فرهنگ ولايتمان " بهشتی" در ذهن نقش پذير ما آفريده بود.

اما " رئيس فرهنگ استان" چنين نبود و ما بچه های از ولايت آمده در نخستين برخوردمان با وجود پرطمطراقش حالت همان لر به شهر آمده ای را داشتيم که بادمجان را الوی درشت تر و آبدارتری پنداشته و بعد از دندان زدن و احساس طعم گس و گزنده به خاکش انداخته و ناليده بود که " هر چه بزرگتر می شوی گندتر و بد مزه تر می شوی"؛ و من در اين احساس نفرت بر هم ولايتيهايم سبقت گرفته بودم که، همين يک ماه پيش بی هيچ گناهی مورد خشم و عتاب مقام رياست قرار گرفته و طعم تلخ بيداد را چشيده بودم. همان روزی که جناب رئيس با کبکبه محتشمان به بازديد دانشسرا آمده بود و رئيس دانشسرا، روزنامه ديواری يک صفحه ای مرا، به حضورش برده بود تا با تشويق و تحسين او بر شور و شوق من بيفزايد، و مقام رياست مآبی با ديدن عنوان سرمقاله ای که من بی خبر از سوابق مالی جناب رئيس نوشته و از رواج دزدی ناليده بودم، به حکم رابطه لايزال گربه دزد با ترکه برداشته، آن را تعريضی به خويشتن پنداشته و امر به احضار نويسنده داده و با اشتلمی عنان گسيخته حمله بر من درويش يک قبای واقعا بی خبر از همه جا آورده و از هر قلم زدن و نوشتنی بيزارم کرده بود و بدين نتيجه گيری غلط وادارم که عطای رئيس استان را به لقايش بخشيدن اولی تر. چيزی از مقوله همان " قياس" خنده آفرين طوطی تو سری خورده کل شده دکان روغنگری".

با سابقه ای بدين ناخوشايندی، آنهم در سن پر غرور هفده سالگی، گويا حق به من داده باشيد، اگر از جايم نجنبيده باشم و به استقبال رئيس تازه نرفته باشم، و با تسامح بزرگوارانه ای احتمالا باز هم حق به من می داديد، اگر بوديد و می ديديد که مقام رياست باتفاق ناظم دانشسرا وارد خوابگاه شده است و صدای ناظم به علامت اخطاری کمی بلندتر از معمول در فضای سالن پيچيده که " بله قربان! اين همان شاعری است که خدمتتان عرض کردم" و برای توجيه بی اعتنائی بی ادبانه من که لميده ام و پشتم به در ورودی است، بهانه ای آفريده است که " ظاهرا خوابش برده "، و من با استفاده از اين بهانه خودم را به خواب زده ام و به خنده سرکوفته همکلاسان در آستانه در صف کشيده مجال تجلی داده ام؛ تا تکان دست ناظم چشمانم را بگشايد و دست مقام رياست از حرکت بظاهر وحشت زده ام جلوگيری کند که " همانجور که لميده ای راحت باش" و با رفتاری کاملا خودمانی و بی تکلف بر لبه تختم بنشيند و کلاهش را روی بالشم بگذارد و به ناظمی که با چشم غره اش چنگ و دندان می نمايد، با لحنی ملايم بگويد: " شما هم بفرمائيد روی آن تخت بنشينيد"، و به انبوه شاگردانی که به قصد تماشا از سر و کول هم بالا رفته و پرده در ورودی شده اند بگويد " شماها هم می خواهيد برويد توی باغ بازی کنيد، می خواهيد بياييد تو بنشينيد".

اين بود گزارش فشرده ای از نخستين برخوردم ( چند نفری از دوستان تذکر داده اند که در جای ديگری صحنه نخستين برخوردت را با مرحوم يغمائی روی پله های عمارت دانشسرا نوشته ای. يادم نمی آيد در کجا همچو چيزی نوشته ام و حوصله بازخوانی پرت و پلاها هم ندارم. اگر همچو چيزی نوشته باشم، استثنائا!، درست است و اولين باری که يغمائی به دانشسرای ما آمد، در کمال بی تکلفی روی پلکان جلو عمارت نشست و با چند نفری از بچه ها گفتگوئی کرد. اما نخستين جلسه ای که مرا مورد عنايت خود قرار داد، همين است که در اينجا نوشته ام.) با حبيب يغمائی. مقام رياستی که با سلف خويش تفاوتهای آشکاری داشت. مرد، در نخستين مصاحبتی که بيش از يک ساعت به طول انجاميد و تبديل به مجلس مشاعره و جلسه ای دوستانه شد، مرا مفتون رفتار بی تکلف و در عين حال دهاتی وار خود کرد، و خشت بنای خالی از خلل محبتی را گذاشت که سی و شش سال دوام آورده است و تا دامن کفن نکشم زير پای خاک، همچنان بر دوام خواهد ماند.

دوران رياست يغمائی دوامی نداشت و اگر جز اين بودی عجب نمودی که مرد، شاعر روستائی وش آزاده خوئی بود، هر يکی از اين مشخصات سه گانه شاعری و بی تکلفی و آزادگی آفت صدها رياست است، و يک داغ دل بس است برای قبيله ای.

سه ماه بعد سال تحصيلی به پايان رسيد و يغمائی رفت و مسند به ديگری پرداخت، و من در جوش امتحانات آخر سال، نشستم و قصيده ای در فراقش گفتم و در پی اش فرستادم، و خود راهی ولايت شدم و آماده قبول معلمی. ( در يکی از شماره های يغمای سال دوم چاپ شده است)

اواسط تابستان بود که پستچی آمد و بسته ای آورد و نامه ای. نامه تشويق آميزی از حبيب و دوره جلد شده ای از سال اول يغما به عنوان جايزه شعرم، و اولين و آخرين صله شعری که در طول عمرم گرفته ام.

نامه حبيب و از آن بالاتر صله اش می توانست موثرترين راهگشای زندگی آينده من باشد، اگر استعدادکی می داشتم. اما دريغا که زمين شوره سنبل برنيارد. جوان مشتاقی را درنظر مجسم کنيد که در هفدهمين مرحله زندگی، بجای اميرارسلان و الف ليله و حداکثر سه تفنگدار، صاحب دوره اول مجله يغما شده است، مجموعه ای از آثار نظم و نثر بهترين نويسندگان و شاعران بلند آوازه ايران، مصحفی در سرای زنديقان.

چرخ کهن به شعبده گشتی زد، روز و شبی نهان شد و پيدا شد. دو سالی گذشت و گردش نوروزی به تهرانم کشاند، و اصرار عنايت آميز " حکمت" به دانشگاهم. ( چون می ترسم فرصت کفاف ندهد که در جای ديگری به ادای دين خودم و هموطنان بافرهنگم نسبت به مرحوم علی اصغر حکمت پردازم، بگذاريد همينجا و گرچه به اختصار عرض کنم: حکمت مردی به تمام معنی فرهنگی بود و با فرهنگ. مرد، با استفاده از قدرت رضاشاهی به گسترش فرهنگ و مدارس جديد پرداخت؛ که، پی برده بود مسائل و مشکلات ايران فرهنگی است و جز با تعليم و تربيت نمی توان ملتی را از چنگ خرافات و موهومات رهانيد و به گرد کاروان تمدن رسانيد.

علی اصغر حکمت در يکی از سفرهايش به صفحات جنوبی ايران، در حق من که محصل متوسطی بودم، عنايتها کرد و به تهرانم کشاند و ، در اواخر فروردین!، بر صندلی دانشجوئی دانشگاهم نشاند. رحمه الله عليه. آن بزرگان چو زنده می نشوند، کاش...)

مرد، در هر مقام و منصبی که بود و با هر عنوانی که قدم به شهری می گذاشت، بلافاصله راهی مدرسه ای می شد و با معلمان و شاگردان ديدار و گفتگوئی می کرد، و اگر استعدادکی می ديد از پرورش و مواظبتش غفلت نداشت. شما از وزرای فرهنگ عهد آريامهری چند نفر را می شناسيد که در دوران وزارتشان قدم به مدرسه ای گذاشته باشند؛ نخست وزيران و وزيران ديگر پيشکشتان!.

در محله آب سردار خيابان ژاله به سلام حبيب رفتم و چون اطاقکی در همان محله گرفته بودم از فيض همسايگيش برخوردار شدم و به خدمات پادوی يغمای سرافراز. از آن پس بندرت هفته ای، و حداکثر ماهی، گذشت که يکديگر را نبينيم و با هم جر و بحثی نکنيم، و از هر ديدارش خاطره ای نداشته باشم.

حبيب صاحب حرکات و اطواری اختصاصی بود، ويژگيهائی که به خودش می برازيد و بس. رفتاری محصول عامل فراوان اثر وراثت. جد پدری يغمائی حاجی سيد ميرزا نامی بوده است پيش نماز و قاضی شرع و به عبارتی جامع تر " ملای" جندق و بيابانک. جد مادری او هم يغمای معروف است و به روايت خود حبيب اين دو جد بزرگوار " معاصر بوده اند و سخت با يکديگر دشمن، که دو دانشمند يکی فقيهی زاهد خوی و يکی شاعری شاهدجوی در ولايتی مسکين نگنجند". اما اين هر دو در وجود نواده خويش گنجيده بودند، آنهم چه گنجيدنی؛ و تناقضاتی که در افعال و اقوال يغمائی به چشم می خورد محصول ناسازگاری اين خربزه و عسلی بود که...

ترکيب خوی خشن روستائی با روح شاعری و ذوق ممتاز ادبی، از وجود حبيب معجونی ساخته بود به تعبير من " مظهر العجايب" ، نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه. مردی که به دليل همين جلوه های متناقض رفتار، حرکاتش مايه رنجش و احيانا انتقاد کسانی بود که تنها يک بعد زندگی او را ديده و از ابعاد ديگرش بی خبر بودند.

بعيد می دانم هيچ شاعری به اندازه سعدی در روح و طبع زندگی حبيب موثر بوده باشد. درست است که حبيب ما از آغاز جوانی و دوران همکاری با مرحوم فروغی با فردوسی و شاهنامه جاودانه اش محشور بوده است، درست است که به برکت ذوق سرشار و ممارست طلبه وارش در شاهکار فردوسی، يکی از سه چهار شاهنامه شناس برجسته زمان بود و آنهم بی هيچ عربده و ادعائی، درست است که چند بيتی که به مناسبت اهدای مجسمه فردوسی سروده است با ابيات گزيده شاهنامه پهلو می زند، و درست است که چاپ منقح او از گرشاسبنامه با گذشت چهل سال هنوز هم نمونه ترکيب معتدلی از تصحيحات علمی و ذوقی است، و درست است که در احيای نام و آثار بسياری از اساتبد سخن پارسی سهم برجسته او قابل نفی و انکار نيست؛ اما شاعر محبوب و مرشد روحانی او سعدی بود و بس.

همان سعدی بلند آوازه ای که از يکسو صيت سخن در بسيط زمين رفته اش وزير مقتدری چون شمس الدين صاحبديوان را به تعظيمی بی سابقه وامی دارد، تا در رهگذر عام از اسب فرود آيد و حشمت کوکبه سلطانی درهم شکند و بر دستش بوسه زند؛ و از سوئی ديگر در جامع سمرقند با ديدن طلبه اندک سال زيباروئی دل از دست می دهد و بی پروا از ملامت مدعيان، بحث صرف و نحو عربی را واسطه نظربازی می کند و " بليت بنحوی يصول علی مغاضبا" می سرايد؛ که، بگفت احوال ما برق جهان است...

همان شيخ مقبول مسندنشينی که در اوج مقام معنوی و وقار ثقيلانه ای که لازمه ناگزير آن است، با نغمه بلبلی عنان دل شيدائی از دست اختيار فرو می نهد و همصدای مرغ سحری، با نشاط جوانی و شور کودکی، کاروانيان خسته را از خواب نوشين بامدادی می پراند، و تازه بجای عذرخواهی به ملامتشان می پردازد که: گر ذوق نيست ترا کج طبع جانوری...

همان سعدی آزاده از بيم و طمع رسته ای که در حالی با ذوالفقار زبانش به جان سردار خونخوار مغول می افتد و فرياد " عمارت با سرای ديگر انداز" سر می دهد، و در ديگر حالتی برای صد و پنجاه ديناری که قاصد بينوا از " نياز" پانصد ديناری مقام صدارت پناهی کش رفته است، با دعای " هر به ديناريت سالی عمر باد، تا بمانی سيصد و پنجاه سال" رسوايش می کند.

همان سعدی سنی متشرعی که يک جا در مرگ مستعصم واپسين خليفه عباسی آسمان را بر زمين می گرياند و به تازی و پارسی شيون سر می دهد که: خون فرزندان عم مصطفی شد ريخته، و در جائی ديگر با نظام جبار و خونخواری که طومار ملک مستعصم اميرالمومنين را درهم نورديده و بر بساط قدرتش تکيه زده است، کنار می آيد و مدحشان می کند.

همان مسلمان متعصبی که از يک سو به نمايندگی نداشته از خدايش منت گذار گردن گبر و ترسای وظيفه خوار است و غازی مجاهد بتکده سومنات، و از ديگر سو گلبانگ عارفانه اش در اين برهوت وحشت خيز حيات پيچيده که: عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.

همان معلم اخلاقی که باب " عشق و جوانی" را در جوار " تاثير تربيت" می نهد و ناگهان از مقوله ای چون " تن آدمی شريف است" به ياد " دروازه کازرون" و " توت سياه بر جامه چکيده" می افتد و گلزار دماغ پروری چون بوستان جاودانه اش را از خار و خس " هزليات" نصيبی می بخشد آنهم بدين بهانه که تنها ذات ذوالجلال خداوندی است که: نگردد هرگز از حالی به حالی...

حبيب ما هم دلداده و ستايشگر اين سعدی بزرگوار بود. و به برکت همين ارادت و تعلق خاطر، خودش سعدی بی رقيب زمانه ما، هم در تنوع حالات و هم در مضامين کلام و سخن سهل و ممتنع سعدی وارش.

نمی خواهم در اين يادداشت به سبک شناسی و نقد سخن او پردازم که اين خود بحثی ديگر است و نيازمند مجالی ديگر؛ اما در مثتويهای روان بی تکلفش دقت کنيد و پيش از آنکه سختگی الفاظ و سهولت بيان از هنرهای ديگر غافلتان کند، مصراع ها را دنبال هم بنويسيد و ببينيد در نثری بدان روانی چه تغييری در ارکان جمله می توان داد.

او هم، چون مرشدش سعدی، شاعری اجتماعی است و اهل پند و حکمت آموزی، نه چون حافظ از سطح محسوس به عمق معقول نگريستن و انگشت بر در نگشودنی اسرار ازل رنجه کردن و غلغله در صوامع ملکوت انداختن و از ناسوت به لاهوت پرداختن، و سرانجام افسرده و حيرت زده ناله سردادن که: اينهمه زخم نهان هست و مجال آه نيست. نه، حبيب ما اهل اين مقولات نبود و ادعائی هم نداشت، اما در طرح مسائل اجتماعی چيرگی کم نظيری داشت؛ نمونه هايش فراوان، و از آن جمله در مثنوی دلنشينی که با توصيف نخستين سفر کويری خويش تصوير جاندار و بديعی از رنج سفر و وحشت بيابان و هيبت کوير پيش چشم خوانندگان گسترده است.

نه چراغی، نه شعله ای، نه مهی
چون دل ظالمان، شب سيهی
چتر مانند، ابرهای سياه
بسته بر اختران روشن راه
ريگ تازنده چون رهاشده ديو
کرده هامون پر از غرنگ و غريو
بر سر و چشم، خاک پاشنده
چهره و گوش را، خراشنده
.....

آن شتربان زمام هشت از دست
که شتر راهبرتر از من هست
نزند خويش بی گدار به آب
نرود هيچ جز به راه صواب
پيروی از نجيب جانوری
به که از بيشعور راهبری
ناشناسندگان که راهبرند
کاروان را به پرتگاه برند
چون نداری ز راهی آگاهی
پيروان را مبر به بيراهی
نکشد قوم را به راه هلاک
جز بد انديش جاهل بی باک
مرد، اگر بخرد است، لج نکند
کارها را ز لج فلج نکند

بگذريم که بحث در اين زمينه مستلزم طول و تفصيل بسيار است. افتی نکند و بتدريج سرانجامش به ياوه گوئی نکشد و آبروی در جوانی به دست آورده را بر خاک دامنگير پيری نپاشد ( البته باستثنای جناب آقای شهريار " شاعر ملی" سابق و " شاعر متعهد" فعلی، که ماشاء الله در سالهای اين سوی هشتاد، همچنان نطقشان باز است و طبعشان روان و ذوقشان گرم معجزنمائی، آنهم چه معجزنمائيهائی.) و يغمائی به شهادت آثار بازمانده به سينه ها سپرده اش تا واپسين روزهای زندگی شعر می گفت و خوب و سنجيده می گفت، حتی بهتر از دوران جوانيش.

ما روستائيها از شرح غمها و ناکاميها و رنجهامان بيشتر لذت می بريم تا توصيف لحظات خوش زندگی و وصف کامرواييها. در قالب عادت جلوه گر شدن اين خصيصه به چه علت است، نمی دانم. ای کاش جامعه شناس آشنا به معرفة النفسی همت می کرد و به ما می گفت چرا چنين شده ايم. به ما می گفت آيا اين حالت خاص روحی معلول اعتقاد به چشم زخم است يا محصول طبيعت گريه پسند و شادی گريز مردمی که مذاق جانشان با قهر طبيعت آشنائی دارد و با تحولات انقلابی شکل زمانه که هر چندگاه موجبات تاراجی فراهم آورده و مصادره ها و کشتارهائی. نگرانيهای نه چندان نابجائی که ما کويريان مآل انديش را متظاهر به فقر و ناکامی بار آورده است؟

باری، حبيب ما هم از اين خلق و خوی دهاتی بی نصيب نمانده بود. غالبا از تهيدستی خود می نوشت و می ناليد و حال آنکه در مضيقه مالی نبود، و به عبارتی روشن تر صاحب سرپناهی بود مناسب و درآمدی در حد کفاف معيشتی متوسط. اين توضيح را بلافاصله آوردم که مبادا خوانندگان ناآشنا او را در رديف مردم متمکنی چون مسعودي ها و مصباح زاده ها محسوب دارند. خير، راهی که حبيب به حکم طبيعت و تربيتش؛ و به حکم قريحه شاعری و طبع آزاده اش برگزيده بود، در مسير اينان نبود و نمی توانست باشد؛ که، هر کسی را بهر کاری ساخته اند. اما آه و ناله هائی هم که از بی پولی سر می داد بيشتر از مقوله اغراقهای موهوم شاعرانه بود نه واقعيات ملموس روزانه. هر چندگاه شخصيت فرهنگ پروری يا مقام صاحب قدرتی با کمکهای مختصر و البته موثر خود به انتشار مجله اش مدد می رساند، و او هم قسمت اعظم آن را صرف نشر يغما می کرد و قسمتی را هم با گشاده دستيهای غالبا شاعرانه خويش به تمام معنی کلمه، تلف.

با اين همه روزی که رفت بخلاف اکثر اديبان و قلم زنان ديار، البته، فرهنگ پرور ما علاوه بر اين که مقروض نبود و از بی دوائی نمرد، دو سه ميليون تومانی هم ميراث باقی گذاشت به صورت يک طبقه دو سه اطاقه از خانه ای در خيابان هدايت و مختصر وجهی معادل معاش يک ساله در حساب بانکيش.

می دانم زير لب می خنديد و متهم به تناقض گوئيم می کنيد که اين ماترک هنگفت در حال و هوای برکت خيز امروزين درآمد يک هفته فلان بقال سر گذر و فلان سيگار فروش حاشيه خيابان ناصرخسرو و معادل درآمد يک ساعت فلان دلال معاملات ملکی است. بخنديد و هر چه می خواهيد بگوئيد، اما اين را هم بدانيد که در عالم من و حبيب يغمائی که با ميليونها و ميلياردهای بادآورده امروزين آشنائی نداريم داشتن سه اطاق مفلوک محقر کلی سرمايه است و آدميزاده را از اعماق استضعاف به اوج استکبار می پراند؛ که، فکر هر کس به قدر " ثروت" اوست.

خصوصيت ديگر حبيب آه و ناله دروغينش از عليلی و بيماری بود،و حال آنکه مزاجی سالم داشت، سی و چند سال پيش که به تهران آمده بودم، چنان آه و ناله ای از بيماريهای علاج ناپذير خويش به راه انداخت که در عالم جوانی و سادگی فريب خوردم و پنداشتم که استاد همين يکی دو هفته رفتنی است. چون هنوز مرض شاعری رهايم نکرده بود، به کنج اطاقکم خزيدم و با بغضی در گلو فشرده به ساختن مرثيه ای پرداختم؛ و اين زودباوری دوران جوانی بنده، سی سالی مايه شوخی و خنده من و حبيب بود.

خوانندگان يغما ماجرای " کوری" حبيب را گويا فراموش نکرده باشند. چشمش آب مرواريد آورده بود. برای جراحی به لندن رفت و بعد از عمل چون يک دو روزی چشمانش را بسته بودند با شعرهای جانسوز خويش از قبيل " ديگر آن آسمان نمی بينم..." چنان شور و ولوله ای در محافل فرهنگی و ادبی ايران برپا کرد که آن سرش ناپيدا.

او در عالم شاعری و نويسندگی هم معجونی از اين مقوله بود، می آمد و در دفتر بنياد فرهنگ می نشست و مرا به اصرار وادار به نوشتن می کرد و می دانست که نوشته های من مايه کلی دردسر است و باب طبع بزرگان زمانه نيست. مقاله را می گرفت و چاپ می کرد و چون متصديان وزارت اطلاعات مورد ملامتش قرار می دادند يا دستور توقيف مجله اش را صادر می کردند، در سنين بالای هفتاد، نفس زنان ده ها پله راه وصول به دفتر وزير را می پيمود و با توضيح اينکه " اينها را احمقی می نويسد و چند تا احمق هم می خوانند" چين غضب را از پيشانی نازنين مقام برمی داشت و به علامت تبيسم بر گوشه لب نازکشان می کاشت، و مجله را موقتا از مخمصه می رهانيد تا منتشر شود و دايه های مهربانتر از مادر بخوانند و به گوش مادرهای لاابالی برسانند و کار ريشه پيدا کند و خريد چند صد شماره مجله موقوف شود و علاوه بر کسر درآمد، مساله تهديد به توقيف در ميان آيد و پيرمرد مجبور شود، در شماره بعد به مناسبت و بی مناسبت صفحاتی را به مدح سران ملک و مقربان حضرت اختصاص دهد تا بدانند که: حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود.

تا آنجا که من شاهد بوده ام غالب مزاجگوئی های ده دوازده ساله اخير يغما به مناسبت هائی از اين قبيل بوده است و مايه بخش حمله مدعيانی که دستی از دور بر آتش داشته اند. در غالب اين موازد عمل پيرمرد شباهت کاملی داشت به شيرين کاری عياران و جوانمردانی که به روايت قصه ها خانه ثروتمندی يا کاروان تاجری را می زدند و کالای به دست آمده را به بينوايان شهر می رساندند.

قصد بت سازی ندارم. اما پيرمرد براستی چنين می کرد و نمونه هايش نه يک نه ده که صدها. در همان سالی که تاريخ هجری را به شاهنشاهی بدل کردند يکی از نويسندگان يغما در مقالاتی که راجع به هندوستان می نوشت، بر سبيل حکايت اشاره ای به نظير اين عمل البته غير لازم کرد که شاه ديگری در هند مرتکب شده بود و جانشينش مجبور گشت رشته های ابلهانه پدر را پنبه کند.

نشر اين مقاله سر و صدائی برپا کرد و پيرمرد مجبور شد در شماره بعدی با چاپ مطلب چاپلوسانه ای دفع شری کرده باشد. از اين مقوله در مقالات خود من موارد بسياری پيش آمد که مدير يغما را مجبور به مديحه سرائی کرد و اين عملش اگر گناهی باشد سهم اعظمش نصيب دوش ناتوان من است و گويم اين نيز نهم بر سر آنهای دگر.

با اينهمه در مواردی نيز تن به مديحه سرائی می سپرد و زبان طاعنان را در حق خويش دراز می کرد؛ و انگيزه اين عمل گاهی طبع ملامت پسند خويشتن آزارش بود و گاهی روح عجايب پسند طرفه کارش و گاهی طبيعت حق شناس حق گزارش.

چند سال پيش، احساس ناراحتی قلبی کرد و به سفارش دشتی راهی بيمارستان قلب شد، و پس از معالجات چند هفته ای، بيرون آمد سالم و تفاخرکنان که :" نه تنها حق العلاجی نخواستند که به دستور علياحضرت ده هزار تومان هم به من دادند". خواستم توضيحی بدهم که اين به اشارت دشتی بوده است، نه عنايت علياحضرت. دريغم آمد که مرد بدين دلخوش بود و انعام بزرگان را وجه امتيازی می پنداشت و مايه تفاخری.

هفته بعد بازآمد و قصيده ای به دستم داد که" گرچه می دانم با اين کارها مخالفی، اما بخوانش و اصلاحی اگر داری بکن". تا نيمه هايش خواندم. قصيده در مدح مادر شاه بود آنهم با چه آب و تابی. هجوم غضب عنان اختيار از کفم ربود و کاغذ را پاره کردم و در سطل زير ميزم ريختم، همراه مبلغی ملامتهای دلازار و پرخاشهای بی اختيار.

بی آنکه از اشتلمهای من روی ملالی درهم کشيده باشد، دست به جيب بغلش برد و نسخه ای ديگر بيرون کشيد که " می دانستم ديوانگی می کنی، نسخه دومی از رويش نوشتم و به کوری چشم تو می دهم خطاط بنويسد و در مجله منتشر می کنم". به التماس افتادم که " محض خدا مکن، اين محبت را دشتی کرده است ، آن زن عقلش بدين کارها نمی رسد. خودت را رسوای مردم و منفور خلايق می کنی، آنهم بی هيچ احتمال نفعی و امکان تشکری". خنديد که " عقلت نمی رسد". دسته چکم را بيرون کشيدم که " ده هزار تومانت می دهم برايش پس بفرست و خودت را ضايع مکن". برآشفت که " چاپش می کنم، هيچ عيبی هم ندارد، خيلی هم خوب کاری کرده ام، اين خودش سپر بلائی است برای آن پرت و پلاهائی که تو می نويسی. آخر اراجيف ترا که بدون اينها نمی شود چاپ کرد".

اين هم نوعی توجيه و دليل تراشی بود که به نظر من بکلی ناموجه می نمود ولی از انصاف نگذريم که او در ادعايش صادق بود، و طرفدار سليقه جراح مرهم نه، که درشتی و نرمی بهم در به است. راهی که بکلی با سبک و سليقه من ناسازگاری داشته است و اميدوارم تا لحظه واپسين هم داشته باشد.

جر و بحث آن روزمان به درازا کشيد ، بی هيچ حاصلی و اقناعی. رفت و شماره بعدی يغما منتشر شد با قصيده کذائی. دو هفته ای از انتشارش گذشته بود که با پست شهری پاکتی به دستم رسيد. گشودمش. رندی از اهل ادب در پاسخ آن مديحه قصيده ای گفته بود با همان وزن و قافيه، لبريز از دشنام و تعنت به مادح و ممدوح. مطالعه نامه را به پايان نبرده بودم که در اطاق باز شد و حبيب درآمد. گفتم " خوب شد آمدی! ببين چه جانانه به جنگت آمده اند". خنديد که " برايم فرستاده بودی و ديدم، بد نبود، ولی چندان هنری هم نکرده بودی. شعری که تو گفته ای بايد از اين قوی تر باشد". گفتم " اين را من نگفته ام، ولی هر که گفته است از زبان دل من و هزاران خواننده يغما گفته". برآشفت که " احتياجی به انکار نيست". حيرت کردم که بيش از هر کس هم با سياق شاعری من آشنا بود و هم با سليقه شخصی ام که هرگز در تمام عمرم به هيچ شخص و مقامی با امضای جعلی و مستعار حمله نبرده ام. اما ماجرای جر و بحث چند هفته پيش و پرخاشهای من شبهه ای در ذهتش باقی نگذاشته بود که گوينده قصيده منم. ( اخيرا دريافتم که سراينده آن شعر يکی از دوستان من و همکاران حبيب بوده است در فرهنگستان ادب و هنر ايران. خدا رحمت کند " ا. ع. ر. ب." را و همه رفتگانمان را. ) و ظاهرا به روايت يکی از فرزندانش اين شبهه نابجا تا واپسين روزهای حيات همچنان برايش باقی بوده است. اگر چه به حکم روح پرگذشت و طبع بلندش رنجشی به دل نگرفته و اگر هم گرفته باشد ديری نپاييده است، اما طرح قضيه را در اينجا لازم ديدم تا گوينده قصيده، اکنون که بيم خطری در ميانه نيست، خود را معرفی کند، و دامان طبع مرا از لوث حبيب آزاری و ناحق شناسی مبرا سازد.

حبيب طبعا مرد آزاده ای بود. وارستگيهائی داشت. در حد خويش و با توجه به محيط زندگی و اقتضای زمانه اش صاحب روح مبارز و حقيقت پرستی بود. بعيد می دانم جوانان مبارز امروزين اهل خواندن خزعبلات بنده باشند با اين همه اگر در شمار معدود خوانندگان اين مقاله کسانی از اين جماعت باشند و برآشوبند که مديحتگر ملکه مادر چگونه مبارزی بوده است، به عرضشان می رسانم که: مرد کويری روح مبارزی داشت، يعنی در اعماق ضميرش تمايلی به دفاع از حقيقت نهفته بود که گاهی به مناسبتی جلوه گری می کرد؛ و اين، خود در وجود آدميزادگانی که از مرز پنجاه سالگی گذشته باشند و در اين سرزمين بلاخيز تقيه پسند عمری گذرانده و سخت و سستی ديده باشند، در نوع خودش خالی از اهميتی و ارزشی نيست. مخصوصا وقتی که بخواهند با دستی خالی به حکم عشق به زبان و ادب فارسی مجله ای از نوع يغما منتشر کنند که جز با حمايت دولت ادامه حياتش از محالات است، مگر آنکه صاحبش ثروت بادآورده و ذوقی بکمال داشته باشد که جمع اين دو، اگر نه از ممتنعات، که بسيار نادر است.

کسی که با جزر و مدهای سياسی نيم قرن اخير آشنا باشد و به دوره های سی و يک ساله يغما نظری افکند، شواهد بسياری در تاييد مدعای من خواهد يافت. در اوج جشنهای دو هزار و پانصد ساله و نشان بخشيهای بيدريغ ابله فريب غزلی از توللی چاپ کردن با ابياتی از اين دست:

گنج خسرو تا درخشد وصل شيرين حاصل است
تيشه ای کو تا زنم بر فرق اين فرهادها
بی نشانی به که از هر ناسزا گيری " نشان"
پاس بس يغماگريها، مزد بس بيدادها

دل شير می خواهد.

در بحبوحه به قدرت رسيدن علم و دار و دسته قلم به دستش اشعاری از اين گونه آنهم به طرز نمايانی بر صفحه يغما نشاندن کار کوچکی نيست:

گناه است در کيش آزادگان
هنر پای بند درم ساختن
به نيروی طبع سخن آفرين
فرومايه ای را علم ساختن
قلم گر ستم پيشه ای را ستود
بنان را ببايد قلم ساختن

يک ماه بعد از سقوط مصدق و در بگير و ببند بی محابای حکومت زاهدی، غزل حافظ را در کادر نهادن و منتشر کردن عمل کم دردسری نيست:

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی

فرزندان آدم عموما از دو قبيله اند: حاکمان و محکومان.

دسته حاکمان و خرسواران با درک موروثی عميقی که از لذت سواری برده اند در بند موهومات دست و پاگيری از قبيل ديانت و وجدان و انصاف و اخلاق نيستند. نبوغ مردم فريبی از همان نخستين لحظات تولد به برکت شير مادر و تربيت پدر در اعماق وجودشان ريشه می دواند و به سر منزل مقصودشان می رساند. فرزندان اين طبقه همان بتهای عياری هستند که با آرايشی به اقتضای زمان در صحنه روزگار ظاهر می شوند. اگر بازار ديانت رواج داشت، بر قطر عمامه و طول تحت الحنک می افزايند و سنگ دين بر سينه می زنند. اگر احساسات ملی به جوش آمده بود، داغ وطن بی تابشان می کند و عشق بی امان مام، البته گرامی، ميهن آرام و قرارشان می ربايد. اگر اميدی به رونق کار چپ روان رفت، پرچمدار خلق پيشتاز می شوند و در غم بی آب و نانی توده های زحمتکش اشک حسرت می ريزند.

دسته ديگر طبقه محکومانند، با طبايع متفاوت: گروهی اهل سواری دادنند و پشت خسته به پالان قضا سپردن؛ و گروهی با شعار فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم، در هوای چموشی کردن و سرانجام يا در اوان جوانی پيکر شکنجه ديده خود را به رگبار مسلسل و چوبه دار سپردن، بی آنکه در اين برهوت جهل و تعصب پيش پائی روشن کرده باشند؛ يا بعد از جوش و خروشهای بی حاصل به زاويه سکوت و سرخوردگی خزيدن، که از اين سپس من و کنجی و گنج بی خبری؛ يا به فيض عبرت آموزی از بازی روزگار با همه جوش درونی هم رنگ جماعت شدن و ديده را ناديده گرفتن و غالبا با خويشتن خود در کشمکش بودن.

و حبيب ما از افراد اين جماعت بود. در سويدای دل و اعماق وجود خويش عشقی به فضيلت و آزادگی داشت، مصداقی از آتش زير خاکستر، يا اتش از کاروان به جا مانده؛ که، مرد شاعر بود و مثل هر شاعر واقعی بيزار از ابتذال و فريب و فساد. چون طعم تلخ استبداد را چشيده و به چشم خود ديده بود چگونه در رژيمهای اختناق و استبداد، و گرچه فرمانروايش از جنس فرشتگان، ابنای بشر به درکات اسفل حيوانی سقوط می کنند و هوچيان و چاپلوسان بر جان و مال خلايق مسلط می شوند، با همه محافظه کاريها، هر جا که می توانست با طبع خداداد و قلم توانايش به ستايش آزادی و آزادگی می پرداخت:( و البته که عرف جامعه ما از شاعر جز " سخن" توقعی ندارد، و اگر کسانی حد توقع خود را بالاتر برند رنج خود افزوده اند و بس؛ نمونه اش مرحوم دکتر بقائی کرمانی که قطعه ای از حبيب پسنديده و به خطی خوش نويسانده و بر ديوار کتابخانه، که اطاق پذيرائی و نشيمن و خوابش هم بود!، آويخته بود، که:

گنهی نيست زين بتر که يکی
به ستم پيشه چاکری بکند
وآن ستم پيشه را به قول و به فعل
در ستم پيشگی جری بکند
مردمی را ضعيف سازد تا
خودپرستی دلاوری بکند
ملتی را فقير خواهد تا
تيره رائی توانگری بکند
خاک بادش به سر که با اين طبع
دعوی دانش و سری بکند

و به جرم يقولون مالايفعلون با قاطعيتی بيرحمانه حاضر نشد با مرد روبوسی کند)

مجال فکر و بيان سخن به آزادی
فضيلتی است که يزدان به نوع انسان داد
غلام همت آنم که دست از آن نکشيد
وگرچه بايدش از جان و مال تاوان داد
به سلب حق خود از خود، هزار ره بتر است
کسی که بود بفرمان، از آن که فرمان داد

سينه حبيب صافی تر از آن بود که زنگار کينه ای بپذيرد و رسوب رنجشی بر آن باقی ماند. اگر در دوستی مرتکب خطائی می شد، می آمد و صاف و صريح و بی پرده اعتراف می کرد و بی هيچ ضرورتی با تکرار اين اعتراف در هر مجلس و به هر مناسبتی به تنبيه خود می پرداخت. او در اين رهگذر مرد مردانه ای بود. چه عظمتی از اين بالاتر که آدميزاده بت نفس خود را بشکند و با اعتراف به گناه پای ملامت بر فرق غرور نهد. طبعا تندخوئی درشتگو بود اما بزودی و فی المجلس پشيمان می شد و آرام می گرفت و می کوشيد غبار کدورت از خاطر رنجيده مخاطبش بزدايد. شبی که در منزل دشتی با هم بوديم و خواننده نامدار زمانه بنان هم حاضر بود، و می خواست با خواندن چند بيتی بر صفای مجلس بيفزايد، حبيب رو به بنان کرد که اين شعر را بخوان:

عاقبت از ما غبار ماند، زنهار
تا ز تو بر خاطری غبار نماند

و من بمعاينه می ديدم که اين سخن سعدی شعار حبيب نازنين ماست.

يغمائی به شيوه سنتی ديار ما سر و کارش با اشخاص بود نه مکتبهای فکری و احزاب سياسی. سبک و سليقه ای که در نظر جوانان قاطعيت پسند زمانه نامعقول است و مطرود. اما پيران پخته کار ديده را نظری ديگر است که نقش شخصيتها را در انحراف مکاتب فکری و سياسی ديده اند و به حکم همين تجربت به اساسنامه ها اعتقادی ندارند. او به اقتضای همين سليقه سنتی از يک سو سر ارادت بر آستان تقی زاده نهاده بود، و از ديگر سو دل به مصدق و رضوی داده بود؛ و سر موئی در اين رهگذر اهل ريا و مصلحت انديشی نبود.

مردی درويش مسلک بود و بی اعتنا به تشريفات و تجملات. با اينکه قسمت اعظم زندگيش در تهران گذشته بود و در تماس با رجال و اشباح رجالی که دلبسته کبکبه بودند و پای بند ظرافتهای معمول زمانه، ولی او در همه اقوال و افعال و اطوارش خشونتهای کويری و صراحتهای روستائی را حفظ کرده بود، بی هيچ تصنعی، به صورتی کاملا طبيعی با خود آورده از آنجا، نه به خود بربسته.

با چند نفری از دوستان مشغول صرف غذا بوديم. ناگهان متوجه شدم که صندلی حبيب خالی است و عجب تر اينکه بشقابش هم روی ميز نيست. به جستجويش برخاستم، ديدمش در اطاقی ديگر زانو به زانوی راننده يکی از مهمانان نشسته، مشغول غذا خوردن است؛ و بهانه اش اينکه " آنجا خيلی شلوغ بود و با آقا حرف خصوصی داشتم"، و واقعيتش: تواضعی بزرگوارانه با زير دستان.

شبانگاهی از مهمانی برخاستيم. خواستم برسانمش نپذيرفت. اصرار کردم، سر بيخ گوشم گذاشت که " بگذار با راننده صاحب خانه بروم و انعامی بدهم، اينها چشمشان به دست ماست".

طبعی ملامت پسند داشت. از طعن و سرزنش ديگرانی لذتی می برد و ناآشنايان طريقت حمل بر نظربازی و پول دوستی اش می کردند.

در رعايت جانب خويشاوندان فقير و جوانان مستعد بی بضاعت مواظبتی بکمال داشت. غالبا به قصد تهيه شغلی يا رساندن کمکی به آنان تن به خواری سئوال و ذلت اصرار می داد و از هيچ تير ملامتی رو نمی گردانيد؛ که، جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را.

بخلاف جماعتی که در کار عشق اهل ظرافت اند و شعارشان اين که: بوسه نستانم از آن لب که به دشنام آلود، به شيوه پيشوايش سعدی شيرازی، از تعرض و تهتک ديگران و بخصوص جنس مخالف، آنهم غالبا بنجل ترينش، لذتی می برد؛ که : فحش از دهن تو طيبات است، و بگو هر آنچه که خواهی از آن دهان شريف، اگر چه فحش بود خوبتر کلامی نيست.

در شناخت زيبائی اهل تنوع نبود. نه با آثار قلم نقاشان ميانه ای داشت، نه با پنجه شورآفرين نغمه سازان، نه اهل گلبازی بود و نه مرد ظرافت و تجمل. زيبائی طبيعت را در افق بيکران نمکزاران يافته بود وزيبائی بشری را در آنسوی چهل سالگی.

واپسين دهه عمرش را در عذاب تنهائی و رنج بی همدمی و بی پرستاری بسر برد. مصيبت غالبا خودخواسته ای که در ساليان اخير دامنگير بسياری بوده است و هست، منتها هر گروهی به بهانه ای. عذابی که جز بدبختی و خودباختگی زن و فرزند و جز از هم پاشيدن خانواده حاصلی ندارد. نفرين خدا بر آن تمدن و توحشی که هزاران فرسنگ ميان زن و شوهر جدائی اندازد و در حساس ترين سالهای زندگی پسر و دختر را از تربيت پدر و فرهنگ مليش بيگانه کند و از جوان ايرانی، يا حريص مال اندوز بی عاطفه ای بسازد که جز نقش دلار بر لوح ضميرش ننشيند، يا وجود سراپا عقده عاشق خونريزی و خشونتی که جز کوفتن و سوختن و کشتن هنری نشناسد.

او مثل همه شاعرات و هنرمندان تعلق خاطری به زادبومش داشت و روستای کويری " خور" را بر هر شهر آباد و بزرگ و مرفهی رجحان می نهاد. نه تنها در حيات اجتماعيش از هر فرصتی استفاده می کرد و سری به ولايت می زد، که در آثار ادبيش هم به هر مناسبتی گريزی به خور می زد و با همين يادها و گريزها و با همين شعر و بيتها، روستای دورافتاده اش را از اعماق شنهای کوير بيرون کشيد و چون گوهری بر تارک ادبيات معاصر ايران نهاد. همان کاری که حافظ با جويبار مسکين و بی جاذبه رکن آباد کرده بود.

در سالهای اخير نوروزهای حبيب در خور می گذشت و چه اصراری داشت که ديگران را با خود بدانجا بکشاند و چه پرخاشها بر فرقش می پاشيد دشتی و چه طعنه ها می زد بر حسن سليقه و لطف دعوتش!

و سرانجام صبحدمی که همراه جنازه او نخستين قدم را بر خاک خور نهادم و طول و عرض اين " آبادی" را ديدم و هيکل نحيف و پژمرده نخلها و طاق رواق درهم شکسته خانه ها و جويهای خشکيده لب کوچه ها و آفتاب بی رحم کويری و هوای خشک و ناسازگارش را، و از زبان آشنای مردمش شنيدم که جمعيت چهار هزار نفری اين شهرک مجبورند آب آشاميدنی خود را از فاصله ده فرسخی در مشک و حلب بر دوش کشند و چون عرب باديه فرياد هذا ماء الجنه سردهند؛ و ساعتی بعد در سرای درگشاده ساغر يغمائی از همين مردم شنيدم که تعداد مدارس اين ولايت به نسبت جمعيت از همه جای ايران بيشتر است و به همان نسبت عده درس خواندگان و مدارج دانشگاهی پيمودگانش، دريافتم که علاقه حبيب از مقوله عشقهای زبانی نبوده است و شرمنده شدم از سرزنشهای گاهگاه خودم که " چرا صفحات يغما را وقف خور و خوريان می کنی؟".

به ياد کودک شترچرانی افتادم که در پاسخ حاکم مطلق عنان ولايات مرکزی ايران، خود را بدين سان معرفی کرده بود:

ما ز مردم خوريم
از عقل و ادب دوريم

و همين امتياز تشخيص وزن و تطبيق قافی، زندگی سخت بيابانی و شترچرانيش را يکباره ديگرگون کرد، و به مدد هوش سرشار و قريحه خداداده خويش و به وساطت عنايت حاکم شاعر شه شناس بلندآوازه صاحب نفوذی شد به نام يغمای جندقی، و با اين يادآوری، رمز گسترش فرهنگ و فزونی اهل ذوق و علم و ادب را در اين نقطه متروک و مهجور کويری دريافتم. اگر يغما به برکت ذوق و سوادش ترقی نکرده بود، و هم ولايتيها بمعاينه خاصيت علم و ادب را نديده بودند، بعيد بود از روستائی بدين کوچکی صدها نفر با مدارک عالی دانشگاهی در پايتخت کشور صاحب حرمت و مقامی باشند و مشکل بود در اين محدوده از جهان بريده، با هر کس و در هر طبقه ای از دهقان بيل بردوش و شتر چران سفنه برپا تا بقال سرگذر و معلم مدرسه، برخورد کنی صدها بيت شعر ناب از آثار اساتيد سخن تحويلت دهد و سرانجام چند بيتی هم با فروتنی بدرقه اين هنرنمائی کند که: خودم سروده ام.

اگر نردبان ترقی يغما بجای شعر و ملايی از مقوله ديگری بود، مثلا طريقت فروشی و مريدتراشی، امروزه بجای اينهمه شاعر و اديب، از ولايت خور سياستمدار و وزير و استاندار برخاسته بود، و سرنوشت مردمش به قول بيهقی از لونی ديگر بود، همچنان که ولايت همسايه اش نايين.

باری حبيب ما هم سرنوشتی شبيه جد مادريش يغما داشت و نتيجه آوازه و شهرتش همين ذوق و قريحه ای که خوريان امروزه دارند. او هم هفتاد سال پيش به تعبير همسفر صاحبدلمان شيخ نورانی با پايی آبله ناک و ساروقی نان و ذوقی خداداد و طبعی جوينده و از دروازه خور راهی دامغان شد و دست تقدير به پايتخت شاهش کشاند، و بر عرصه شطرنج سرنوشت همنشين وزير گشت، آنهم وزيری چون ذکاءالملک فروغی که آثار ذوق و قريحه اش را دريافت و فرياد ضميرش را شنيد که:

من همچو خاک خوارم و تو ابر و آفتاب
گلها و لاله ها دهم ار نيک پروری

و او را در پناه عنايت خود گرفت که اهل فضيلت بود و فضايل علمی و ادبيش بر مقامات سياسی بمراتب برتری داشت.

سخن از علائق حبيب بود يا موطنش و ابناء ولايتش. بندرت در آباديهای فزون از هزار ايران، مثل خور ولايتی می توان يافت که يکپارچه مرهون شهرت و تبليغات و کوششهای يک نفر از مردمش باشد.

همين ده دوازده سال پيش فردای روزی که از سفر خور بازآمده بود سرشار از غرور و رضايت به دفترم آمد که: رفتم و در خور کتابخانه ام را افتتاح کردم، همت کن و هر چه می توانی از کتابهای بنياد فرهنگ نثار کويريها کن که مستحقند و دورافتاده. و به دنبال اعلام اين خبر البته مهم مسرت انگيز، که در نظر او از خير مسافرت به ماه و تسخير فضا اهميتی بيشتر داشت، به شرح و توصيف پرداخت که چنين و چنان کرده ام: قطعه زمينی گرفته ام، و در آن مخزن کتاب و سالن مطالعه ای ساخته ام و کنارش باغچه ای و در وسط باغچه مقبره ای و کنار مقبره هم عمارتی مسکونی. با چنان آب و تابی به توصيف پرداخت که در اعماق دلم خارش هوسی احساس کردم برای سفری با پيرمرد به ولايتش تا ضمن تماشای " زيبائيهای کويری"، از مقبره و کتابخانه اش هم ديدنی کرده باشم. اين تمايل هوسناکانه سالی بعد به سائقه حس کنجکاوی قوتی گرفت؛ که نامه شبنامه واری با پست شهری به دستم رسيده بود از جوان جويای نام آمده به برادر حاتم تشبه جسته ای از خويشاوندان حبيب که:" ای شاه، ای وزير، ای امرا، ای ادبا، ای شاعران چه نشسته ايد که حبيب يغمائی آفت اراضی خور شده است و سرتاسر خاک زرخيز جندق و بيابانک را تصرف کرده است و به نام خود به ثبت رسانده و به شيوه شداد ارم ذات العمادی ساخته". جوان نازنين با قلم بی پروايش چنان زمين خوار مخوفی از مدير يغما ساخته و به خلايق شناسانده بود که صد رحمت به لطف الله ترقی و هژبر يزدانی و خرم و دريانی.

چون در ولايت خودم، مثل اغلب شهرهای ديگر، بازی زمين خواری و زمين داری بتازگی رونقی گرفته بود و بسياری از کسانی که نبايد خود را آلوده اين کار پليد کرده بودند، من که با موقعيت جغرافيائی خور و ارزش اراضی اش بدرستی آشنا نبودم تصور کردم که آنجا هم مثل سيرجان از عزلت درآمده خودمان به برکت احيای بندرعباس و معدن سرچشمه و پادگان نيروی دريائی و چندين عامل ديگر موقعيتی استثنائی يافته است و قيمت بيابانهای بی ارزش بی آب و علفش به متری صدها تومان رسيده، در دلم از حبيب رنجيدم که چرا چنين کرده است و در واپسين سالهای زندگی چون لوليان در آستانه حرکت به خانه سازی پرداخته.

مرد، در پاسخ توضيحی که خواسته بودم بی اعتنا به لحن ملامتگرم شانه ای تکاند که:" بايد بيائی و ببينی، همين نوروز با هم می رويم و می بينی".

آن نوروز و آن سال قسمت نبود. اما بالاخره با هم رفتيم؛ ده سالی بعد، من در اتوبوسی پر از دوستان و او در جنازه کشی سيه پوش. آری، رفتم و ديدم و حيرت کردم؛ و اينک عبره للقارئين مشهودات خود را در اينجا می نويسم تا بدانيد در محيطهای کوچک چه می گذرد و آفت حسادت و کوته فکری چه با جان ناجوانمردان می کند.

اراضی غصب شده ای که حبيب را به مقام والای زمين خواری ارتقا داده و مقامات بزرگان رسانده بود، عبارت بود از محوطه چهارصدمتری ديوار کشيده ای در فاصله دو کيلومتری خور، بر سينه صاف اما بی عاطفه کوير، و دور ار آب و آبادی و گلبانگ مسلمانی. در وسط اين چهارديواری خشک بی خاصيت گودالی به نام منبع آب که مگر صاحبدلی روزی به رحمت، همت کند و برود از فاصله، البته نزديک، ده فرسخی، چند بشکه آبی بياورد و در اين حفره سرازير کند تا آب مشروب و زراعتی اين باغ ارم فراهم شود. چند قدمی از اين حوض کوثر آنسوترک، دو اطاقک مسکين روستائی ساز در دو سوی باريکه محقر به سبک محلی با آجر ضربی سرپوشيده ای، و در جوار اين کاخ سر به فلک زده، گنبدک کاشی فروريخته ای بر فراز چارديوار تنگ هم خزيده ای به نام آرامگاه جاودانی حبيب يغمائی. و در جوار اين " صحن سرابستان" اطاق چهار در هشت متر تا نيمه در ماسه فرورفته ای به نام کتابخانه و سالن مطالعه، که تا پنج سال پيش چند هزار جلدی کتاب و مجله داشته است و امروزه، از برکت فرهنگ پروری جوانان البته متعهد به منصب رسيده خور، انبار يکی از نهادها شده است و نه از کتابها اثری باقی مانده و نه از کتابدارش خبری.

امان از هيجانهای تب آلوده بی نصيب از تعقلی که رفقای مدعی برادری در سالهای خوشه چينی انقلاب برپا کردند و به سودای ماهی مقصود آب را گل آلود. در واحه کويری از جهان جدا افتاده ای چون خور که تا نزديکترين آبادی دور و برش بيش از يکصد کيلومتر فاصله دارد، وجود کتابخانه ای با هزاران جلد کتاب نخبه دستچين شده، که هر دانه اش معادل ده ها جلد کتاب قفسه پرکن است، به هر اسم و عنوانی که باشد و هديه هر کسی که باشد، ولو شمر ذی الجوشن و يزيدبن معاويه، غنيمت است. پناهگاه امنی است برای طبايع از غوغا رميده، دارالشفای معجزآفرينی است برای دلهای رنجور، مرکز پرورش فکر و استعدادی است برای جوانانی که بيش از همه مستحق و محتاج آنند. رفقای انقلابی اراضی هزاران هکتاری را می گذارند و با غارت کتابها و تصرف مقبره يغمائی به جنگ با مستکبران می روند. به تکرار و تاکيد می گويم چنين کتابخانه ای را ، هر آدميزاده منفور منحرف بدنامی هم اگر تاسيس کرده باشد، بايد نگهداريش کرد بی هيچ دخل و تصرفی و بی هيچ تغيير اسمی، تا چه رسد به سيد بزرگواری چون حبيب يغمائی. شاعری که نظايرش بندرت در طول قرون و اعصار پيدا می شود، اديبی که با انتشار سی و يک دوره مجله يغما مجموعه کم نظير فراوان تاثيری به خزاين ادبيات فارسی افزوده است. محقق گرانقدری که با تصحيح و چاپ تفسير طبری جهان اسلام را رهين منت خود کرده است و با نشر چندين کتاب ارزنده ديگر بر غنای معارف اسلامی ايران افزوده.

گيرم مردم اصيل و نجيب خور در نخستين روزهای طوفانی انقلاب نتوانستند از اين خرابکاريهائی که به اسم انقلاب اسلامی صورت گرفته، و قطعا بخلاف ميل سران انقلاب و حکم شريعت بوده، جلوگيری کنند، اکنون اين قدر می توانند که با نگاه نفرت خود به تنبيه مباشران اين عمل ناپسنديده برخيزند و با اعلام نام نامبارکشان درس عبرتی بدهند به آيندگان؛ تا اگر صدها سال ديگر، روزی و روزگاری طوفانی درگرفت و قدرت مرکزی از هم پاشيد، جماعتی ماجراجو از ترس نفرت خلايق جرات نداشته باشند برای تسويه حسابهای حقير شخصی و تشفی حسادتهای کوته نظرانه، برخلاف عقل و ايمان و منطق به جان مسجد و کتابخانه و مدرسه افتند و انتقام واقف را از موقوفه بگيرند. اسلام دين علم و تعقل و کتاب است، در ساحت مقدس عقل و اجتهاد شيعه، جماعت " حسينا" گويان و کتاب سوزان را راهی نيست.

بزرگترين خدمت يغمائی به زبان فارسی چاپ و نشر مرتب و مداوم دوره سی و يک ساله يغماست. کاری که در اين مملکت قضا و قدر، شباهتکی به اعجاز دارد. در دياری که اراده فلان جوانک بلهوس و فلان مامور ابله مافوق همه قوانين است و با يک گردش قلم يا دستور تلفنی می توان زحمات چندين ساله مولف و ناشری را به باد نيستی داد، در کشور با خفقان خو گرفته ای که سايه بت اعظم در پستوی خانه و دامان کوير هم مايه وحشت است، نوشتن و منتشر کردن از مقوله قمار سرنوشت است.

يغمائی در چونين حال و هوائی با دست خالی و همت بسيار به انتشار يغما روی آورد و در اين رهگذر موفق بود. از بيست و چند هزار صفحه دوره سی و يک ساله يغما، بيش از ده هزار صفحه اش مطالب بکر و خواندنی است که اگر يغمائی نبود و " يغما"ئی نداشت، غالبا از نهانخانه ضمير نويسندگان بر صفحه کاغذ نمی نشست و به دست خوانندگان نمی رسيد؛ و اين خدمت ناچيزی نيست. دهها متفکر و نويسنده را به نوشتن واداشتن و با طبايع زودرنج و پرمدعايشان ساختن و از دو سو بار ملامت و جور جفا کشيدن همتی مردانه می خواهد و تحملی خاراشکن و هوشی مشکل گشا، که اين همه در وجود مرد از کوير برآمده سختی کشيده فراهم بود. ديگران را نمی دانم، اما تا آنجا که به خودم مربوط است صميمانه اعتراف می کنم که اگر اصرارهای رغبت انگيز يغمائی نبود، محال بود روزه سکوت بشکنم وقلم بر کاغذ نهم.